بامبوبلاگ
Thursday, August 31, 2006
شلوغی
توی این خیابون های شلوغ دلم می گیره .
توی این ترافیک پر دود و بوق حالم بد میشه . از بی نظمی و بی توجهی . از اینکه توی ترافیک از پشت بزنن به ماشینت واز اعتراض من طلبکار بشن و فحش بدن و داد و بیداد کنن ، شرمنده میشم . از اینکه آدم ها بلد نیستن با هم حرف بزنن و همه چیز با داد و اعتراضه ، ناراحتم . از اینکه حتی رعایت خانمی که همراه خودشونه رو نمی کنن ، غصه می خورم . یادم نمی یاد قبلاً هم اینطوری بودم یا نه ؟! خیلی تدریجی از این محیط دور شدم . تقریباً سه ساله که تو تهران رانندگی نکردم . جای مقایسه نیست ! یعنی نمیشه مقایسه کرد .
..........................

دلم بارون می خواد . از اون شبای بارونی که لباسای آدم خیس خیس می شه و با این وجود باز هم دوست داره راه بره ، قدم بزنه و از این عظمت لذت ببره . نگران زمان و دیر وقت شدن و نا امنی خیابون ها نباشه . آزاد و رها !

چند شب پیش با ساناز از خونه غزل اومدیم بیرون . هوا عالی بود و هر دو دوست داشتیم ساعت ها قدم بزنیم و صحبت کنیم . از همه چیز . از خاطرات خوب مدرسه ، دوستامون ، مشکلاتمون ، رازهامون ، آرزوهامون و از آینده ای که هر کدوم برای خودمون نقاشی کردیم . رنگ کردیم . از برنامه هایی که برای شفاف شدن و قشنگ شدن نقاشیمون داریم . ولی نشد . فقط وقت داشتیم که به سمت ماشین بریم و هر کدوم بریم خونه خودمون . دلم سوخت . شب خیلی خوبی بود .
......................

از مامانم بگم که این روزها درگیر اسباب کشی خونشونه و با چه جدیت و پشتکاری همه کارها رو پیگیری می کنه . من هم که امروز به خاطر داروها همش خواب بودم و هیچ کمکی نتونستم بهش بکنم .
از بابام بگم . صبح ها میره سر کار و عصر ها که می یاد ، با وجود تمام خستگی روزانه ، مهربون و دوست داشتنیه .
از نیکی و پژمان که دلم براشون تنگ شده و خوشحالم که به زودی می بینمشون .
Wednesday, August 30, 2006
سرماخوردگی بی موقع !!!
دیشب احساس سنگینی کردم . از راه بینی نمی تونستم نفس بکشم . ته گلوم کمی می سوخت . خیلی جدی نگرفتمش . در واقع اون موقع شب هم کاری نمی شد کرد . همه خواب بودن و من هم گیج .
صبح خیلی بد بیدار شدم . همه جام درد می کرد و خلاصه مریض شدم . نمی دونم چرا تو این فصل و اینجا اینطوری شدم ! وای ! اصلاً حوصله و وقت مریضی ندارم . رفتم دکتر . آقای دکتر هم نامردی نکرد و پنی سیلین و یک آمپول دیگه برام نوشت . اولش کلی چونه زدم که قرص بده ! راستش از آمپول خیلی می ترسم . از بچگی همینطوری هستم . یادمه کوچیک که بودم و مریض می شدم ، تا می فهمیدم آمپول دارم ، می زدم زیر گریه و خلاصه کلینیک رو می ذاشتم روی سرم . شاید هم لوس بودم . خلاصه گریه بود .

دختر عمه کوچیکم که دو ماه و نیم از من کوچیکتره ، موقع آمپول زدن قول جایزه می گرفت که اگه گریه نکنه و دختر خوبی باشه ، براش جایزه بخرن . همیشه اون خانم بود و من گریان و وحشی . اون جایزه می گرفت و من دعوا می شدم که بچه چقدر گریه می کنی . یادش بخیر .
امروز هم اگه از دور و برم خجالت نمی کشیدم ، شاید گریه می کردم . دست خودم نیست . سوزن و وسایل پزشکی که می بینم ، دست و پام شل میشه . می ترسم دیگه ! البته کلی با شجاعت رفتم و دو تا آمپول نوش جان کردم . بعد هم برای خودم جایزه آب میوه خریدم . الآن هم کمی بهترم . راستش اصلاً حوصله و وقت مریض شدن ندارم .
Monday, August 28, 2006
این روزها کسی را دوست داری . این روزها دلتنگی . این روزها تنهایی . این روزها چیزی را گم کرده ای . دنبال پناهگاه می گردی . سردرگم و خسته ای . نمی دانم از کی اینگونه ای . ولی من تو را در این روزها شناختم . من تو را در این روزها ، حس می کنم . صدایی از تو نیست ! اما من تو را می شنوم .
نیستی ! ولی من تو را می بینم . می فهمم !
می دانم که وقت تنگ است و مجالی برای گفتن نیست !
دیگر فرصتی نیست ، ای دوست !
وقت سفر نزدیک است . رفتن و دور شدن .
از این روزها درس بزرگی گرفتم . اینکه فاصله معنایی ندارد . این روزها ، دوری و نزدیکی برای من یک معنی می دهند . هر دو یکی شده اند . من هر دو را تجربه کرده ام . هم دور بودم ، هم نزدیک . دوری درد خود را داشت و نزدیکی بدتر از اون بود .
تنها آمدم . تنها ماندم و تنها بر میگردم . می دانم که سفر همسفر می خواد . ولی انتظاری نیست . راه درازی را باید تنهایی طی کنم .
این جمله ها را خیلی دوست دارم : صبور باش . تنها ، سر به زیر و سخت !!!!!!
و من می خواهم که صبور باشم ! تنها ! سر به زیر و سخت !


Sunday, August 27, 2006
یک جمله !
فقط دنبال یک جمله برای شروع می گردم . برای آغاز . برای نوشتن در وبلاگی با قالب جدید . نویسنده و اسمش عوض نشدن . فقط آدرسش از محله پرشین بلاگ ، به بلاگ اسپات تغییر کرده . یک اسباب کشی کوچولو . یک تغییر دکوراسیون . دیوارهای خونه جدیدمو بنفش کردم تا فضا گرم تر و صمیمی تر بشه . از سفیدی مطلق بیزارم . سرده و یکنواخت . خستم می کنه . می خوام همه چیز رو عوض کنم . نو کنم . مثل خودم که احساس می کنم تغییر کردم . هر چند کوچیک ولی تغییر کردم . شاید دلیل این سکوت یا طولانی شدن اسباب کشی ، همین بوده .
....
تو این مدت اتفاق های خیلی خوب ، جالب ، بد و خیلی بد هم بودن و هستن . هم خسته ام هم پرانرژی . هم خوشحالم ، هم ناراحت . دلم می خواد بخندم ولی بیشتر از اون گریه می کنم . گاهی وقت ها چیزی مثل یک تیکه سنگ می افته رو قلبم ونمی دونم چطور با اون سنگینی و سختی ، تبدیل به قطره های اشک می شه و می یاد بیرون . واقعاً چطور ممکنه ؟
اونقدر سنگینه که احساس می کنم هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد . کلافه میشم . راه میرم و سعی می کنم نفس عمیق بکشم . ولی وقتی با همون سنگینی وفشارخودشو از راه گلو به زور بالا می کشه و به چشم ها می رسه ، آب میشه و سبک . اشک میشه و گریه . می یاد بیرون و آروم می شم .
.....
خیلی کار دارم . من دارم زندگی می کنم . پس باید خوب زندگی کنم . می تونم خوب زندگی کنم . این خوب بودن نسبیه و هر کسی برداشت خودش رو از خوبی و زندگی خوب داره . من هم به اندازه خودم . فقط اینو می دونم که باید تلاش کرد . خواستن تنها ، کافی نیست . اینکه من بگم : من می خوام فلان کار رو بکنم یا فلان حرف رو بزنم یا ... ولی نمی تونم ، از نظر من بی معنیه . باید تلاش کرد . حداقل باید امتحان کرد . شدن یا نشدنش خیلی مهم نیست . مهم همت وسعی ماست . چون همیشه به هر چیزی که دوست داریم نمی رسیم . ولی راهی که برای رسیدن بهش میریم ، خیلی با ارزشه و حتماً خیلی چیزهای مهم هم یاد می گیریم .
....

گاهی آرزو می کنم که این روزها و لحظه ها زود بگذرند . یک جور بلاتکلیفی ، دلتنگی ، انتظار و سنگینی خاصی دارن . گاهی دلم می خواد زمان متوقف بشه و من همینجا روی تختم بشینم و ساعت ها به چیزهای دوست داشتنی فکر کنم . خیال پردازی کنم و بذارم ذهن رویا پرداز من تا هر جایی که دلش می خواد ، منو با خودش ببره . دور! دور! دور !!! تو عالم خیال انتظار معنی نداره . دلتنگی بی معنیه . هر لحظه که اراده کنی ، اون جایی هستی که می خوای . پیش اون کسی هستی که دوستش داری . حرف هایی رو می زنی که ممکنه هیچ وقت جرٲت یا جسارت یا فرصت گفتنشون رو نداشته باشی . همه چیز اون طوری میشن که من یا تو می خوایم .
من یا تو !!!
میشه گفت ما .