بامبوبلاگ
Sunday, October 29, 2006
پالتوی جدید
یکشنبه ، بیست و هشتم اکتبر .
.........................
با اینکه دیشب خیلی خسته بودم و دیر هم خوابیدم ، ساعت هشت صبح بیدار بودم . همه اهل خونه خواب بودن و هیچ صدایی نبود . آسمون ابری و تاریک . دیشب یک کتاب برداشته بودم که بخونم . کتاب خوندن خیلی آرومم می کنه . قبل از بلند شدنم کتاب خوندم .
رفتم تو آشپزخونه . عمو علی بیدار بود و چایی هم آماده . صبحانه خوردیم . کم کم همه بیدار شدن . ولی بعدش هرکی رفت دنبال کارای خودش . خونه عمو جواد دو طبقه است با یه عالمه اتاق . دو نفر از فامیلاشون هم به طور موقت خونه اونا در طبقه پایین ساکن هستن . همه رفتن پایین و من با کمال میل ، در آرامش خونه کتاب خوندم . خیلی آروم شدم .
ساعت دوازده سارا اومد دنبالم . سارا میشه زن قدیم عمو جواد . با هم رفتیم مرکز شهر و سراغ مغازه ها . بالاخره قوری خریدم برای چای دم کردن . پالتو هم خریدم . چون کم کم داره سرد میشه .
کلن شهر بزرگیه و کلی آدم داره . کلی هم ایرونی داره توش . کلی صدای آشنا از کنارمون رد میشد . جالب بود .
ولی خودمونیم ها !!!!!!
خوشحالم که آلمان نیومدم . فرانسه ، حتی همون شهر کوچیک خودمون ( دهمون ) از اینجا قشنگتره . اونجا رو بیشتر دوست دارم .
ظهر با سارا رفتیم چلوکباب خوردیم . آی مزه داد . با پیاز و دوغ و سماغ و سالاد شیرازی . به به به !!!!!!
الآن خونه سارا هستم . بچه ها رفتن خونه پدرشون ( عمو جواد ) و خونه آرومه . اینجا راحتم . سارا هم آدم راحتیه .
ولی میگن که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه !!!!
دوشنبه بر می گردم متز و ان شاالله سه شنبه میرم پاریس .
پاریسی ها !!!!! من دارم می یاما !!!!! هاهاهاها .
من خوبم . من دارم قشنگ میشم . ولی هنوز کمی نا متعادلم که اونم درست میشه . من اگه نتونم این وضعیت رو درست کنم که به درد هیچی نمی خورم .
اینترنتم هم تا هفته دیگه وصل میشه . کلی حرف دارم که سر فرصت حتماً میگم .
فعلاً.



Saturday, October 28, 2006
باز گه شدم!!!
جمعه ، 27 اکتبر .
.................................
انگار کوه کندم . خیلی خسته ام . مغزم کار نمی کنه . ذهنم خالی خالیه .
نمی دونم چرا اینطوری شدم . حالم شده حکایت ابر بهار . یک دفعه های های می زنم زیر گریه . بعد برای چند دقیقه خوب میشم و باز دوباره .... .
از دیروز تعطیلیم شروع شده . الآن ساعت هفت و سی و پنج دقیقه عصر به وقته کلنه . امروز اومدم آلمان . الآن خونه عمو جواد هستم . ولی باز هم دلم گرفته . به خدا سه روزه که اینطوری شدم . حالم اصلاً خوش نیست .
حرص می خورم وقتی که عمو جواد دخترش رو ناز می کنه و اون خودش رو می کشه کنار !!!!!
شدم مثل عقده ای ها .
دلم برای خونه تنگ شده . برای اون خونه هایی که چهار تایی توشون زندگی کردیم . نه برای خود خونه . نه !!
برای اونایی که باهاشون زندگی می کردم .
اینجا یاد می گیریم که تنها باشیم . که تنها زندگی کنیم . در واقع با تنهایی زندگی کنیم . من مال این زندگی نیستم . من مال تنهایی نیستم . شاید بعداً بهش عادت کنم . ولی مطمینم طول میکشه .
فکر می کردم این چند روز که اینجا هستم حالم بهتر بشه ، ولی تا الآن فرق چندانی نکردم .
تا حالا اینطوری دلم برای مامان و بابام تنگ نشده بود . کاش میشد این روزها رو می رفتم خونه اونا . خونه مامان و بابام . پیش اونا . ولی انقدر دوره که فکرش رو هم نمیشه کرد .
....................................
من گم شدم . من خل شدم . من شدیداً بی تابم . گلوم شدیداً از بغض های پی در پی ، درد می کنه . من هیچی نمی فهمم . من هیچی نمی بینم . حرص می خورم وقتی نمی تونم قشنگی ها رو ببینم . ناراحتم از اینکه نمی تونم از رنگ های قشنگ برگ های پاییزی لذت ببرم . که همه چیز رو بی روح و زشت می بینم . همه چیز قشنگن . من زشت شدم . من نحس شدم . من گه شدم . یک گه درست و حسابی . از خودم بدم می یاد که انقدر لوس و نق نقو شدم . حالم بهم می خوره از این رفتارهای کودکانه ام . دلم می خواد خودمو بزنم ، بلکه آدم بشم . بلکه کمی ، فقط کمی قدر شناس بشم و مثل دیوونه ها زانوی غم بقل نگیرم .
من خل شدم . یکی نیست کمکم کنه ؟؟؟ من مغزم کار نمی کنه !!!!


Thursday, October 26, 2006
شنبه ، بیست و یکم اکتبر .
..................................

نیکی و پژمان فردا میرن سفر . میرن عمان . یک سفر زمینی . شنیدم که عمان قشنگه و حتماً سفر خوبی خواهد بود .
این سفر یک معنی دیگه هم داره . اینکه تا وقتی اونا برگردن ، من هم وبلاگ ندارم . مگر اینکه فرجی بشه و جای دیگه ای پیدا کنم .
همین الآن آدم های عزیزی بهم زنگ زدن که کلی خوشحال شدم . تقریباً ٢٥ روز دیگه عروسی یکی از دوستای بچگیمه . اون هم چهار سال دبی درس خوند و بعد ازعروسیش میرن نیوزیلند . عجب دنیای عجیب و غریبیه . هر کسی میره یه گوشه ای برای خودش یک سقفی می گیره و مشغول زندگی میشه . همه از یک جا شروع می کنن ولی عاقبت هیچ کس معلوم نیست .
عجب هوایی شده امروز . دیروز صبح آفتاب بود و آسمون آبی و زیبا . ولی هوا سرد بود و سوز داشت . از ترس سرما خوردگی ، کلی لباس می پوشم . بعد از ظهر یک ابرهای وحشتناکی اومدن تو آسمون که سیاه سیاه شد و نم بارونی زد . ولی باز شب خوب شد .
این هم از گزارش وضع هوا .
امروز هم میرم آدرس یک فروشگاه جدید رو پیدا کنم و شاید تلوزیون بگیرم .
شب میرم کنسرتی که اون دوخواهر دوقلوی ایرانی هم توش پیانو می زنن . با تولیا هم می خواهیم کمی درس بخونیم و مطالبی رو که نمی دونم ، بهم بگه . رشته خوبی دارم . هم خوندنی داره ، هم عملی . همین که کلاس هامون با موزیک همراهن ، خودش کلی روحیمون رو خوب می کنه .
فعلاً .
Asabaniam . Kheyli ziyad . Hosele nadaram . Farda sobh miram alman , vali nemidoonam chera hayajane safar nadaram ?!?!
Age sag boodam , hatman emrooz chand nafar ro darbe daghoon mikardam .Ta yekshanbeye dige , yani 5 november , daneshgah tatile va kelas nadarim .
Asr didam ke jeloye kafsham ye koochooloo baz shode ! Daram atish migiram . Alan vaghte kafsh pare shodane ?????????
Aslan khabam miyad . Delam mikhad haminja , too salone internet bekhabam . Eshkali dare ?
Delam mikhad bezanam too sare in pesare ke mas oole injast !
Delam mikhad kalleye hameye in kalagha ee ke asra asemoon ro por mikonan , bekanam . az sedashoon badam miyad .
Aslan mikham gerye konam .
Monday, October 23, 2006
من در هیئت آدمیان به سوی زندگی می روم تا ثابت کنم که جهان در حد من آفریده شده و من تنها نیستم .
هزار تصویر من فروغ مرا تکثیر می کند .

پل الوار .
....................................
شنبه ، بیست و یکم اکتبر .
...
خیلی چیزها تو ذهنم بود که بنویسم . کلی حرف برای گفتن داشتم . ولی الآن هیچ کدوم یادم نمی یاد . همه چیز خوبه . فقط بعضی وقت ها دلتنگی عجیبی پیدا می کنم که اون هم طبیعیه . امیدوارم بتونم باهاش کنار بیام . ولی همینطوری هم کلی آدم دور و برمه . عمو جواد که تو آلمانه . سارا جون هم همینطور . چند تایی دوست هم تو پاریس داریم . مرجان هم استراسبورگه . یکی از دوستانمون هم حدود یک ماه دیگه میره استراسبورگ و دیشب بهم گفت که اگه می تونم برم اونجا . سارا جون هم امروز بهم گفت هر وقت دوست داشتی بیا پیشم . فقط یک تلفن بهم بزن و بیا . خب !!! از این بهتر وجود داره ؟ با مامان و بابام هم هر روز حرف می زنم . واالله اینجا بیشتر از وقتی که دبی بودم ، آدم می بینم . هفته دیگه هم احتمالاً میرم پاریس . دیگه چی می خوام ؟ دیگه دارم لوس میشم . به قول مامانم شاید از راحتی زیاده که اینطوری می کنم . اگه مشکلاتم زیاد بود ، شاید وقت لوس بازی پیدا نمی کردم . همه این حرف ها رو روزی هزار بار به خودم میگم . وقتی یک کوچولو هم دلم میگیره ، به خودم میگم : احمقی دیگه . دیوونه شدی باز ؟!!!! اومدی یه جایی که همیشه دوست داشتی . یک عالمه آدم جدید و جالب می بینی . اصلاً همینقدر که تنهایی داری تو یک کشور و محیط جدید زندگی می کنی و همه کارها رو هم خودت انجام میدی ، کلی جای خوشحالی داره . همین که مشکل زبان نداری خیلی مهمه . گفته بودم که هرچیزی بهایی داره !! این روزهای تنهایی هم بهای موفقیت هایی هستن که همین الآن دارم و مطمینم بیشتر هم میشن .
همه اینا رو به خودم میگما !!!!! ولی زمان می خواد تا باورشون کنم . الآن هنوز داغم . هنوز قدر کارایی رو که می کنم نمی دونم . به خدا ملت بدون هیچی و بدون دونستن یک کلمه زبان ، پا میشن می یان ، تازه کلی هم خوشحالن . من هم خوشحالم . ولی می خوام به چیزهای بیخود و حاشیه ای فکر نکنم . گفته بودم که یه دختر ایرانی تو دانشگاهمون پیدا کردم ! دیشب ازش راجع به دکتر ارتدونسی پرسیدم ، چون خودش دندوناش سیم داره . گفت : " برو فلان جا و با منشی دکتر صحبت کن و ... . راستی ! می تونی صحبت کنی ؟ " یکم جا خوردم . گفتم : " آره !! معلومه . "
راستش به تنها چیزی که فکر نکرده بودم همین بود . ولی اون خودش با اینکه دو ساله اینجاست ، می گفت که هنوز سختشه !!!!!!!!
شاید مشکلم اینه که به کم قانع نیستم . دوست دارم همه کارهام رو خوب و درست انجام بدم . اینکه یکی بعد از دو سال بگه من هنوز مشکل زبان دارم ، برای من قابل فهم نیست . تازه من فکر می کنم خیلی عقبم و همش حرص می خورم که چطوری می تونم خودمو بالا بکشم . میگم کمی زیاده خواهم !!!! چون می خوام نتیجه خوب بگیرم . آدم یا کاری رو نمی کنه ، یا اگه کرد باید خیلی خوب انجامش بده . حالا من تازه اومدم . یک دختر دیگه رو هم دیدم که اون هم مثل من یک ماهه اومده . ولی انقدر بی انگیزه و انرژی منفی بود که فکر کردم بهتره نبینمش . من الآن اصلاً شرایط انرژی دادن به یکی دیگه رو ندارم . یکی که تازه بگه به نظر تو ، من چه رشته ای بخونم ؟!؟!؟! من یکی رو لازم دارم که فعال باشه ، حرکت کنه و بی انگیزه نباشه . خداروشکرکه این یک نفر رو فعلاً دارم . همین برام بسه .
همه این حرف ها رو به خودم زدم و نوشتمشون که یادم نره این روزها چطوری فکر می کنم .
خدایا شکرت که این همه آدم خوب و مهربون دورم هستن . همین که هرروز صدای مامان و بابام رو می شنوم و با نیکی صحبت می کنم و می بینم که سلامت هستن ، خودش قدر یه دنیا که باز هم کمه ، ارزش داره . چی بهتر از این که خانواده ، مثل شیر ( به قول بابام ) ازآدم حمایت کنن ؟!؟!؟! بابام همیشه میگه : " برو جلو مثل شیر. نگران هیچی هم نباش . فقط به کارات برس . "
Sunday, October 22, 2006
كلاس رايانه
چهارشنبه ، هجدهم اکتبر .
....................
یک کلاس مسخره به اسم کامپیوتر داریم . راستش هنوز نفهمیدم به چه دردی می خوره .راجع به اکسل و اکسس و این چیزا میگه . البته استاده خیلی باحاله . سر کلاس مبایلش رو جواب میده ، میره قهوه می خوره ، همه کامپیوترها هم آنلاین هستن و بچه مدام تو سایت های مختلف می چرخن . منم که این وسط ها گیج و ویجم . آخرش دیروز به من و تولیا گفت که خیلی نگران نباشیم که مثل بقیه نمی فهمیم . درست میشه . فکر کنم خودش هم می دونه که چرت و پرت میگه . البته بگم که من هم اون وسط ایمیل بازی می کنم و جدیداً از جی میل چت می کنم . چون کامپیوترهای دانشگاه مسنجر ندارن . هاهاهاها !!!! یک کلک دیگه اینو بهم گفت ;)
...................
امروز روز فوق العاده ای بود . صبح اومدن و توالت فرنگی رو عوض کردن و یک نو جاش گذاشتن . خیلی خوشحال شدم ، چون به نظرم توالت خیلی چیز مهمیه . لامپ حموم بالاخره درست شد . دو تا لامپ که فکر می کردم اشتباه خریدمشون ، به درد خوردن . اتفاقاً دیروز رفتم عوضشون کنم ، ولی قبول نکردن . شانس آوردما !!!
بعد با تولیا رفتیم مدیاتک و لیست یه سری چیزایی رو که برای کلاس متودولوژی فردا می خواستن نوشتیم . تا دلتون بخواد کارت برای خودم جمع کردم . کارت دانشجویی ، کارت کنسرواتوار ، کارت فروشگاه اتک ( جایی که ازش خرید خوراکی می کنیم ) ، کارت برای فتوکپی کردن ، کارت بانک . امروز هم عضو مدیاتک شدم و کارتشو گرفتم و برای اینکه بتونم کتاب و سی دی و پارتیتور و این چیزا رو قرض بگیرم ، برای یک سال ٣٦ یورو ناقابل پرداختم . البته اینجا چون مال دانشگاه نیست پولیه .
ساعت دو و نیم کلاس پیانو داشتم . ولی قبلش با تولیا جلوی کلیسا خوشگله یک قهوه خوب خوردیم و هر کی رفت دنبال کارش .
معلم پیانومون یک خانم مسنه که خیلی با مزه است . براش یک قطعه از لیست زدم که کلی حال کرد . برای دفعه بعد که میشه سه هفته دیگه ، یک والس از شوپن می خوام تمرین کنم و بعد از اون دبوسی . وااااای !!!! عاشق قطعه دبوسی شدم .
من فقط دوست دارم قطعات رمانتیک بزنم . مثلاً باخ و موتزارت اصلاً به گروه خونیم نمی خورن . اینو معلمه فهمیده و امروز کلی سوأل راجع به ماه تولد و این چیزا ازم پرسید تا منشأ این رمانتیک بودن من رو پیدا كنه .
.....................
اگه همه چیز خوب پیش بره و خوش شانس باشم ، تا دو هفته دیگه اینترنت دار میشم . ولی به لطف تولیا ، فعلاً اینا رو از خونه اون برای نیکی می فرستم و اون هم میزاره اینجا .
.....................
همه چیز خوب پیش میره .
Saturday, October 21, 2006
اولین مهمان های من
سه شنبه ، هفدهم اکتبر .
…………………….
عمو جواد و عمو علی ، اولین مهمان های خونه من بودن . همینطور اولین بارهم بود که برای خودم مهمون داشتم . تو خونه خودم و با مسیولیت خودم . یکشنبه ساعت حدود سه بعد از ظهر رسیدن . کلک ها خودشون آدرس رو پیدا کرده بودن و اومده بودم دم در خونه . اومدن بالا . خیلی سال بود ندیده بودمشون ولی خیلی راحت ، خوب و صمیمی بودن . کمی نشستن . بعد رفتیم بیرون و توی شهر گشتیم . همش پیاده . خداروشکر که من تو مرکز شهرم . جای خونه ام واقعاً خوبه . اینجا تو متز یک کلیسای بزرگ و خیلی خوشگل داره به اسم : سنت اِتین که همین نزدیکی هاست . پنج دقیقه تا اونجا راهه . همه جاهای دیدنی اطراف رو دیدیم . خیلی خوششون اومده بود . کلی از قشنگی های شهر تعریف کردن و شاید اون روز اولین روزی بود که من با عشق توی این شهر زندگی کردم . دو همراه خوب داشتم که با فرصت و علاقه ، همه جا رو نگاه می کردن ومن هم مثل اونا شده بودم . همیشه با عجله میرم و بر میگردم . ولی اون روز فرق می کرد . همه چیز عالی بود . شام هم رفتیم یک رستوران فرانسوی روبروی همون کلیسا . خونه که اومدیم ، سر خوابیدن کلی ماجرا داشتیم . گفتم که تشک دارم ولی پتو و بالش ندارم . اونا هم تشک ها رو پهن کردن ورفتن تو کیسه خواب هایی که با خودشون آورده بودن . همه خونه شده بود تشک . خیلی باحال بود . من هم تو اتاقم بودم . صبح ساعت هشت و نیم کلاس داشتم و رفتم . اونا هم واسه خودشون تو شهر چرخیده بودن و تا دوازده که من برگردم خونه ، کلی صفا کرده بودن . ناهار رو با هم خوردیم و اونا رفتن پاریس . من هم برگشتم دانشگاه . خیلی احساس خوبی بود وقتی فکر می کردم یکی تو خونه منتظرمه . با عجله رفتم خونه که بیشتر باهاشون باشم . خیلی خیلی خیلی زیاد خوب بود و خوش گذشت .
از انتظار کشیدن اصلاً خوشم نمی یاد . اصلاً نمی تونم تحمل کنم . برای همین یکشنبه صبح بعد از مرتب کردن همه چیز ، رفتم کنسرواتوار و تمرین کردم . اون هم خیلی خوب بود .
................................
کلی با تولیا ( دختر فنلاندی ) دوست شدم . یک ایرانی دیگه دیدم . یک پسره است که تو دانشگاهمون درس می خونه و از لوگزامبورگ می یاد . در واقع اونجا زندگی می کنه و برای کلاس هاش می یاد متز . از اینجا تا لوگزامبورگ حدود نیم ساعت با قطار راهه . اون هم گفت که یه دختر ایرانی دیگه تو دانشگاهمون هست . خودشم تا حالا ندیدش ، ولی شنیده که اون هم تازه اومده اینجا . حالا کم کم پیدا میشن . ولی کلاً اینجا ایرانی زیاد نداره . فکر می کنم که شهرداری متز باید از من قدر دانی کنه . آخه از وقتی که من اومدم اینجا و این همه راجع به اینجا گفتم ، خیلی ها متز رو شناختن . وگرنه خیلی شناخته شده نیست .
.............................
یکی از استادهای دانشگاه ، که من نمی شناسمش ، توی یک تصادف رانندگی بین متز و لوگزامبورگ ، فوت کرده . برای همین ما فردا کلاس ادبیات نداریم . استادمون یه کاری مربوط به همین قضیه داره که من نفهمیدم چیه . فقط فهمیدم که فردا تعطیله . هاهاها . پنجشنبه هم یک کلاس دو ساعته داریم و باز میره تا دوشنبه . خسته نباشیم واقعاً . ولی کار من و تولیا خیلی سخته . فقط خوندن نیست که !!! یک دور می خونیم ، یک دور باید ترجمه کنیم و بعد اگه درست شد ، حفظ کنیم . خیلی پیچیده شد !!!
...............................
قشنگ روان شدن زبانم و تغییراتی رو که تو فهمیدن حرف های دیگران در من به وجود اومده ، احساس می کنم . حرف های استادها رو خیلی بهتر از روز اول می فهمم . یادمه روز اول که همین سه هفته پیش بود ، اولین جلسه و اولین روز که رفتم سر کلاس ، حسابی گیج بودم و بعدش کلی حالم گرفته بود که من هیچی نفهمیدم و چنین و چنان . الآن خیلی بهتر شدم . البته آشنایی با بچه ها و محیط هم خیلی تأثیر دارن . دیگه بچه ها فهمیدن ما خارجی هستیم و هر چی که ازشون می پرسیم ، کمکمون می کنن . حتی ازشون خواستیم موقعی که ما حرف می زنیم ، اگه چیزی رو اشتباه می گیم ، بهمون بگن و اشکالاتمون رو بگیرن .
..........................
هنوز نیومده ، کلی نامه و قبض از طرف شرکت تلفن و گاز و برق و بانک و ... دارم . هر روز دو ، سه تا پاکت دارم . خیلی خنده دار و یه جورایی حرص آوره . اینا عاشق کاغذ بازی هستن و برای اطلاع دادن هر چیزی یک نامه می فرستن . قبض که می بینم ، حالم بد میشه . هاهاها !!! خسیس شدما !!!!! مونده تا به این چیزا عادت کنم . همیشه یکی بوده که قبض ها رو پرداخت کنه . من هم کاری نداشتم که چقدر شده و چه جوری و کی پرداخت میشن . ولی الآن باید حواسم به حساب بانکی و قبض ها باشه . هیچ چیز پایدار نیست . من هم تغییر می کنم و به خیلی چیزهایی که تا حالا حتی بهشون فکر هم نکردم ، عادت می کنم .
.....................
عادت می کنیم .
Thursday, October 19, 2006
ماه گرد
یک بنده خداهایی بودن که برای آشنایی و نامزدی و عروسیشون مرتب روزگرد و هفته گرد و ماه گرد و سالگرد میگرفتند ولی من دیروز یادم رفت برای اومدنم به فرانسه ، ماه گرد بگیرم . بله !!!! شد یک ماه . دقیقا هجدهم سپتامبر رسیدم فرانسه . مثل برق گذشت ولی می تونم هوای عالی دیروز و انرژی خوبم رو به فال نیک بگیرم و یک جشن کوچولو حسابش کنم .
امروز اینجا بارون میاد . هی کم میشه ، هی زیاد . همه مدلش قشنگه . آفتابی و ابری و بارونی . اینترنت ندارم. انگیزه عکاسی هم ندارم .ولی امروز برگ های پاییزی که روی زمین ریخته اند خیلی قشنگ بودن .
یک دختر ایرانی دیگه پیدا کردم که امروز با هم قرار داریم . کم کم داریم همو پیدا میکنیم .
مامان و بابای خوشگلم هر روز بهم زنگ میزنن . خیلی کیف میکنم . این پست رو هم به فارانگلیش برای نیکی ایمیل کردم و خواهر عزیزم ( منو میگه !!!! ) برام درستش میکنه و پستش میکنه .
راستی پاریسی ها !!! من شاید حدود ده یا دوازده روز دیگه بیام پاریس . مامان جونم یه چیزایی برام فرستاده که شاید خودم بیام بگیرمشون . دوست داشتین برام ایمیل بزنین .
شاید قسمت شد همدیگرو دیدیم .
دیگه عرضی نیست .
بای
Tuesday, October 17, 2006
این هم خونه من !!!

شنبه ، چهاردهم اکتبر .
.........................
و این است خونه ای که برای خود ساخته ام . اولش اونجوری بود بعدش اینجوری شد .
همیشه تو خیالم دوست داشتم که مستقل باشم ، برای خودم خونه ای داشته باشم که همه چیزش مال خودم و دست خودم باشه . نمی دونم منظورم رو خوب میگم یا نه !!! ولی خونه ام رو دوست دارم .
........................
دیروز رفتم ایکیا و کلی خرید کردم . میز ، صندلی ، کمد ، میز کوچیک ، آباژور ، دو تا فرش کوچولو ، لیوان و بشقاب و گیلاس و سبد سیب زمینی پیاز و خلاصه همه چیز . تا امروز بعد از ظهر سرگرم سرهم کردنشون بودم . فقط چکش و پیچ گوشتی نداشتم که اون رو هم امروز از خانم همسایه طبقه بالا گرفتم .
این هم عکس خونمه !!!! قشنگه ؟
.......................
دیشب رفتم پیش اون دوقلو ها و بعد با هم رفتیم تئاتر . خوب و جالب بود . فضای خوبی داشت . تئاترش هم مجانی و تو سالن تئاتر دانشگاهمون بود .
.....................
عصر حوصله ام سررفت و بعد از کلی کار ، حسابی خسته بودم . رفتم کنسرواتوار و پیانو زدم و برای کلاس کُر دوشنبه درسامو تمرین کردم .
.......................
بعد از ظهر با دوست فنلاندیم برای فردا قرار گذاشتم که برم پیشش . شب هم داشتم می رفتم کنسرت که عمو جواد زنگ زد و گفت ما فردا می یام سمت تو . از کلن . زودی قرار فردا رو کنسل کردم و به جاش الآن میرم که از اینترنتش استفاده کنم . الآن هم تند تند دارم می نویسم که دیر نشه .
........................
همه چیز خوبه . تا بعد .
خونه تمیز
ادامه پنجشنبه ، دوازدهم اکتبر
........................
مثل اینکه به من نیومده بچه مثبت بازی از خودم در بیارم . می دونستم اینجا یه مغازه هایی هستن که وسایل دست دوم می فروشن و گاهی میشه توشون چیزای خوبی پیدا کرد . منم فکر کردم برای میز و صندلی برم سراغ اونا . پرسون پرسون اسم و آدرسش رو پیدا کردم . اوووووووووووو !!!! انقدر دور بود که حتی تو نقشه هم جا نشده بود . اتوبوس هم به اونجا نداره . خلاصه باید با یکی که ماشین داره برم . حالا کی ؟؟ نمی دونم . تازه ممکنه همیشه چیزهای خوبی نداشته باشه و خلاصه شانسیه .
هر چی فکر کردم دیدم نمیشه . با خواهر گرام هم مشورت کردم . همون از ایکیا بخرم ، یک کوچولو گرون تر ، دردسرش کمتره . به خدا نمی تونم خیلی چیز میز اینور اونور کنم . حالا ان شاالله فردا میرم سراغش .
........................
صبح اون دوستم که می خواد بیاد از ایران زنگ زد و کلی از تجربیات داغم رو در اختیارش گذاشتم .
.......................
رفتم چند تا کیک شکلاتی خوشمزه خریدم . جای نیکی خالی . چه شکلات هایی . یکیشون تو دبی پیدا نمی شد .
......................
من همیشه صبح ها که بیدار می شدم ، خورشید کاملاً تو آسمون بود و خلاصه روز روز بود . ولی اینجا ، وقتی که بیدار میشم ، هوا هنوز تاریکه . نور نداره و دلم می خواد باز هم بخوابم . ولی یا کار دارم یا خوابم نمی بره . البته این هم از لوس بازیمه . ولی صبح ها کسل میشم . امروز به بابام گفتم و قرار شده صبح به صبح زنگ بزنه که حالم خوب بشه . هاهاهاها !!!! نگین چه دختر لوسی که خودم می دونم .
نیکی که تهدیدم کرده یک روز در میون زنگ میزنه . شاید هم دیرتر . این نیکی آخر من رو آدم می کنه .
.......................
انقدر که تند تند راه میرم تا به همه کارام برسم ، برام شده عادت . ساعت شش عصر که اومدم خونه ، کمی کسل بودم . فکر کردم برم بشینم اینترنت دانشگاه . زودی رفتم . چون ساعت هفت تعطیل میشه . بعد که داشتم برمی گشتم ، یه دفعه به خودم اومدم و دیدیم دارم تند راه میرم . فکر کردم کسی که منتظرم نیست ، کاری هم ندارم که انجام بدم . انقدر آروم و قدم زنان اومدم که راه پونزده دقیقه ای ، نیم ساعت طول کشید .
......................
دوست دارم خونه ام تمیز باشه . امروز دیگه تعمیر کار رو نمی تونستم قانع کنم کفشاشو در بیاره . اومدم خونه و باز تی کشیدم . هنوز توالت کمی مشکل داره که چهارشنبه دیگه می یاد درستش کنه .
تا این خونه ، خونه شود ، دل صاحبش که من باشم ، آب شود .
برم بخوابم که ساعت داره میشه یازده . هاهاها !!!!
شب خوش .
Monday, October 16, 2006
کارت دانشجویی خفن
پنجشنبه ، دوازدهم اکتبر
...................................
تقریباً هر روز می نویسم ونوشته هام رو به امید پیدا کردن اینترنت و پست کردنشون ، روی سی دی رایت می کنم . کم کم دارم جا می افتم . احساسات و افکار قاطی پاتیم دارن جا به جا میشن و میرن سر جاشون . شاید هم جای بهتری برای خودشون پیدا کنن .
اینجا ، آدم هایی مثل من که همیشه مامان و بابا و خوانواده پشت سرشون بودن ، خیلی زود بزرگ میشن . حالا من یک کم وضعم بهتره . کمی به دوری مامان و بابام عادت داشتم و دبی که بودم زودتر از چهار ماه نمی دیدمشون . مثل الآن ارتباط از طریق همین تلفن بود . خدا رو صد هزار مرتبه ( که کمه !!!! ) شکر که همه چیز به پشتوانه و پشتیبانی خانوادم ، داره خوب پیش میره . از خونه ای که دارم راضیم . حالا درستش که کردم و تموم شد ، حتماً عکسشو میذارم . قول میدم . نمی تونم همه چیزش رو یک دفعه تهیه کنم . چون وسیله نقلیه ندارم ، خرد خرد خرید می کنم . هنوز تو حمومم لامپ ندارم . راستش تنهایی می ترسم دست به برق بزنم . البته امروز که یه آقاهه اومده بود سیفون و لوله آب ظرف شویی رو درست کنه ، یک شاهکار قشنگ زدم . یه لامپ از تو هال باز کردن و بردم بزنم تو حموم . فیوز رو که پروندم هیچی ، لامپ هم از دستم افتاد و شکست . کلی ترسیدم . به کسی نگینا !!!!!!!!
.....................................
دیروز تلفنم وصل شد . تبریک میگم به مامان و بابام که دیگه مجبور نیستن به موبایلم زنگ بزنن . طفلی ها کلی پول تلفن دادن این روزها . امروز شده ٢٥ روز که من اومدم فرانسه . خیلی زود گذشت . همینطوری مثل برق میشه یک سال و ... .
.....................................
صبح زنگ زدم به عمو جوادم تو آلمان که شماره تلفن خونه رو هم بهش بدم . گفت که این هفته نمی یان . ان شاالله هفته دیگه . با عمو علی هم حرف زدم . خیلی ساله که ندیدمش . این آدم ها مربوط میشن به دوران کودکی من تو مشهد . من با اینا بزرگ شدم . یادش بخیر. حتماً کلی تغییر کرده . خیلی خوب و مهربون باهام حرف زد . دوست دارم ببینمش . تا هفته دیگه میرم چند تا بشقاب دیگه هم می خرم . ناسلامتی مهمون می خواد برام بیاد . با یک بشقاب و یک لیوان که نمی شه مهمون داری کرد . ولی برای پنج نفر تشک دارم . پتو بالش هاتون روبا خودتون بیارین .
.................................
دیروز کارت دانشجوییم با پست اومد . یک عکس خنده داری از من روشه که نگین . روز ثبت نام با خودم عکس خوب برده بودم . قبلش تو دانشگاه مرجان دیده بودم که عکس رو روی کارت اسکن می کنن . روزی که رفتم برای ثبت نام خیلی روز سختی بود . حسابی خسته بودم و اولین روزی بود که اومده بودم متز . ثبت نام که کردم ، دیدم یکی نشسته پشت کامپیوتر و با وب کم عکس میگیره و همونجا میندازه روی کارت . خیلی حالم گرفته شد . قیافمو باید می دیدین . آشفته مطلق . بدون آرایش و خلاصه درب و داغون . اونی هم که عکس می گرفت یک کم مشنگ بود و خلاصه یک کارت خفنی دارم که نگین ;)
..............................
فردا ( جمعه ) عصر میرم خونه این دو خواهر ایرانی که اینجا هستن . هنوز ندیدمشون . ولی تلفنی دعوتم کردن خونشون و بعد هم با هم میریم تیارت .
یک دختر فنلاندی هم تو کلاسمون هست که کمی وضعیتیش شبیه منه . اون هم غریبه و مثل من یه چیزایی رو نمی فهمه . خونه اش هم همین خیابون بقلیه . کم کم دارم دوست میشم و آشنا . از اینترنت دانشگاه هم استفاده می کنم و خلاصه سرم گرمه .
..........................
نه اینکه با نیکی اصلاً حرف نمی زنم و از هم خبری نداریم ، دیروز براش نامه پست کردم . هاهاهاها !!!!
البته حرف های تو نامه تکراری نبودن .
.........................
بقیه در پست بعدی ;)

خارج
دوشنبه ، نهم اکتبر .
..................

قدیما که هنوز خارج رو ندیده بودیم ، وقتی یکی که مثلاً اروپا یا آمریکا زندگی می کرد ، از خودش عکس می فرستاد ، خیلی خوشم می اومد . از ساختمون های دور و برش ، از آفتاب و ابرهای قشنگی که روزهای آفتابی در می یان ، از لباس های رنگی و رهگذرهایی که توی عکس بودن و خلاصه شفافیت همه چیز . خیلی حال می کردم و همیشه تو خیالم دوست داشتم که من هم به اصطلاح برم خارج . الآن همین اتفاق برای من هم افتاده . عکس های این روزها رو که نگاه می کنم ، همون شوق قدیمی بهم دست میده . با این تفاوت که به جای یک غریبه ، من توی عکس هستم . نمی دونم منظورم رو خوب بیان می کنم یا نه !!!! عکس های دیروز خیلی خوب شدن . چون آسمون خیلی زیاد قشنگ بود و قلعه قدیمی هم زیبا .
مسخره ترش اینه که من همیشه می گفتم خارج یعنی فرانسه . منو آمریکا هم ببرین ، نمیگم رفتم خارج . بابام همیشه می گفت : بی وجدان !! یعنی دبی خارج نیست ؟
........................
دیروز کلی کار کردم . تا آخر شب داشتم می شستم و تمیز می کردم . گفتم که کسی حق نداره با کفش بیاد تو !!!!! برای همین چند بار زمین رو تی (نمی دونم درست می نویسم یا نه !!) کشیدم . هنوز میز ندارم . برای همین کاغذها و کتاب هام ولو هستن .
.........................
امروز از ساعت هشت و نیم تا هفت شب ، چهار تا کلاس داشتم . این وسط ها هم سه ساعت و نیم بیکار بودیم که من فقط راه رفتم . چند جا کار مهم داشتم که باید همین امروز انجام می دادم . پشت پاهام درد می کنه بس که راه میرم . فردا هم از هشت صبح کلاس دارم . کم کم دارم جا می افتم . یعنی امیدوارم . وقتی که خود فرانسوی ها هم بعضی درس ها رو نمی فهمن ، به خودم امیدوار میشم . می بینم که من تنها نیستم . تازه من خارجی ام و اونا فرانسوی .
.........................
کلاس کُر رو دوست دارم . معلممون هم خیلی بامزه است . ٢١ و ٢٢ دسامبر هم کنسرت داریم . آواز دست جمعی . من تو دسته آلتو ها هستم .
............................
از بی اینترنتی دارم دیوونه میشم . اگه خل شدم و زدم به صحرای کربلا ، بدونین که مال اینترنته که من ندارم . بابا !!!!! اینجا خیلی خنگن !!!!! آدمو روانی می کنن . تازه چهارشنبه می یان تلفن وصل می کنن و بعد تازه باید برای اینترنت اقدام کنم که تا یک ماه بعدش نوبتم بشه . مسخره تر از این ندیده بودم . حتی کارت اینترنت هم ندارن که موقتی ازش استفاده کنیم . خیلی عقب مونده هستن . اینترنت دانشگاه هم امروز تعطیل بود . هر چند از اونجا هم نمیشه عکس فرستاد و وبلاگ آپ کرد ، چون تو کیس هاشون سی دی نمیره .
.....................................
داشتم می اومدم خونه که یک خانمی سگش رو که داشت می دوید ، صدا کرد . می دونین اسمش چی بود ؟!؟!؟!
مانا . هاهاهاها !!!!! واالله اسمشو اونطوری گفت که اینجا اسم منو می گن . وا !!!! مگه چیه . خوب اسمه دیگه ;)
.........................
آشپزی کردن هم یکی از اون مشکلاتیه که من اینجا پیدا کردم . آدم تنهایی حوصله غذا پختن نداره . ولی به من سفارش شده که خوب بخورم تا یه وقت مریض نشم . آخه وقتی گشنم میشه ، حسابی سگ میشم و همه چیز رو میریزم به هم . برای همین نباید بذارم گشنم بشه . ولی پختنش هم حال و حوصله می خواد !!!! نیکی جات خالی که از اون " نیکی پلو " ها برام درست کمی .
......................
پریشب عمو جواد زنگ زد و گفت شاید آخر هفته بیاد پیشم . با برادرش علی که خودش میگه : عمو علی .
خب وقتی اون بشه عمو جواد ، برادرش هم میشه عمو علی دیگه !!!!
خدا کنه بیاد .
..............................
مامان و بابام امروز رفتن مشهد . از تو راه بهم زنگ زدن . خیلی خوشحال میشم وقتی باهاشون حرف میزنم .
مامان جونم ! بابایی ! مواظب خودتون باشید . خیلی گل هستین . خیلی ممنونتونم . می بوسمتون .
.......................
تا بعد .

Sunday, October 15, 2006
پیشاهنگ
یکشنبه ، هشتم اکتبر .

..........................

دیروزروز پر ماجرایی بود . یک چمدون گنده و ساز و کوله پشتی داشتم که از استراسبورگ با خودم بیارم متز . خونه که رسیدم ، خیلی خسته بودم . ولی باید می رفتم خرید در یک فروشگاه بزرگ مدل همون کارفور خودمون تو دبی به اسم " اوشان" که البته بیرون ازمرکز شهر بود و با اتوبوس باید می رفتم . کلی خرید کردم . هیچی تو خونه نداشتم . مجبور شدم تا خونه رو تاکسی بگیرم . کیسه ها رو گذاشتم خونه و سریع رفتم ایکیا . رفتم میدون رپوبلیک . ایستگاه های اتوبوس اونجا هستن و پرسون پرسون خط ایکیا رو پیدا کردم . اون که دیگه خیلی دور بود . با اعتماد به نفس تمام ، کلی خرید کردم . یکی نیست بگه : بچه جان !! تو که وسیله نداری چرا انقدر می خری ؟؟؟ ولی باید می خریدم که امروز یکشنبه ، بتونم خونه رو مرتب کنم و اینکه یکشنبه همه جا تعطیله . دو تا کیسه بزرگ ازخود ایکیا خریدم که بتونم وسایلم رو باهاشون بیارم . دو تا پرده خریده بودم که کلی سنگین بودن . چیزهای دیگه هم بود . حالا تو این هیری ویری گلدون هم خریدم . هاهاهاها !!! به روحیه هم خیلی اهمیت میدم . دو تا گلدون کوچولو . اگه یکم دیرتر می رسیدم خونه و بیشتر بهشون فشار می اومد ، حتماً به درد قورمه سبزی درست کردن می خوردن . قسمت جالبش اینه که چهل دقیقه تو اون برهوت منتظر اتوبوس نشستم . هوا هم تاریک بود . نمی دونستم ساعت اتوبوس ها چه طوری هستن و اون موقع هم می یان یا نه !! ولی دیدم که اتوبوسه رد شد . قاعدتاً همین راه رو باید بر می گشت . خلاصه وقتی اومد ، من آخرین و تنها مسافر اون شب بودم . اون هم آخرین اتوبوس . اومدم خونه . کمی جابه جا کردم و خوابیدم .
امروز صبح هم صبحانه ای خوردم و رفتم بیرون . خیلی خلوته امروز . رفتم یک جای جدید رو دیدم که قبلاً عکسش رو تو اینترنت دیده بودم . یک قلعه قدیمی . هوا آفتابیه . ولی کمی سوز داره . آسمون آبی و قشنگه . سه پایه ام رو در آوردم و چند تا عکس خوشگل از خودم انداختم تا سر فرصت برای مامانم اینا بفرستم .
این نقشه ای که خریدم خیلی خوبه و کلی ازش استفاده می کنم . وقتی هم از کسی آدرس می پرسم و نمی دونه چطوری بهم بگه ، نقشه رو می ذارم جلوش .
توی فروشگاه ها ، قسمت چای های کیسه ای ، قسمت مورد علاقه منه . هر دفعه میرم ، کلی مدل های مختلف چای رو نگاه می کنم . دیروز هم یک جدیدشو گرفتم . به اسم : مکزیک ، که ترکیبی از دارچین و قهوه است . خودش طعمش کمی شیرینه . بد نیست . ولی تکرارش نمی کنم . یک بار یه بنده خدایی گفت چای بابونه خوبه . منم رفتم همین کیسه ایشو خریدم . چون نیکی از اینا دوست نداره ، موقع اومدن چاییامو کرد تو کیسه و گذاشت تو چمدونم . الآن هم نوشیدم و کلی حال کردم . اینو تکرار می کنم .
.........................
از کتاب : گتسبی بزرگ . نوشته : اسکات فیتس جرالد . ترجمه : کریم امامی . دومین رمان برگزیده قرن بیستم

" یکی دو روز اول احساس غربت می کردم تا اینکه یک روز صبح مردی که تازه وارد تر از من بود مرا کنار جاده متوقف ساخت و با درماندگی پرسید : " دهکده وست اگ از کدوم طرفه ؟"
به او گفتم . و بعد که دنباله راه خود را گرفتم ، دیگر تنها نبودم . راهنما شده بودم ، پیشاهنگ بودم ، از ساکنان اصلی محله به شمار می آمدم . مرد راهگذر همین جور سهل و ساده افتخار (( شهروندی )) محله را به من تفویض کرده بود .... "

امروز همین اتفاق برای من هم افتاد و البته اولین بار نبود که راهنما شده بودم و مانند شخصیت رمان ، من هم آدرس دادم واحساس پیشاهنگی کردم . یکی از دوستان قدیمی که اون هم برای فرانسه اقدام کرده بود ، امروز زنگ زد وگفت که ویزاش رو گرفته و داره می یاد . البته یک شهر دیگه است که نزدیکه اینجاست و من که الآن به اندازه سه هفته تجربه دارم ، شدم راهنما . جالبه . احساس جالبیه که به این زودی تجربه هایی دارم که تاره واردترها می تونن ازشون استفاده کنن .
کلی کار دارم . فعلاً خدانگهدار .
Saturday, October 14, 2006
ای عاشق بالا جهنده کلاه طلایی !!!!
آنگاه کلاه طلایی بر سر بگذار ، اگر بر می انگیزدش ; اگر توان بالا جستنت هست ، به خاطرش نیزبه جست و خیز درآی ، تا بدانجا که فریاد برآورد : " عاشق ، ای عاشق بالا جهنده کلاه طلایی ، مرا تو باید ! "

Thomas Parke d’Inviliers

……………………….

یکشنبه ، هشتم اکتبر.
..................
دیروز صبح که مرجان رفت دنبال کاراش و تو خونه تنها شدم ، خیلی دلم گرفت . هنوز دو ساعت به حرکت قطار برای متز وقت داشتم . ساعت هشت صبح بود . سعی کردم بخوابم . ولی نشد . اعصابم خرد بود و دلتنگی عجیبی داشتم . زنگ زدم به مامانم . بهش گفتم که باهام تماس بگیره . تا حالا نشده بود که با مامانم راجع به این موضوع حرف بزنم . می ترسیدم نگران بشه . همیشه به نیکی می گفتم . ولی دیروز می خواستم که با مامانم حرف بزنم . اونو می خواستم و بس !!!!
زنگ زد . گریه کردم . با اینکه می دونستم کار بی معنی و بچگانه ایه . من همینو می خواستم . که تنها بشم . که مستقل بشم . که بیام فرانسه . که خودمو تو این دنیای آشفته و بی در و پیکر ، پیدا کنم . که تجربه کنم و زندگی . پس قبول دارم که کار جالبی نبود . هرحرفی هم که می زدم ، بیشتر به احمقانه بودن کارم پی می بردم . ولی تو اون لحظات ، از دست منطق ، کاری بر نمی اومد . احساسم بود که بر همه چیز و حتی من ، غالب شده بود .
مامانم با قدرت حرف زد . با منطق و البته همون عشق و محبت مادرانه . دلم گرم شد . چقدر دوسش دارم ؟؟؟؟ نمی دونم . فقط اینو می دونم که تو اون لحظه ، به آدم درستی زنگ زدم . هیچ کس مثل اون نمی تونست آرومم کنه .
دیروز از اون روزهای به اصطلاح سگی بود . نمی دونم چرا عادت دارم همه چیز رو خیلی برای خودم سخت و غیر قابل حل کنم . الکی به مسایل غیر ضروری فکر می کنم و این چیزاست که بیشتر اذیتم می کنه . باید بیشتر از اینها روی خودم کارکنم . خیلی چیزها هست که باید برای خودم حلشون کنم و به قول نیکی پروندشون رو ببندم بذارم کنار. دیروزمی گفتم : " اونقدری که فکر می کردم ، آدم قوی نیستم . " می دونستم که دارم چرت میگم . هنوز سه هفته است که اومدم فرانسه . وای !!!! شد سه هفته . چه زود گذشت . خیلی زود گذشت .
نیکی گفت : " آدم ها تا تو شرایط و محیط قرار نگیرن ، نمی دونن که چقدر تحمل دارن . "
می دونم که می تونم . برام مثل روز روشنه و حرفی توش نیست . اگه این لحظات دلتنگی بذارن . به قول مامانم " به زودی به این حرف ها و کارهات خواهی خندید" . زندگی خیلی عجیبه . خیلی زیاد .
...................
چند روزه یک چیز جالب به ذهنم رسیده . تاریخ تولد من رو تو شناسنامه ، دو ماه جلوتر از تاریخ واقعی نوشتن . به جای آبان ، شهریور ثبت شده . برای مثلاً یک سال زودتر رفتن به مدرسه و از این کارهایی که خیلی ها می کنن . نمی دونم چی شد که به ذهنم رسید وقتی که بمیرم ، روی سنگ قبرم می نویسن : تاریخ تولد ٢٨ شهریور .
در صورتیکه واقعیت نداره . میشه یک هویت الکی و اشتباه . نه بابا !!!! حالم خوبه ، خل هم نشدم . خب به ذهنم رسید دیگه .
..................
واالله هر وقت میرم کافی نت و ایمیلم رو باز می کنم ، کلی کامنت برای خوندن دارم . واقعاً عالیه . یک نفر از من آدرس و سایت دانشگاه رو خواست . حتماً برات می ذارم اینجا . ولی بهم فرصت بده . چون من این مطالب رو می نویسم . کپی می کنم رو سی دی و هر وقت که بشه میذارم تو وبلاگ . برای همین سایت دانشگاه رو ندارم . ولی می تونی اینو سرچ کنی :
Universite Paul Verlaine _ Metz
اینجا همین یک دانشگاه هست . پس راحت پیدا می کنی .
...................

بقیش تو پست بعدی که طولانی نشه .



Friday, October 13, 2006
جعبه ابزار
شدیدا کمبود یک مرد رو با یک جعبه ابزار احساس میکنم که فقط میز و صندلی ها رو پیچ کنه . البته اونا رو جابجا هم بکنه . واقعا خسته شدم بس که بار کشیدم !!!!
Tuesday, October 10, 2006
سلام
سلام به همه .
من در بی اینترنتی به سر میبرم . اینترنت هست ولی جایی رو پیدا نمی کنم که بشه چیزهایی رو که مینویسم و روی سی دی میریزم ، پست کنم . آماده باشید که کلی مطلب برای پست کردن دارم البته اگه دوست داشته باشید .
فعلا همه چیز خوبه . کلاس ها رو میرم و سرم گرمه .
تا بعد
خدانگهدار
Friday, October 06, 2006
دیگر تنها نیستم


بر شانه من کبوتریست که ازدهان تو آب می خورد
بر شانه من کبوتریست که گلوی مرا تازه می کند .
بر شانه من کبوتریست با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن می گوید
و از انسان _ که رب النوع همه خداهاست .

من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم .
...
درظلمت حقیقتی جنبشی کرد
درکوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخندی زد .

آدم ها هم تلاش حقیقتند
آدم ها همزاد ابدیتند
من با ابدیت بیگانه نیستم .
...
زندگی از زیر سنگچین دیوارهای زندان بدی سرود می خواند
در چشم عروسک های مسخ ، شبچراغ گرایشی تابنده است
شهر من رقص کوچه هایش را باز می یابد .
هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است .
به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام
فریاد من بی جواب نیست ، قلب خوب تو جواب فریاد من است .
...
مرغ صدا طلایی من در شاخ و برگ خانه تست
نازنین ! جامه خوبت را بپوش
عشق ، ما را دوست می دارد
من با تو رویایم را در بیداری دنبال می گیرم
من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می یابم

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوند همه خداهاست

با تو من دیگر در سحر رویاهایم تنها نیستم .
احمد شاملو
جمعه ، ٦ اکتبر.
..................................

تعداد نوشته هام زیاد شدن و همشون رو با هم پست می کنم . یعنی هر وقت که اینترنت پیدا کنم .
دیروز عصر با قطار اومدم استراسبورگ . مرجان هم دو ساعت قبل از من ، از پاریس اومده بود . چون ساعت هفت عصر همه جا تعطیل میشه ، از متز براش یک بطری شراب قرمز خریده بودم و با خودم آوردم . از مغازه نیکولا که شراب هاش معروفه و مرجان دوست داره .
جفتمون خسته و داغون بودیم . با این حال شام خوبی خوردیم و زودی بیهوش شدیم .
....................
هفت صبح که میشه ، اتوماتیک بیدار میشم . دیروز هم همینطور بود و چون باید اول وقت می رفتم به یک اداره ، ساعت هشت رفتم بیرون . پیاده و نقشه به دست . خوب شد که زود رفتم . چون هیچ کس نبود و زود مدارکی رو که می خواستم گرفتم . از ساعت ٩ تا یک و نیم که کلاسم شروع بشه بیکار بودم . خوش خوشان رفتم دانشگاه . یک کم تو کتاب خونه گشتم . بعد رفتم اینترنت دانشگاه . ولی از اونجا نمی شد عکس بفرستم یا وبلاگ آپ کنم . چون کاری کردن که تو کیس کامپیوترها نمی شه سی دی گذاشت .
حدود دوازده یک ساندویچ خریدم و رفتم سراغ یکی از استادهام و ازش خواستم یک اتاقی که پیانو داره بهم بده تا کمی تمرین کنم تا وقتی که کلاس ساعت یک و نیم شروع بشه .
اولین جلسه ای بود که تو کلاس امروز شرکت می کردم . معلممون خانم بود و کلاس سختی نیست . متودولوژی . از همون اول بهش گفتم که یکم سختمه . قرار بود بریم کتاب خونه رو بازدید کنیم و جواب سوٲل هایی رو که داده بود ، بنویسیم . من هم ازش خواستم که با خودش باشم که بهم بگه . اونم خداییش کمکم کرد . همش برام توضیح می داد که الآن برو اونجا یا فلان کار رو بکن . اگر هم نمی فهمیدم ، خودش نشونم می داد .
همه ازم می پرسن که چند وقته اومدی ؟ میگم : مثلاً حدود دو هفته است که اصلاً اومدم فرانسه و اروپا .
کلی تعجب می کنن و می گن که خوب حرف می زنم . ولی خب !!! حرف زدن با درس خوندن فرق می کنه .
خیلی اتفاقی ، دیروز دو تا دختر ایرانی تو سالن اینترنت دانشگاه دیدم . زودی شمارشون رو گرفتم که باهاشون بعداً تماس بگیرم .
چند روزیه که از طرف سازمان پزشکان بدون مرز ، اومدن توی متز و با مردم برای جمع کردن کمک های مالی صحبت می کنن . دیروز که می رفتم سمت خونه ، یکیشون جلوم رو گرفت . بعد گفتم که من ممکنه متوجه نشم شما چی میگید !!!!
گفت : کجایی هستی ؟ گفتم : ایرانی . یه دفعه خندید و به فارسی گفت : من هم ایرانی هستم .
خیلی برام جالب بود . خلاصه این هم از این اتفاق .
دیروز جلوی در خونم ، یه پیرمرد خورد زمین . تا اومدم برم کمکش ، یک آقای دیگه بلندش کرد . خیلی پیر و ضعیف بود . نگاهش عجیب بود . انگار از ناتوانیش خجالت کشید . یه دفعه معضب شد .
امروز هما عالی و آفتابی بود . همه چیز مثل تابلوی نقاشی بود . آسمون و ابرهاش که محشر بودن . دوربین نداشتم که عکس بگیرم . ولی عالی بود .
فردا هم بر میگردم متز با همه وسایلم . امروز هم با مرجان می ریم که یکی دو تا لباس گرم بخرم . هوا سرده و من بی لباسم .
خونه جدیدم رو دوست دارم . دارم با همه چیز دوست میشم .




چهارشنبه ، چهارم اکتبر .
.......................................

خب !! بذارین از اون روزی که با چمدون رفتم دانشگاه بگم .
دوشنبه بود . از ایستگاه قطار که اومدم بیرون ، سوار اتبوس های دانشگاه شدم که مستقیم میرن تو خود دانشگاه و یکی از ایستگاه هاشون هم روبروی ساختمون ماست . ولی من مثل خنگ ها ، از ترس اینکه یه وقت از ساختمون ما رد نشه ، جلوتر پیاده شدم و مجبور شدم پیاده برم . این از اولیش . هاهاها !!!!!! با کوله باری بر دوش ، چمدونی در دست و خلاصه یک کیف سنگین هم آویزون به گردن . هوا هم حسابی سرد بود و من هم هنوز لباس گرم درست و حسابی ندارم . خدا رو شکر هفته اول یه بارونی خریدم .
تمام کلاس های مربوط به رشته موزیک ، طبقه سوم هستن . این همه بار رو کشان کشان بردم طبقه سوم . حالا بگم که از ساعت چهارو نیم صبح بیدار بودم و حسابی خسته . چمدونم رو گذاشتم ته کلاس .
یه دختری هم گفت : میشه پیش تو بشینم ؟
منم با اعتماد به نفس تمام گفتم : البته ׃)
اینجا خیلی ها هستن که از شهرهای دیگه اومدن . مثل ایران خودمون که مثلاً تو یه شهر دیگه دانشگاه قبول میشن . خلاصه که این دختره ( سلین ) هم شهرستانیه و مثل من کسی رو اینجا نمی شناسه . شنیدین : کوری عصاکش کوری دیگر ؟ حالا من باید اینجا در مورد آدرس کمکش کنم . منم که یه نقشه دارم . هر جا میرم میگیرم دستم . خلاصه از نظر آدرس مشکلی نیست . کلاس اول و دوم رو که رد کردیم ، دو ساعت وقت ناهار داشتیم . از استاد تاریخ موسیقی خواهش کردم که چمدون و کولم رو بذارم تو دفترش . راستش این استاده خیلی جدیه و یه جورایی خیلی شبیه درسشه . بعد برای ناهار با سلین و دو نفر دیگه اومدیم مرکز شهر و ناهارمون رو با یک قهوه خوردیم . بعد برگشتیم دانشگاه برای کلاس بعدی که باز هم تاریخ بود . حالا خوبیش اینه که سلین همه رو می نویسه و من می تونم ازش جزوه هاشو بگیرم . از ساعت سه تا پنج بیکار بودیم . ولی من قرار داشتم برای تحویل گرفتن آپارتمانم . آقا یه بارونی گرفت که نگو !!!!! تا رسیدم به خونه حسابی خیس شدم . البته چتر داشتم ، ولی چمدونم خیس بود . یک خنگ بازی دیگم این بود که نمی دونستم برای برق که قطع بود ، می بایستی صبح تلفن می زدم که بیان وصلش کنن . فکر کردم همونجا زنگ می زنم می یان . ولی اون موقع ساعت کاریشون نبود . زودی رفتم شمع و کبریت خریدم که تو تاریکی نمونم و دوباره رفتم دانشگاه برای کلاس کُر . شب اول بارون می اومد و من نه برق داشتم ، نه گاز نه هیچی . خداروشکر پتوبالش آورده بودم . تخت هم تو خونه بود و خلاصه شب اول رو با شمع و دوش آب سرد گذروندم . البته خیلی زود خوابیدم .
......
سه شنبه صبح ساعت ٨ کلاس داشتم . بارون بود و بارون . هوا حسابی سرد . کلاس اول با معلم خوبه بود و کلاس دوم هم کامپیوتر که وسطاش ایمیل هم می زدم و وبلاگ می خوندم . تا کلاس بعدی دو ساعت وقت بود که زودی رفتم یه چیزای کوچولو خریدم . مثل صابون و مایع ظرف شویی و دستمال و از این چیزا .
کلاس بعدی ساعت ٥ تموم شد و زودی رفتم شرکت گاز برای دادن اطلاعاتم به عنوان مستٲجر جدید . قرار بود برای برق بیان . خونه که رسیدم ، یادداشت پشت در بود که ما اومدیم ولی شما نبودن . کلی عصبانی شدم . آخه کنتر بیرونه خونه است و به من ربطی نداره . زنگ زدم داد و بیداد . گفتن صبح زنگ بزن . یک شب دیگه هم بدون برق . اجباراً زود خوابیدم . البته قبلش از همسایه طبقه پایین که یه دختر بیست ساله است ، برای روشن کردن آب گرمکن کمک گرفتم . تو ساختمون ما چهار تا خانم زندگی می کنن . طبقه بالا یه پیرزن هست و بالاتر از اون رو هنوز ندیدم . موقعی که خوابیدم ، صدای چکه آب شنیدم و تا بلند شدم سطل گذاشتم زیر آبگرمکن ( که حالا کار نمی کرد ) یه عالمه آب سیاه ریخت پایین . خیلی ترسیدم . دستم به هیچ جایی بند نبود . دوباره رفتم پایین و کمک خواستم . دختره اومد و نتونست کاری بکنه . خلاصه آب کم شد و خوابیدم تا صبح تلفن کنم بیان درستش کنن . امروز هم ساعت سه عصر اومدن گاز و برق رو درست کردن . برای اینه که الآن دارم می نویسم . چون برق دارم . اینترنت دانشگاه رو هم پیدا کردم و امروز یک ساعت اونجا بودم . راستی نیکی !!! نت ها رو هم همونجا پرینت گرفتم . سیستم همه چیز برام جالبه . فردا هم کلی کار دارم و بعد از کلاس ، که ساعت سه و نیم تموم میشه ، میرم استراسبورگ تا چمدون بزرگم رو بیارم .
فعلاً خداحافظ .
چهار شنبه ، چهارم اکتبر.
.............................................

آدم ها هر چی بزرگتر میشن ، تنهاتر میشن . به ظاهره که با هم هستن ، ولی تنهاتر از همیشه میشن . دیگه هیچ کسی مثل پدر یا مادر دنبالشون نیست که تا به مشکلی برخوردن ، زودی حلّش کنن . تنها شاید واژه خوبی نباشه . میشه گفت استقلال داشتن یا مستقل شدن . مستقل بودن خیلی خوبه . خیلی لذّت بخشه . ولی بهایی داره که باید پرداخت . بی دردسر و آسون نیست . ولی شاید همین مشکلاتشه که شیرینش میکنه . تا حالا کارهایی رو کردم که هیچ تجربه ای در موردشون نداشتم . مثل باز کردن حساب بانکی ، اجاره کردن خونه ، گرفتن خط تلفن و خلاصه تماس با انواع و اقسام ادارات برای سروسامان بخشیدن به وضع زندگیم . راستش یک کمی سخته . چون نگرانم که یه وقت نفهمم چی میگن و ندونسته یه چیزی رو تٲیید یا تکذیب کنم . برای همینه که مرتب سوٲل می کنم . انقدر می پرسم و تکرار می کنم که طرف خل میشه !!!!!! ;) هر چقدر هم آدم زبانش خوب باشه ، اولش یه جاهایی کم می یاره .
ماشاالله انگار اومدم تو مملکت خنگ ها !!!!!! من بد عادت شدم تو دبی . همه کارها سریع و بی دردسر انجام میشدن و خلاصه رفاه کامل . ساختمونی که من تو طبقه دومش زندگی می کنم ( الآن ) ، سیم کشی تلفن نداره . امروز رفتم " فرانس تله کام " تا خط تلفن بگیرم . تو آدرس هایی که داشتن ، آدرس این ساختمون نبود . برای همین بنده باید ٥٥ یورو بیشتر بپردازم تا آقای تکنیسین تشریف بیارن و برای ما سیم کشی کنن . حالا هر کی بعد از من بخواد برای اینجا خط تلفن بگیره ، لازم نیست این پول رو بده . این دیگه خیلی جالبه . یادم نیست کی ، ولی یکی از دوستایی که برام کامنت گذاشته بود ، نوشته بود که : " اونجا رو با دبی مقایسه نکن . چون ممکنه یه چیزاییش بخوره تو ذوقت . " راست میگی دوست عزیز . امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم و تصمیم گرفتم همین کار رو بکنم . هر جایی که هستیم ، باید امکاناتش رو در حدّ خودش قبول کنیم . با این فکر خیلی راحت میشه بعضی چیزها رو قبول کرد .
تنهایی هم بخشی از اون چیزایی که برای مستقل بودن باید تحمّل کرد . اینجا سعی می کنم با همکلاسی هام رابطه خوبی برقرار کنم . ازشون کمک می گیرم و سعی می کنم سر حرف رو یه جاهایی باهاشون باز کنم . اینجا شهر خیلی کوچیکیه و خیلی پیش می یاد که آدم ها در روز چند بار همدیگه رو ببینن . مخصوصاً که بیشتر پیاده هستن و این احتمالش رو بیشتر می کنه . بچه های کلاس ما ، اکثراً تو کنسرواتوار هم هستن . حالا یا برای کلاس سازهای خودشون یا کلاس پیانویی که از طرف دانشگاه اجباریه .
امروز که پیانو میزدم ، همش قیافه آقای صرّاف ( معلم پیانومون در تهران ) جلوی چشمم بود و تو دلم ازش تشکر می کردم . نمی دونی چه احساسی داشتم وقتی که یک قطعه نوکتورن شوپن رو بدون اشتباه برای معلم پیانو اینجا زدم . مثل الآن بغض گلوم رو گرفته بود و خلاصه رفته بودم تو یه عالم دیگه . یک دنیای قشنگ و پر از خاطره . تو اون لحظات چقدر از بابام ممنون بودم که شرایط پیانو یاد گرفتن رو برای من و نیکی فراهم کرده بود . از مامانم که ما رو همیشه برای گذروندن کلاس های مختلف ساپورت کرده و بالاخره نیکی که همیشه پیشرو بوده . اگه زبونم یه جاهایی کم می یاره ، خداروشکر دست هام و انگشتام کمکم می کنن که یه چیزهایی رو جبران کنم .
فرانسوی ها آدم های خوبی هستن . تا حالا همه کمکم کردن و جز یک نفر ، از کسی برخورد بدی ندیدم . استادهام همه می دونن که خارجی هستم و همه می دونن که کلاس ها برام سنگینه . فقط به خاطر اینکه اصطلاحاتشون رو نمی فهمم . همه سعی می کنن کمکم کنن . دو تاشون رو خیلی دوست دارم . استاد کلاس کُر ( آوازدست جمعی ) و استاد کلاس ساختار موسیقیایی . گفتم ترجمه فرانسه فارسیم خوب نیست . استاد دومی ، همون جلسه اول که فهمید ایرانی هستم ، گفت که دو تا خواهر ایرانی رو اینجا می شناسه و قرار شد تلفنشون رو به من بده . امروز تو کنسرواتوار دیدمش و تلفن رو بهم داد . خیلی مهربونه . من هم باهاشون صحبت کردم و قرار شد تو هفته دیگه ملاقاتی با هم داشته باشیم . دلیل اینکه نوشته هام انقدر طولانی میشن اینه که کلی حرف دارم برای گفتن . دوست دارم همه اتفاق هایی رو که برام می افتن ، تعریف کنم . وقتی کامنت هاتون رو می بینم و حرف های قشنگتون رو می خونم ، به خدا کلی انرژی می گیرم . احساس تنهایی نمی کنم و این خیلی برام خوب و مهمه . مرسی از همتون .
یکشنبه ، دوم اکتبر .
................................................

همین الآن خوندن کتاب " ناتوردشت " ، نوشته " جی . دی . سلینجر" و ترجمه " محمد نجفی " رو تموم کردم . کتابش جالب بود و تقزیباً هر روز خوندمش .
امروز یکشنبه است و روز تعطیل . واالله همه اونایی که تا حالا اینجا دیدمشون ، از یکشنبه ها و دلگیریش می نالن . خب معلومه . یه جورایی مثل جمعه های خودمون می مونه که آدم دلش می گیره . مخصوصاً عصرها . تا حالا پیش نیومده بود که روز تعطیل تنها باشم . همیشه با خانواده بودم و بالاخره سعی می کردیم دست جمعی یه کاری انجام بدیم . امروز هم تنهای تنها نیستم . سایه ( دوست دیگه مرجان ) اینجاست . ولی دیروز گفت که امروز از خونه بیرون نمیره و فقط می خواد بخوابه .
راستی یه چیزی راجع به خوابم بگم . شب ها ، حدود ساعت یازده خوابم می گیره و به زور خودمو تا دوازده می تونم بیدار نگه دارم . صبح ها هم ساعت هفت و نیم ، هشت بیدار میشم . خیلی جالبه . من همیشه ٤ و ٥ صبح می خوابیدم و روزها هم زودتر از ١٢ ظهر بیدار نمی شدم . زندگی عوض میشه . آدم ها عوض میشن و کلی از عاداتشون تغییر می کنه . اینجا همه در حال دویدن هستن . نمی دونم دنبال چی می گردن . ولی همه می دون . شاید من هم کم کم اونطوری بشم .
داشتم می گفتم . اینجایی ها خیلی منو از یکشنبه ها ترسوندن . از اینکه دیوانه کننده است و چه و چه ... !!!!
برای اینکه حرف هاشون خیلی روم تٲثیر نذاره ، ساعت یازده رفتم سینما . روزهای یکشنبه ، قیمت بلیط فیلم های ساعت یازده صبح نصفه . حالا نه به این دلیل . ولی رفتم سینما . تنهایی . می دونی !!!! اولین بارم بود . خیلی مرتب و شاد رفتم فیلم :
Le vent se lève .
فارسیش میشه : " باد شروع به وزیدن می کند ." یا یه چیزی شبیه این . فرانسشو می فهمم ولی ترجمم ضعیفه . فیلم دو ساعت بود و وحشتناک . از اون فیلم هایی بود که اگه پژمان می گرفت ، می گفت : " تو نگاه نکن . دوست نداری . " اون می دونه ما چه فیلم هایی دوست داریم . فیلم جنگی بود و مربوط به جنگ بین نیروهای ایرلندی و انگلیسی بود . از این مدلایی که قتل عام می کنن . شکنجه میدن که اعتراف کنن . وای !!! یه جاهایی چشمامو می بستم که مثلاً کشیدن ناخن رو نبینم . خب !! این هم از فیلم . ولی همین که رفتم بیرون خودش کلی حالم رو خوب کرد . موقع برگشتن هم یه سر رفتم تو کلیسای نتردام . همونی که عکسشو گذاشته بودم . باز هم پر توریست بود .
یه چیز خنده دار . دیروز عصر حالم خیلی گرفته بود . شدیداً دلم برای نیکی تنگ شده بود . بهش زنگ زدم که اگه آنلاین بود ، برم کافی نت . ولی گفت مسنجرش کار نمی کنه . سایه گفت : برو بیرون . حالت خوب میشه .
من هم رفتم بیرون و بی هدف رفتم پشت خونه مرجان . اونجا یه کلیسای دیگه بود . دیدم درش بازه و یه عده آدم دارن میرن تو . منم رفتم تو . یه پیرزن دم در نشسته بود و به همه یک کاغذ می داد . البته دم در هم نوشته بود : مس . شنبه ساعت ١٨ . گفتم ببینم مس چیه . رفتم نشستم رو نیمکت ها . دوربینم رو در آوردم که از فضا عکس بگیرم . من هیچ وقت با فلاش عکس نمی گیرم . ولی قبلش داشتم یه چیزی رو امتحان می کردم و فلاش دوربینم روشن مونده بود . من هم به خیال اینکه فلاش خاموشه ، یک عکس گرفتم . آقا همه کلیسا روشن شد . خودمم شکه شدم . گفتم الآن می یان می ندازنم بیرون . زودی دوربینم رو قایم کردم و وانمود کردم که دارم سقف رو نگاه می کنن . هیچ کس مجرم رو پیدا نکرد . بعد پاشدم رفتم ردیف جلوی جلو نشستم . خیلی هم پررو هستم . اون کاغذی که داده بودن ، روش دعای اون روزنوشته شده بود که با آواز می خوندن . بعد از یک بار تکرار ، من هم یاد گرفتم و شروع کردم به خوندن . ها ها ها !!!! حالا این وسط هم نیکی هی زنگ میزد که من آنلاینم . بیا . خلاصه تا آوازشون تموم شد اومدم بیرون . ولی به نیکی نرسیدم . چون کافی نت زود می بست . شب هم با سایه فیلم :
Annie Hall
رو دیدیم . یادمه وقتی که پژمان این فیلم رو گرفته بود ، من حوصله دیدنش رو نداشتم . ولی دیشب از روی بیکاری دیدیم . با دوبله فرانسه . وسطاش هم هی خوابم می گرفت .
فردا حسابی بارکشی دارم . هیچی نشم ، حمّال خوبی میشم . چمدون کوچیکم فقط شده پتو و بالش و ملافه . برای دو روز هم باید لباس ببرم . لپ تاپ و کتاب هم دارم . به به به !!! چه بکنم من فردا ;)
فعلاً خداحافظ . تا کی رو نمی دونم . ولی به زودی زود آپ می کنم .