بامبوبلاگ
Friday, September 29, 2006
امروز صبح می خواستم برم ایکیا تا هم یه سرو گوشی آب بدم ، هم یه سری چیزهای ضروری مثل پتو و بالش و ملافه بخرم که با خودم ببرم متز. اینجا مثل دبی ایکیا تو شهر نیست . یعنی از مرکز شهر فاصله داره و خلاصه راه پیاده رفتن نداره . با اتوبوس یا تِ رَم (قطارهای تو شهری ) باید بریم . صبح ساعت ٨ بیدار شدم . ساعت برای ٩ گذاشته بودم . ولی دیگه خوابم نبرد . ساعت یازده و نیم یکی دیگه از دوستای مرجان ( سایه ) می اومد اینجا . اینجا شده خوابگاه دختران بی سر پناه در فرانسه . ها ها ها ها !!!!!!!
واالله خدا این مرجان رو خیرش بده . سایه هم مثل من خونش رو دوشنبه تحویل می گیره . البته اون تو همین استراسبورگ می مونه و امروز صبح از پاریس اومده . خلاصه که تا یکشنبه شب من و سایه هم خونه هستیم تو خونه مرجان .
داشتم می گفتم . با اتوبوس رفتم و یک ایستگاه نزدیک ایکیا پیاده شدم . بعد از راه میان وری که مرجان بهم گفته بود رفتم و حدود یک ربع بعدش رسیدم ایکیا . البته برای اونایی که ماشین دارن راهی نیست . ولی تو حومه شهره . آهای ، کسایی که تو دبی زندگی می کنین !!!!!! قدر ایکیا رو بدونین . قدر اون ساک هایی که خریداتون رو توش می ذارین بدونین . اینجا یا باید با خودت کیسه و ساک ببری یا هر کدوم از اون ساک های بزرگش رو ٢٠ سانتیم ( یک پنجم یک یورو ) بخری .هیچ کسی هم نیست که مثلاً شکستنی ها رو بپیچه تو کاغذ و هر کدوم رو جدا بذاره که یه وقت لب پر نشن . نه بابا . خودت باید جمعشون کنی . من هم زرنگی کردم . چون فکر کردم مجبورم کمی پیاده برم ، با چمدون رفتم ایکیا !!!!!! ها ها ها !!!!! یه چمدون کوچیک دارم که چرخ داره . خیلی شیک گرفتم دستم و رفتم اونجا . ولی آخرش مجبور شدم یه ساک هم بخرم . چون چمدون پر شد . حتی سوپر هم که میریم خرید، باید کیسه ها رو بخریم . اونجا ارزونه . مثلاً دونه ای ٣ سانتیمه . ولی آدم زورش می یاد به کیسه خرید پول بده . نیکی جونم . قدر اون کیسه های کرفور و ایکیا رو بدون . یادش بخیر . تو دبی انقدر که موقع خرید کیسه می دادن ، نمی دونستیم چه کارشون کنیم . بزرگاش می رفتن تو سطل آشغال آشپز خونه ، کوچیکا تو توالت . ولی اینجا شوخی نیست . روز اول که با مرجان رفتیم خرید ، دیدم دم صندوق از کیفش کیسه در آورد . با خودم گفتم : این دیگه چه مدلشه . خوب الآن کیسه میدن بهش . بعد که ازش پرسیدم و دلیلش رو گفت ، خیلی تعجب کردم . خلاصه اینطوریه . داشتم می گفتم . لحاف ، بالش ، ملافه ، یک عدد بشقاب ، یک عدد لیوان ، یک عدد ماهی تابه ، سه عدد قاشق تفلون ، سه عدد چاقو آشپزخونه ، یک دست شش تایی قاشق و کارد و چنگال و قاشق کوچیک خریدم که ببرم متز . آخه دوشنبه عصر خونه رو تحویل می گیرم و فکر کردم برای شب اول این چیزهای لازم رو داشته باشم . اونجا هم ایکیا دوره و باید سر فرصت برم . حالا یه چیز خنده دار دیگه . اینکه دوشنبه صبح که ساعت شش و نه دقیقه با قطار میرم متز ، حدود هفت و چهل می رسم و مستقیم باید برم دانشگاه . با چمدون . و چون تو چمدونم حتی لباس برای دو شب هم جا نمیشه ، مجبورم کوله پشتی و شاید یک کیف دیگه هم ببرم . سیستم خانه به دوشی . حالا خوبه چمدون بزرگم رو نمی برم . یعنی با اون دیگه نمی تونم برم دانشگاه . حتماً بهم شک می کنن . خیلی هم چمدون جابه جا کردن سخته . یه دور دیگه باید به خاطر چمدونم بیام استرازبورگ که احتمالاً میشه چهارشنبه دیگه . خلاصه این هم جریان زندگی منه . خیلی عجیب غریبه . حالا یک هفته ، ده روزی سرم با خونه جدیدم گرمه . تا تمیز و مرتب بشه کار داره . درستش که کردم ، حتماً عکسشو می ذارم . راستی !! یه پرده های خوشگلی دیدم تو ایکیا که نگو !!! رنگش که عالی بود . یه چیزی بین صورتی پررنگ و زرشکی . جفتی ٣٩ یورو . حالا تا جابه جا بشم راجه بهش فکر می کنم . اینجا پنجره های خونه ها روبه رو و نزدیک هم هستن و من دوست دارم پرده کلفت داشته باشم . برای همین خونم چهار تا پرده می خواد . حالا شاید برای پذیرایی از اونا گرفتم .
بله !!!! چی فکر کردین !!!!! خونم هم هال پذیرایی داره و هم اتاق خواب . ولی آشپز خونش به یک یخچال و سینک ظرف شویی کنار هال ختم میشه . یک گاز دو شعله برقی روی کابینت هم دارم . از الآن هم برای خونه ام قانون گذاشتم . هیچ کس حق نداره با کفش بیاد تو . انقدر که پی پی و جیش سگ تو خیابوناست ، آدم حالش بهم می خوره . اصلاً نمی فهمم که چرا هر کی یه سگ دنبالش راه می ندازه . که چی بشه !!! اه اه اه !!!! خودم دوست دارم یه وقتایی پا برهنه راه برم . برای همین نمی تونم کفش رو تحمل کنم . خلاصه اگه خواستین بیاین ، دمپایی یادتون نره . حالا بگو دختر جون !!! تو خودت برو تو خونت . از آوارگی در بیا . نمی خواد مهمون دعوت کنی .
وای که چقدر زیاد می نویسم . تو رو خدا اگه زیاده و حوصله خوندنش رو ندارین ، برای کامنت بذارین تا کوتاه بنویسم . مواظب خودتون باشید .
تا بعد .
Thursday, September 28, 2006

سلام . من حالم خوبه . ولی اعتراف می کنم که دلم تنگ شده . می دونم که خیلی لوس بازیه . ولی دله دیگه !!! به قول نیکی خوبه حالا ١٠ روزه رفتی . امروز هم واقعاً تنها شدم . مرجان دوستم امروز رفت پاریس و هفته دیگه بر می گرده . ولی من الآن خونه اون در استراسبورگ هستم ، چون خونه خودم رو در متز ، دوشنبه عصر تحویل می گیرم . دلم برای مرجان هم تنگ شده . یک چیزی رو بگم . اونم اینکه من دوست دارم با یکی حرف بزنم . از هر چیزی که بشه . فقط دوست دارم همیشه یکی رو کنارم احساس کنم که بشه باهاش حرف زد .
صبح ساعت پنج و نیم با هم رفتیم ایستگاه قطار . وسایلش زیاد بود و من رفتم کمک . کمک که چی بگم ، وظیفم بود . این لطفی که مرجان اینجا به من کرده و هنوز هم می کنه ، با هیچی نمیشه عوض کرد . پشتم می لرزه وقتی فکر می کنم که اگه اینجا کسی نبود که اولش برم پیشش ، چه حالی می شدم . خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و همیشه ممنونشم . همش میگم : ای کاش من هم تو همین شهر قبول می شدم . حداقل نزدیک مرجان بودم . البته از اینجا تا متز با قطار حدود یک ساعت و نیمه . این هفته هم سه بار رفتم و اومدم .
صبح پیاده برگشتم خونه . هوا هنوز تاریک و سرد بود . قبلش بلیط دوشنبه صبح رو هم برای متز خریدم که خیالم راحت باشه . خونه که اومدم خوابیدم تا یازده . بعد رفتم بیرون و پاکت های مرجان رو پست کردم و کمی تو ویرجین و گالری لافایت چرخیدم و خرید کردم و اومدم خونه . پژمان !! تو ویرجین کلی یادت کردم . نیکی جونم !! امروز ناهار برای خودم درست کردم خواهری . ازهمون پاستاهایی که با مرغ و سیر درست می کردیم . راستش نشد از شکلات فروشی ها برات عکس بگیرم .
عزا گرفتم از وقتی که فهمیدم اینترنت رو یک ماه بعد از اینکه براش اقدام کنی ، بهت می دن . تازه اونم یه بسته هست که با پست برات می فرستن و خودت باید نصبش کنی . بدتر اینکه تو این یک ماه مرجان هم حسابی درگیره و نصفش رو پاریس می مونه به خاطر نمایشگاهش . تو متز هم هنوز ایرانی پیدا نکردم . اونی که تو بانک بود می گفت که ایرانی اونجا خیلی خیلی کمه .
دیروز متز بودم . کلاس ادبیات داشتیم که هیچی نفهمیدم . اصلاً هم عجیب نیست . خوب هفته اولمه . قبل از دانشگاه هم رفتم حساب بانکی باز کردم . ولی هنوز پول هامو نریختم توش . چون کارت بانک رو دیر می دن و من پول هام رو لازم دارم . بعد از دانشگاه هم رفتم کنسرواتوارموزیک و برای کلاس پیانویی که برای دانشجوهای سال اول موزیک اجباری بود ، ثبت نام کردم .
وقتی که یک کوچولو از دانسته هام رو زدم ، معلمه که یک خانم مسن بود گفت که من سطحم بالاست و احتیاجی به این کلاس ندارم و می تونم نرم کلاس . چون چیزی که آخر سال از ما امتحان می گیرن خیلی ساده است و در واقع مال کسایی که هیچی پیانو نزدن . ولی من اصرار کردم که برم و آخر سر قرار شد هر دو هفته برم کلاس و هر چی دوست دارم بزنم . تازه هر روز هم دو ساعت می تونم برای تمرین از پیانوهای اونجا استفاده کنم . این خودش کمک می کنه که وقتم پر بشه .
خونه من تو مرکز شهره و با همه چیز پنج دقیقه فاصله داره . با دانشگاه هم پونزده دقیقه .
دیروز فهمیدم که از سی اکتبر تا شش نوامبر تعطیلیم . خیلی حال کردم و تو ذهنم زودی گفتم که می رم آلمان پیش عمو جواد . قربون این عمو جوادم برم . عمو واقعیم نیستا !!!! دوست قدیمی بابامه . ولی اگه اون نبود خیلی کارم سخت میشد . چون اینجا هر کسی که خونه اجاره می کنه ، یکی باید مسیولیتش رو قبول کنه و پای قرارداد رو امضا کنه که مثلاً اگه طرف پولشو نداد ، برن سراغ اون . این خیلی کار پر مسیولیتیه و عمو جوادم با روی خیلی باز و مهربونی زیاد قبول کرده . مرسی .
خیلی طولانی شد . امیدوارم خسته نشین . الآن هم تند تند می نویسم که به کافی نت برسم . اینجا هفت شب همه جا می بندن و میشه سوت و کور . هنوز باورم نمیشه که اینجام . گاهی خیلی خوشحالم و گاهی خیلی ناراحت . البته ناراحتیش فقط مربوط به دلتنگیه . برای نیکی ، پژمان و مامان و بابام . دبی هم از مامان و بابام دور بودم . ولی این آرامش رو داشتم که راه نزدیکه و هر لحظه که اراده کنم پیششون هستم . البته به این هم معتقدم که وقتی جا بیفتم و برم سر خونه زندگیم ، این چیزها کمرنگ میشن .
این گل هم مال همه شما . همه همه .
Saturday, September 23, 2006
اول مهر


اول مهر یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج .
امسال هم مهر بوی درس و مدرسه میده . پنج سالی بود که این احساس رو نداشتم .
اینجا رو خیلی دوست دارم . فکر می کنم یک شانس بزرگه که حداقل می تونم اینجا ها رو ببینم . و اینکه می تونم تجربه زندگی اینجا رو داشته باشم ، واقعاً عالیه .
صبح زود مرجان رفت بیرون . حدودای هشت و نیم بیدار شدم . کمی کارهام رو کردم و رفتم بیرون تا برای دوستانی که امروز دعوتمون کردن ، گل بخرم . هوا عاااااااالی بود . کمی تو فروشگاه گشتم . با نیکی صحبت کردم و یک بسته شکلات خوشمزه به یاد نیکی خریدم .
موقع برگشتن به خونه ، دیدم در کلیسای نتردام اینجا ( همون که خیلی بزرگه و روز اول از دیدنش شوکه شدم !!) بازه . یه عالمه هم توریست اونجاست . من هم گلدون به بقل رفتم تو . اولین بار بود که توی یک کلیسا رو هم می دیدم . البته خیلی شلوغ بود و نمی شد خوب عکس گرفت . ولی قشنگ بود . زیبا و با عظمت .
سفر یک روزه
دوباره سلام . فکر کردم الآن که بیکارو تنهاهستم ، چیزی بنویسم و هر وقت که فرصتی پیش اومد ، بذارم اینجا . می تونم بگم که پنجشنبه یکی از پر ماجراترین روزهای زندگیم بود . شاید هم اصلی ترینش . الآن که این مطلب رو می نویسم ، جمعه ، ساعت ده و نیم شب ٢٢ سپتامبره . پنجشنبه ساعت ٢ بعد از ظهر برای ثبت نام دانشگاه وقت داشتم . چهارشنبه نقشه شهر متز رو خریدم . چون دو جا برای دیدن خونه قرار داشتم ولازم بود که از قبل نگاهی به آدرس ها و موقعیت خیابون ها بندازم . دانشگاه هم که توی نقشه مشخص بود . صبح مجبور بودم قطاری رو بگیرم که قبل از ساعت ١٣ حتماً توی شهر باشم تا خیابون ها رو پیدا کنم و به موقع به کارهام برسم .
کوله پشتی و یک کیف دستی رو برداشتم و راهی یک سفر یک روزه شدم . راستش سر ساعت به قطار رسیدم ، وگرنه مجبور می شدم قطار بعدی رو سوار بشم که ساعت یک و نیم می رسید متز . از استراسبورگ تا متزحدود یک ساعت و بیست دقیقه راهه . منم که روز قبلش کارت مخصوص آدم های بین ١٢ تا ٢٥ سال رو گرفته بودم و برای بلیط های قطار ، ٥٠ درصد تخفیف داشتم . این روزها رفت و آمدم بین متز و استراسبورگ زیاده :)
ساعت یازده و نیم رسیدم متز و با نقشه رفتم دانشگاه . همه راه رو پیاده رفتم . توجه کنید !!!!!!!!!
مانا یک روز تمام پیاده راه رفته و حتی بعضی جاها رو هم دویده !!!! راستش کف پام هم یک تاول زده !!!! ها ها ها !!! دخترکوچیک و ته تغاری چه کارها که نمی کنه !!!!
دانشگاه که رسیدم ، ساختمون هنر رو پیدا کردم و پرسون پرسون رفتم اتاق ثبت نام . تا ساعت دو منتظر شدم . ثبت نام انجام شد و بعد رفتم سمت آژانس مسکن . راستش خیلی ذهنم درگیر بود و باید به همه کارها به موقع می رسیدم . برای همین نشد که عکسی از اونجا بگیرم . خونه اول خوب بود . ولی ترجیح دادم تا هفت شب صبر کنم تا خونه بعدی رو هم ببینم . تو این فاصله ، با هزار زحمت و به عشق نیکی که همیشه آن لاینه ، یک کافی نت پیدا کردم . ولی یاهو مسنجر نداشت و فقط وبلاگ وکامنت هام رو خوندم . راستی ! مرسی از همه شما مهربونایی که برام کامنت می ذارین . نمی دونین چقدر خوشحال میشم وقتی که می خونمشون . مامان فرین عزیز ! من هم شما رو یادمه . از حرف های قشنگت ممنونم . عکس فرین و رژین رو اینجا دارم . فقط الآن نمی تونم اینجا بذارم . سر فرصت حتماً این کار رو می کنم . قول قول . و اما بنفشه جون !!! وقتی کامنتی رو که برای نیکی گذاشته بودی ، خوندم قیافت اومد جلوی چشمم و باورم نمی شد که بعد از این همه سال ، پیغامی ازتو داشته باشم . مرسی عزیزم .
خلاصه اون کافی نت یاهو مسنجر نداشت .
نشستم و مسنجر رو اینستال کردم !!!!!!! ولی وقتی آن لاین شدم ، نیکی نبود ):
پاشدم رفتم یک جای دیگه نشستم و قهوه و شیرینی که خریده بودم رو خوردم . نیکی جات خالیه . اینجا کلی شیرینی و شکلات فروشی داره و لحظه ای نیست که با دیدن اونا یاد تو نباشم .
خونه دومی مزخرف بود و تصمیم گرفتم اولی رو بگیرم . جای اولی هم خیلی خوبه . تو مرکز شهر و نزدیک به تمام مغازه هاست .
کارم ساعت هفت و نیم عصر تموم شد ولی قطاربرای استراسبورگ ساعت نه و دوازده دقیقه حرکت می کرد . یواش یواش رفتم سمت ایستگاه . خسته و داغون . کلی منتظر شدم و با ده دقیقه تٲخیر حرکت کرد . حدودای یازده رسیدم استراسبورگ . این چند روز اینجا زیاد بیرون رفتم و خیابون ها رو یاد گرفتم . خودم تنها و باز هم پیاده رفتم خونه مرجان ( دوستم ) . دوش گرفتم و شام خوردم و از خستگی نمی دونم کی خوابم برد . از دوشنبه هم کلاس ها شروع میشن و باز هم دوشنبه صبح میرم متز . امروز هم رفتیم کمی توی شهر گشتیم . خیلی خیلی خوبه که یک دوست خوب دارم . از روز اول هم کلی کمکم کرده و واقعاً احساس یک خواهر بزرگتر رو بهش دارم . خیلی از کارها و رفتارهاش با من ، مثل نیکی می مونه !!! خیلی غریبی نمی کنم ;)
فردا برای ناهار خونه دوستان فرانسوی مرجان که یک زن و شوهر میان سال و فوق العاده مهربون هستن ، دعوت شدیم . مرجان فردا طرفای خونه اونا کار داره و برای اینکه من تنها نباشم به خودم زنگ زدن حتی خودشون هم می یان دنبالم و مرجان هم اونجا به ما می پیونده . کلی ذوق کردم . نیومده دوست هم پیدا کردم .
نه اینکه هر روز نمی تونم آپ کنم ، تو یک پست کلی حرف می زنم . ولی دوست دارم بنویسم که وبلاگم خاک نگیره . این هم عکس از استراسبورگ .
خوب باشید .
Wednesday, September 20, 2006
سلام


سلام . سلام . من رسیدم فرانسه . البته الآن خیلی به اینترنت دسترسی ندارم وباید برم کافی نت .
سفر پر ماجرایی بود . خیلی زیاد . من ازدبی باخط هوایی گلف ایر ، به پاریس بلیط داشتم وقرار بود یک توقف ١ ساعته دربحرین داشته باشم . از دبی تا بحرین ٥٠ دقیقه راه بود . ولی متٲسفانه ٢ ساعت تو بحرین تٲخیر داشتیم . خیلی بد بود . چون حسابی خوابم می اومد و کلافه بودم . بعد از دو ساعت و نیم ، پرواز کردیم به سمت پاریس . خوشبختانه پرواز خالی بود و تا نزدیکی های پاریس خوابیدم . قرار بود ساعت ٧ صبح به وقت پاریس برسم اونجا که شد ساعت نه و نیم . این هم آسمان پاریس از تو هواپیما .
چمدونم رو که گرفتم ، دنبال کارت تلفن گشتم که به یکی از دوستام زنگ بزنم تا باهاش جلوی ایستگاه قطار قرار بذارم . آخه قرار بود برم استراسبورگ پیش یکی از دوستای خوبم . خلاصه کلی تو صف تاکسی موندم و بعد رسیدم ایستگاه و نیم ساعتی طول کشید تا هم دیگه رو پیدا کنیم . من تلفن دبی رو برده بودم ، ولی نمی تونستم باهاش به کسی زنگ بزنم . فقط دیگران می تونستن باهام تماس بگیرن . یک قطار برای ١٥ دقیقه بعد بود که زودی بلیطش رو خریدیم . از دوستم خداحافظی کردم و یک سفر ٤ ساعته دیگه رو شروع کردم . البته نصفش رو خواب بودم و بقیه راه رو هم موزیک گوش کردم . ساعت ٥ عصر به وقت اینجا ، رسیدم استراسبورگ . خیلی لذت بخشه که تو یک جای جدید و نا شناخته ، یک دوست خوب منتظر آدم باشه . واقعاً نعمته . بعد از اون همه راه و خستگی ، با دیدن دوستم ، حالم خوب خوب شد . با هم رفتیم خونش که توی یک کوچه فوق العاده خوشگل بود . این هم عکس کوچه از پنجره خونه .
من که محو تماشای همه جا بودم و دوست داشتم احساس خوب اولین بار رو برای خودم مانا کنم . چون از شب قبلش چیزی نخورده بودم و توی راه هم اصلاً حسش نبود ، برام ناهاردرست کرد . البته ساعت ٦ عصر . بعد رفتیم بیرون . خیلی خوب بود . همه چیز جدید و فوق العاده زیباست . خسته شدم بس که تو دبی خیابون و رستوران وماشین و برج و خلاصه زندگی های مدرن دیدم . یکی دیگه از چیزهایی که خیلی برام جالبه و تو این ٢ روز واقعاً ازش لذت می برم ، پیاده راه رفتنه . اینکه همه جا رو میشه پیاده رفت و اصلاً نیازی به ماشین یا حتی اتوبوس نیست . شهر کوچیکه و راحت . تا حالا زیبا ترین چیزی که دیدم ، کلیسای نتردام استراسبورگ بوده . خیلی اتفاقی دیدمش و راستش اول جا خوردم . خیلی زیبا و با عظمته . مخصوصاً که هوا داشت تاریک میشد و تو اون نور خیلی با شکوه بود .
این آقای کوچولو هم اونجا با اون دستگاه خوشگلش آهنگ می ذاشت .
تا حالا که همه چیز به لطف دوستم عالی بوده . پنجشنبه صبح هم میرم متز برای ثبت نام و پیدا کردن خونه . امروز هم صبح رفتیم بیرون ، هم عصر . شام هم رفتیم یک رستوران بی نظیر . فضای عالی و قشنگی داشت . کلی حرف زدیم و لذت بردیم . امروز هم چند تا عکس برای نیکی فرستادم . این بی اینترنتی خیلی سخته . مخصوصاً برای من که عادت دارم صبح تا شب آنلاین باشم . الآن ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه شب ١٩ سپتامبره . به سفارش عشقم ( نیکی ) هر روز می نویسم که احساساتم تازه و جدید باشه . هر وقت که بتونم به ترتیب می ذارمشون تو وبلاگم . به امید روزهای بهتر و قشنگتر .
Sunday, September 17, 2006
شب آخر
آخرین شب بخیر رو هم گفتیم .
آخرین شام رو هم با دوستای خوب و عزیزمون خوردیم . وای که چقدر خندیدیم . خیلی شلوغ کردیم . به هممون خیلی خوش گذشت .
کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه پرواز دارم .
راستش احساس عجیبیه . خیلی تازه است . هیچ تصوری از جایی که می خوام برم ندارم و همینش برام جالبه . من تجربه های جدید رو دوست دارم و شاید تا حالا این بزرگترین تجربه زندگیم باشه . به قول نیکی پرواز فردا برای من مثل پرواز به فضا برای اون خانم ایرانی می مونه . ولی احساسم خیلی خوبه . خیلی خیلی خوبم .
فقط از الآن دلم برای رخت خواب نیکی تنگ شده که صبح ها می رفتم زیر پتوش و انقدر باهاش حرف می زدم تا از جاش بلند بشه و بعد خودم خوابم می برد .
فردا روز شلوغی خواهم داشت . هنوز وسایلم رو جمع نکردم . ولی با نظارت مامان و نیکی زود جمع میشن .
خدا کنه فردا بابام هم برسه . تا امروز که نتونست بیاد . هر چند که من اصرار داشتم کسی نیاد اینجا . ولی حالا که مامانم اومده ، دوست دارم بابام هم باشه .
فکر کنم این دیگه آخرین پستم باشه . نمی دونم چی پیش می یاد و کی می تونم بنویسم .
مرسی از همه شما و کامنت های پر محبتتون . امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و من هم براتون از اتفاق های خوب بنویسم .
مرسی مامانی ، مرسی بابایی ، قربونت برم خواهر قشنگم و ممنون پژمان جون که همیشه کمکم کردین .
خیلی دوستتون دارم .
مواظب خودتون باشید .
Friday, September 15, 2006
باز هم مهاجرت
بذارین از اول براتون تعریف کنم .
تابستون پارسال بود که بالاخره تصمیم گرفتم آخرین تلاشم رو برای رفتن به فرانسه بکنم . بگم که این فرانسه رفتن من تبدیل به یک پروژه پنج ساله شده . یعنی از وقتی که دیپلمم رو گرفتم . البته دو سال اول رو زبان خوندم و سه سال آخر رو هم دبی بودم .

داشتم می گفتم . قرار شد بعد از سفر هند که آبان پارسال رفتیم ، برم تهران و سه ماه فشرده زبان بخونم ، فقط برای امتحان زبانی که باید می دادم برای پذیرش دانشجویی . خب ، زبانم خوب بود و فقط رو بخش های تخصصی امتحان کار کردم . اوایل آذر بود که رفتم تهران و ٢٧ بهمن برگشتم دبی برای دادن امتحان . انقدر اون سه ماه درگیر کلاس هام بودم که حتی دوستانم رو نتونستم ببینم . اول اسفند روز امتحان بود . امتحان فقط برای دو نفر برگزار شد . من و یک پسر الجزایری .امتحان حدود سه ساعت بود . بعد از اون باید منتظر نمرات و پذیرش دانشگاه می شدم . بماند که کلی تو این مدت حرص خوردم . چون جواب ها ، به خاطر اعتصاب های همیشگی فرانسه دیر اومدن . خب فقط این نبود که ! تازه بعد از قبولی باید می رفتم دنبال ویزا که اون هم حداقل شش هفته طول می کشید .
تقریباً یک ماه و سه هفته پیش ، صبرم تموم شد و خودم مستقیم با دانشگاهی که منتظر جوابش بودم تماس گرفتم . اونها هم بعد از چک کردن اسمم ، گفتن که قبول شدی و ما جواب قبولی رو پست کردیم . من هم حسابی خوشحال شدم و چند تایی جیغ بنفش کشیدم . جالب اینه که وقتی زنگ زدم و اسم خودم و شهری که ازش زنگ می زنم رو گفتم ، خانمی که جوابم رو می داد گفت : تو همو ایرانیه هستی !!!!!!! حسابی کف کردم . بعد فهمیدم که از سفارت فرانسه تو ابوظبی با اونا تماس گرفته بودن . چون من یه جورایی سفارتی ها رو اینجا خل کردم انقدر که پیگیر کارم شدم .
نامه پذیرشم اومد . بعد باید مدارک لازم برای ویزا رو تهیه می کردم که ١٠ روزی طول کشید . خلاصه روز ١٢ آگوست ، بعد از یک هفته که هرروز رفتم کنسولگری فرانسه در دبی برای گرفتن وقت ، مدارکم رو تحویل دادم . خوشبختانه کارم از همه راحت تر راه افتاد و خانمی که مسئول این کار بود ، کلی کمکم کرد . بعد از تحویل دادن مدارک ، سه هفته رفتم ایران و قرار شد باهاشون در تماس باشم . قبل از برگشتنم به دبی ، تماس گرفتم و برای چهارم سپتامبر ، وقت مصاحبه با خانم کنسول برام گذاشتن . اون هم بعد از پرسیدن یه سری سوال ، گفت که تا ١٥روزه دیگه جوابت معلوم میشه . حالا ١٥ روز دیگه میشه ١٩ سپتامبر و من ٢١ سپتامبر ، باید برای ثبت نام دانشگاهم فرانسه باشم . خلاصه که همه چیز به نظرم دقیقه نود بود . تا اینکه ٢ روز پیش زنگ زدم کنسولگری . چون مدام تماس می گرفتم ، صدام برای خانمی که جوابم رو می داد ، آشنا بود . شماره پاسپورتم رو دادم و بعد از چک کردن گفت : " قبول شدی . جواب ویزات مثبته . فردا پاسپورتت رو بیار و تا عصر با ویزا تحویلت میدیم . "
زود گوشی رو گذاشتم و جیغ کشیدم . بعد هم شروع کردم به گریه کردن . بیچاره نیکی فکر کرد جواب منفی بوده که من این کارا رو می کنم . ولی همش از خوشحالی بود . بعد هم به مامان و بابا و اونایی که منتظر بودن خبر دادیم . دیروزصبح هم پاسپورتم رو تحویل دادم و ساعت ٣ بعد از ظهر یک ویزای خوشگل توی پاسپورتم بود . زود هم رفتم بلیط خریدم برای یکشنبه شب . یعنی همین دو روز دیگه . اول میرم پاریس ، بعد استراسبورگ پیش دوستم و از اونجا هم راهی شهر خودم (متز) میشم . این عکس رو هم فعلاً از متز داشته باشید تا بعد خودم عکسهای قشنگ میگیرم و میذارم اینجا . امروز صبح هم مامانم از تهران اومد اینجا . ولی بابام نتونست بیاد . چون کار داره . حالا تا یکشنبه خدا بزرگه . شاید هم اومد .
خلاصه قصه ما به سر رسید ، مانا هم بالاخره به فرانسه رسید . یعنی می رسه . این اولین سفر من به اروپا و فرانسه و خلاصه یک جای دوره . ولی واقعاً خواستن توانستن است . من واقعاً خواستم و تا جایی که می تونستم تلاشم رو کردم و خوشبختانه نتیجه خوب هم گرفتم . تقریباً یک سال برای همچین روزی وقت گذاشتم و الآن واقعاً خوشحالم . خیلی خیلی زیاد . امیدوارم همه چیز مثل همیشه خوب پیش بره . یک مرسی بزرگ هم دارم برای همه اونایی که تو این مدت کمکم کردن . دیگه معلومه کیا هستن . عشق های زندگیم . مرسی . می بوسمتون .
اگر تو این دو روز وقت کنم ، حتماً مطلب می نویسم . اگر هم نشد ، مطلب بعدی رو هر وقت به اینترنت دسترسی داشته باشم ، می نویسم .
فعلاً خدانگهدار .
Wednesday, September 13, 2006
پله
وای که هنوز پاهامون به خاطر پله های دیروز درد می کنه .
آخه ما تنبل خانم ها رو چه به این کارا !!! ولی امیدوارم به سرتون نیاد که تو امارات بدون کولر بمونید . حتی یک روز اگه اینطوری بشه ، به خاطر رسیدن به هوای خنک ، بیست طبقه که هیچی ، پنجاه طبقه رو هم پیاده میرین .
ما خونمون طبقه ١٩ یک ساختمون بیست طبقه است ، که اگه پله های پارکینگ رو هم حساب کنیم ، حدود چهارصد تا پله رو اومدیم پایین . حالا تو گرما و تاریکی . با نور مبایل پژمان که بین من و نیکی راه می رفت . تو تمام راه حرفای بابام تو گوشم بود .
یادمه روز اول که اومدیم این ساختمون رو ببینیم ، من گفتم که بریم خونه های طبقه های بالا رو ببینیم . و چون طبقه آخر خوب نیست، طبقه ١٩ رو انتخاب کردم . حالا از من اصرار که طبقه بالا خوبه ، آدم همه جا رو می بینه ، از پایین هیچی دیده نمیشه و ... .
بابا بیچاره هم می گفت : طبقات پایین امنیتشون بیشتره . در مواقع اضطراری ، راحت تر میشه از ساختمون خارج شد و
. ...
من که به خرجم نرفت و با اینکه این بالا گرون تر هم بود ، اینجا رو گرفتیم .
پله نوردی دیروز صبح و استخر دیروز عصر و خرید بین اینها ، حسابی خستمون کرد . البته توفیق اجباری شد که یک صبحانه اساسی وباحال تو ایکیا بخوریم . اون همه پله ، گشنمون کرده بودن .

شب بابام تلفن زد و چون قبلش جریان پله ها رو از پژمان شنیده بود ، با شیطنت خاصی پرسید : امروز چه خبر بود ؟!؟!؟! شنیدم برق نداشتین ؟ از پله ها رفتین پایین !!! بعد هم که آه و ناله های ما رو شنید ، کلی بهمون خندید و خلاصه حسابی حال کرده بود که ما تنبل ها همچین بلایی سرمون اومده :) و بالاخره به حرف اون رسیدیم که طبقه پایین بهتر از بالاست .
ولی خداوکیلی حیف این منظرها نیست که آدم نبینه ؟ آخه از پایین هیچی دیده نمیشه .!
Saturday, September 09, 2006
شب
امروز رفتیم استخر خونه یکی از دوستامون . یک استخر روباز و خوشگل و بسیار راحت . اولش ما سه نفر تو آب بودیم و تا آخر که دو نفر دیگه هم اومدن ، خوش گذشت . بعد از مدتی یکم ورجه وورجه کردیم و خلاصه به خیال خودمون فعالیت . البته بعدش حسابی گشنمون شد و ساندویچ خوردیم و اثرات اون همه تحرک رو نابود کردیم . قراره باز هم بریم .
..........................................

قبلاً هم گفته بودم . البته تو اون یکی وبلاگم . گفته بودم که شبها رو بیشتر از روزها دوست دارم . شبها انرژی بیشتری دارم و حسابی سرحالم . طوری که بعضی وقت ها دلم نمی یاد بخوابم . تا خود صبح و طلوع خورشید بیدار می مونم .
ولی این روزها ، یعنی این وقت ها ، شب و روز خیلی برام فرقی ندارن . دیگه شب ها مثل قدیم نیستن . اینجا هوا گرمه ، ولی شب ها یک سردی و بی روحی خاصی دارن . راستش شب که میشه ، دلم می گیره . دلم می خواد این روزها زود بگذرن . حوصله ندارم شب ها پرده اتاقم رو کنار بزنم . چراغ های بیرون کم نور به نظرم می یان . روزها هم این کار رو کم نمی کنم . آفتاب و نور زیاد رو دوست ندارم .
من حالم خوبه . ولی یکم سنگینم . یک چیزی هضم نشده توم مونده که اذیتم می کنه . خیلی زیاد . دواش هم فقط زمانه که باید بگذره . گریه هم گاهی بی تـٲثیر نیست . ولی اون موقتی خوب می کنه . عمر درمانش کمه . باید اثاثی ریشه کن بشه . فقط زمان و بس .
می دونم که می گذره . می دونم که همه چیز درست میشه . می دونم که این روزها هم مثل بقیه روزها خاطره میشن . قدیمی میشن . می دونم که ...... !!!!
نه !!! از این آخری مطمئن نیستم . شاید همه ترسم برای همین آخریه که نمی تونم بنویسمش . یعنی نمی خوام بنویسمش . فقط می خوام که درست بشه . می خوام که شب ها دوباره گرم و صمیمی بشن . می خوام قدرت کنار زدن پرده ها رو پیدا کنم . می خوام دوباره منتظر طلوع خورشید و شروع یک روز دیگه و رسیدن یک شب دیگه بشم . دوست دارم با عشق و از دوست داشتن اینجا بنویسم .
خسته شدم بس که همه چیز بوی انتظار میدن . بس که همه چیز سخت شدن . بس که همه حرف هام رو مبهم و نا معلوم می زنم . خسته شدم و این خستگی باید تموم بشه . برای من و همه اونایی که روزهای سخت رو می گذرونن . تموم میشه . می دونم که میشه . می دونم و همین انتظار برای روزهای خوب و روشنه که منو سر پا نگه میداره .
Friday, September 08, 2006
خواب

دیشب یک خواب بد دیدم .
یک خواب شلوغ و پر استرس . هیچکس حرف منو نمی فهمید ونمی شنید و مجبور بودم مدام داد بزنم و حرص بخورم . تنها نکته مثبتش این بود که دوست داشتنی ترین آدم های زندگیم همراهم بودن . رفته بودیم سفر. یک جای سبز و قشنگ .
تنها وجود اونا بود که نیمچه آرامشی بهم می داد . با اینکه خواب خوبی نبود ، ولی دوست داشتم تموم نشه . حاضر بودم تمام مشکلات توی خواب رو تحمل کنم ، ولی با اونا بمونم . یک دقیقه بیشتر . نزدیکتر بهشون .
چقدر یک خواب بد یا خوب،تو روحیه آدم در طول روز تٲثیر داره . ولی من الآن خوبم . خوابم بد بود ولی وجود عزیزانم حال منو خوب کرد .
...............................................

این چیزی که می خوام بگم ، شاید کمی عجیب باشه . برای خودم که هنوز به طور کامل هضم نشده . ولی من یک بخشی از شخصیتم رو جدیداً شناختم . دقیقاً نمی تونم توضیح بدم . یا تازه به وجود اومده ، یا یک بخش دیگه ای تغییر کرده . هر چی که هست من دوسش دارم و باهاش راحتم . البته هنوز دارم کشفش می کنم و با فکر ، بیشتر به جنبه های مثبتش پی می برم . اتفاق های افتاده در شش ماه اخیر بی تٲثیر نبودن و کاملاً تدریجی این قسمت شخصیتی من رشد کرده . ولی من مدت کمی که شناختمش و توی همین مدت هم خیلی کمکم کرده .
خیلی گنگ حرف زدم . ولی بهتر نمی تونم توضیح بدم . فقط اینکه احساس خوبی دارم .
Wednesday, September 06, 2006
خیال

پرنده می داند
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
که باد بی نفس است و باغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
ه . ا . سایه
Monday, September 04, 2006
بازگشت
شنبه اومدم . روز خوبی نبود . حسابی مریض بودم . راستش تحمل راه رو نداشتم . راه فرودگاه ( امام !!!) هم که خودش اندازه یک مسافرته . می خواستم تنها برم . ولی مامانم هم باهام اومد . البته خیلی بهتر شد . چون حالم اصلاً خوب نبود . توی بازرسی خواهران هم بعد ازبازرسی بدنی چندش آورش ، گفتن که یکی از کفشامو در بیارم . این مدلش دیگه جدید بود . قیافه از من مشکوک تر پیدا نکرده بودن .
صندلی من کنار پنجره و در آخرین ردیف هواپیما بود . همیشه دوست دارم کنار پنجره بشینم . حوصله حرف زدن یا حتی نگاه کردن به بغل دستیم که یک خانم تنها بود رو نداشتم . خوابیدم . اولین بار بود که همه راه رو خوابیدم . دلم می خواست زود برسم خونه . حسابی کوفته و خسته بودم . موقعی که اعلام کردن نزدیک فرودگاه هستیم ، بیدار شدم و حیفم اومد از آسمون و ابر و بال هواپیما و خورشید و خلاصه چیزهای قشنگی که از اون پنجره کوچولو می دیدم ، عکس نگیرم .
این دفعه از فرودگاه شارجه اومدم . از شانس من فرودگاه رو تعمیر
می کردن و گرما و شلوغی وحشتناکی داشت . خیلی طول کشید تا ازچک پاسپورت رد بشم و چمدونم رو بردارم و برم بیرون . نیکی هم خیلی بیرون معطل شده بود .
آرامش خونه و اتاقم بهترین چیزی بود که تو اون لحظه می تونستم داشته باشم . خوشحال بودم که بالاخره رسیدم . احساس عجیبی داشتم . تا شب گیج و منگ بودم . خودم هم نمی دونم چرا !!!! ولی عجیب و بی سابقه بود . یک جور حس سردرگمی و بلاتکلیفی داشتم . یک جور آرامش و امنیت عجیب . واقعاً حس غریبی بود و البته دوست داشتنی .
Friday, September 01, 2006
اسباب کشی
امروز اسباب کشی داشتیم .
در واقع مامان و بابام خونشون رو عوض کردن و من هم تو این سفر خوردم به اسباب کشی . اون هم روز آخر . حسابی خسته و مریضم . آمپول های آقای دکترهم خیلی کارساز نبودن . رانندگی زیاد ، انجام چند تا کار عقب افتاده در جاهای مختلف شهر هم تمام این خستگی و مریضی رو تشدید کردن .
فردا بر می گردم .
دیشب تو یک خونه خوابیدم . امشب تو یکی دیگه که هنوز بوی رنگ میده . فردا هم تو اتاق خودم در یک شهر و کشور دیگه .
جالبه .
زندگی
در مواقع مواجه شدن با واقعیاتی که دوستشون نداریم ، با اتفاقاتی که انتظارشون رو نداریم ، یا واقعی نشدن افکار و پیش بینی هامون ، یا خلاصه دیدن و شنیدن هر چیزی که اذیتمون می کنه ، اولین چیزی که به ذهنمون می رسه کلمه شکسته . حالا این شکست برای هر کسی یک جور معنی میشه . ولی هر آدمی اونو تجربه کرده . هر چقدر کوچیک . هر چقدر ساده و پیش پا افتاده . ولی تجربه کرده و ممکنه به وقت خوش هم حسابی کمر شکن بوده باشه .
شاید شکست کلمه قلنبه ای باشه برای منظور من . ساده ترش میشه ناکامی ، نرسیدن ، نشدن .
همیشه هم بد نیست این نشدن و نرسیدن . میشه فکر کرد که نباید میشده . که نشدنش بهتر از شدنشه . بالاخره باید یک جوری خودمون رو دلداری بدیم و از ناراحتی اون موضوع نشده ، بیایم بیرون .
ولی همیشه میشه ایستاد و گفت : مهم نیست . من حسرت لحظه های از دست رفته رو نمی خورم . یعنی وقتی ندارم که این کار رو بکنم . که این کار ظلم بزرگتریه به قیمت از دست دادن زمان حال . که اون ناکامی برای من یک تجربه است . تلخه !!!! ولی هست و نمیشه کاریش کرد . پس بهتره که به جنبه های مثبت و مهمش فکر کنم . بقیه چیزها باید بره توی اون کشویی از روحمون که سال به سال هم سراغش نمی ریم و روی همه خاطراتی که اون تو ریختیم ، کلی خاک نشسته ! باید حرکت کرد و وقتی برای موندن در گذشته و از بین بردن حال با فکر گذشته نیست .
زندگی مسیر و حرکت خودش رو داره . این ما ، یا همون من و تو هستیم که نباید عقب بمونیم . که باید حرکت کنیم و همین حرکت یعنی زندگی . یعنی بالا و پایین . آسون و سخت . زیبا و زشت . شفاف و کدر . خنده و گریه . شادی و غم . زندگی و بالاخره مرگ . خلاصه هر چیز خوب و بدی که ممکنه وجود داشته باشه . همینه ! کاریش نمیشه کرد و باید با تمام کمی و کاستی هایش ساخت .
............................

آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛ شعله‌ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان، آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید، چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمت گرِ آتش... سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!
«زندگانی شعله میخواهد»
سیاوش کسرایی
.