بامبوبلاگ
Tuesday, November 03, 2009
آن نگاه ده سال پیشت کجای این شب بارانی کمین کرده بود
که مثل باران تمام وجودم را فراگرفت
و باز هم برد دل ما را ...
Wednesday, September 09, 2009
در شش سال گذشته ۲ بار مهاجرت کرده ام و امسال سومین تجربه ام را آغاز می کنم .
کلاْ‌ آدمی هستم که به سختی از وابستگی هایم جدا می شوم . اما همیشه جایی ته ذهنم می مانند آن آدم ها یا چیزهایی که با هر بار رفتن از من دور می شوند .
کاش می توانستم همیشه همه شان را همراهم ببرم . شاید برای همین است که گاهی حریص می شوم به ثبت آن چیزهایی که به گذشته مربوطند و یا چیزهایی که ازشان می گذرم .
اما همین نبودن و دور شدن و از نو ساختن و آغار کردن هم دنیاییست .
هم سخت و هم شیرین و خوب است . وقت سختی بیزارت می کند از هر چه تنهایی و تازگیست اما آن وقتی که شیرین است لذت زیادی دارد . در آستانه شروعی دوباره هستم
به کمک تجربه های قبلیم ترس و ناآشنایی کمتری دارد این تازگی ولی بدون سختی هم نبوده و نیست .
هر شروع تازه احساس تازگی و توانستن عجیبی بهم می دهد . حتی آن وقت های خستگی و دلتنگی دلخوشم به این حس خوبی که از هر حرکتم در وجودم می ماند .
خوشحالم از تمام این توانستن ها و تمام این تازگی ها .
Thursday, September 03, 2009
خیلی چیزها به حالت قبل برمی گردن . مثل قبل میشن . برمی گردن تو زندگیمون و جای خودشون رو دوباره پیدا می کنن . انگار نه انگار که یه روزهایی نبودن و ازمون دور شده بودن . زمان می بره ولی می تونه مثل قبل بشه .
اما ! اما شاید تاثیرشون باقی بمونه که حتماً می مونه .
خیلی چیزها رو گاهی نباید گفت . خیلی حرف ها رو نباید زد یاحداقل به بعضی از آدم ها نباید گفت .
نباید به باورها و دوست داشتن هاشون بی احترامی کرد ، حتی اگر به نظر ما بیهوده ترین فکر باشه .
نباید .
کاش می فهمیدیم که یک جمله از طرف ما با لحن بد یا درشرایط نامساعد طرف مقابلمون ، چطوری روز و شب های یک آدم رو خراب می کنن .
چرا دلمون نمی خواد آدم ها رو با دلخوشی هاشون راحت بذاریم ؟ چرا حرفی بزنیم که دل کسی رو بشکنیم فقط چون دلمون می خواد یا ناراحت یا عصبانی هستیم ؟
میشه این ناراحت کردن ها رو بخشید اما فراموش نمیشن . کاش بتونیم خودمون رو جای دیگران ببینیم تا قضاوت اشتباه نکنیم یا حرف بی مورد نزنیم.
همسایه شدن با صادق هدایت و دیگر دوستان ساکن قبرستان پرلاشز پاریس هم پدیده جالبیست .
شاید هم شد . کسی چه می دونه !
Tuesday, September 01, 2009
اتاق زیر شیروانی طبقه ششم ساختمان شماره 14 یکی از خیابان های منطقه پانزدهم پاریس داستان عجیبی دارد.
مخصوصاً در یک روز ابری که با قطره های بارانی که از پنجره باز به صورتت می خورن ، بیدار بشی .
Saturday, August 29, 2009
از نبودنت ، از بی خبر آمدن و بی خبررفتنت ، از نیامدنت خسته ام .
Tuesday, July 21, 2009
کنار رودخانه بودیم .
تو نشسته بودی .
من کنار آب بودم .
صدایم کردی .
برگشتم و نگاهت کردم.
پایم لیز خورد .
تکان نخوردی .
افتادم تو آب .
نگاهم کردی ، نگاهت کردم .
آب مرا با خود برد .
تو از جایت تکان نخوردی .
نگاهت کردم .
نگاهم کردی .
دیگر ندیدمت .
Monday, July 20, 2009
بدترین قسمت هر صحبتی اینه که هی بگی ، هی تکرار کنی ، بعد یه جاهایی داد بزنی ، بگی بابا جان من اینو میگم ،
ولی حرف ها و دلایلت جدی گرفته نشن !
فکرشو بکن !!!!