بامبوبلاگ
Thursday, November 30, 2006
رادیو فردا
بهترین آهنگ ها و آخرین خبرها ، رادیو فردا !!!
...................
امروز تو حال و هوای دبی بودم با رادیو فردا . هر وقت بیرون می رفتیم ، تو ماشین رادیو فردا گوش می کردیم . بیشتر هم وقتی با هم بودیم گوش می کردیم . از بیشتر آهنگ هاش خاطره دارم . چه آهنگ های خوبش ، چه اون آهنگ های جفنگش .
هر کدوم از آهنگ ها بوی یک جایی رو میدن .
رستوران اجازه و شاورماهای خوشمزه اش که تو ماشین می خوردیم ، بعضی شب ها که می رفتیم دنبال پژمان ، بعضی صبح های زود که نوبتی پژمان رو می رسوندیم سر کار تا بعدش با ماشین بریم خرید و ... خلاصه همه روزهای خوب اون موقع .
راستش دلم برای خود دبی هم تنگ شده .
...............................
امشب مهمون داشتم . خواهرهای دوقلوی پیانیست که دارن میرن کانادا برای ادامه تحصیل و زندگی . خودشون دو هفته دیگه میرن ، ولی مامانشون یکشنبه میره و امشب اومدن اینجا تا دیداری داشته باشیم .
کلی آدم شدم !!! خونه دارم ، مهمون برای خودم دارم
............................
خواب دیشب من کمی شبیه خواب مامانم و نیکی هم بوده . جالبه . نه ؟!!!
سوپ یا پاستا
امروز خواستم دوباره سوپ درست کنم . همه چیز رو آماده کردم و ریختم تو قابلمه .
ولی آخرش ، رشته رو زیاد ریختم . تازه فکر کردم کم هم ریختم . هاهاهاها
چه می دونستم اینطوری میشه .
مثل پاستا شده !!!!!!!
حالا من موندم و یک قابلمه رشته باد کرده .
ماشاالله به خودم :D
...
باز هم خواب بد !!! باز هم دلیلی برای بد شروع شدن یک روز خوب .
...............................
همیشه رفتنش رو به رخم کشیده . رفتن های سریع و نا معلوم .
ولی اومدنی در کار نبوده و نیست .
Wednesday, November 29, 2006
عکس


شهر متز با تزئینات قبل از نوئل .
عکس
کلیسای پروتستان در شب و روز ، که وسط رودخونه است و مسیر هر روزه به دانشگاه .
عکس
چند تا عکس از شهر کوچک و ناشناخته متز .
.........................................
این قسمت از شهر به " ونیز کوچک " معروفه .
Sunday, November 26, 2006
....
................
.... .........................................................
....................... ......... ..... ........................
....................!!!!
.. ....... .................. .................. ؟
گریه می کنم با ستاره ها
پنجره رو باز کردم . می خواستم هوای اتاق تازه بشه .
بارون آروم و قشنگی می اومد . دو ، سه روزه که اینطوریه . بی حساب و کتاب آسمون می باره .
ابرها آماده نشستن تا هر وقت دل آسمون گرفت ، ببارن و سبکش کنن .
ظاهراً این طرف ها دل آسمون هم زیاد می گیره .
هوای تازه بیرون ، آسمون بی ستاره و ابری ، بوی باران و زمین بارون خورده ، همه و همه حس عجیبی رو بهم دادن .
خوشحالی ، دلتنگی ، خوشبختی ، آرامش ، تنهایی ، خاطرات ، روزهای دور !!!!
نمی دونم چی بود . هر چی که بود ، قشنگ بود . هر چی که بود ، اشک من رو هم مثل آسمون در آورد .
ستاره ای تو آسمان نیست . آسمانش ابریست .
من گریه کردم با ستاره هایی که تو آسمون نبودن .
Thursday, November 23, 2006
بهترین و بدترین
بدترین ساعت هایی که اینجا دارم ، مال صبح هاست و بهترینشون شبها .
امروز هوا ابری ابریه . دلم می خواست خیلی بخوابم ولی طبق عادت ، زود بلند شدم .
صبح ها دلم می گیره ، بعضی وقت ها هم ظهر ها و البته یه وقت هایی هم شب ها !!!
نمی دونم . یه ساعت هایی خیلی اذیت میشم . یه ساعت هایی هم اتقدر خوبم که دلم نمی خواد بگذرن .
دارم به شرایط جدید عادت می کنم . ولی همچنان دلم تنگه .
شاید اینکه دلم تنگه رو زیاد اینجا می نویسم ، ولی تنها جاییه که می تونم مدام بگم دلم تنگه ! دلم تنگه ! دلم تنگه !!!!
ولی خب ! کاری نمی شه کرد . نباید بذارم که این حس موزی ، منو از پا در بیاره . می تونه خیلی آروم و ساکت آدم رو اذیت کنه .
بالاخره یه چیزی میشه دیگه . باید فعلاً باهاش دوستی کنم و کنار بیام .
......................................
سه شنبه شب دوست فنلاندیم اومد اینجا . برای اولین بار زرشک پلو با مرغ درست کردم با ته دیگ زعفرانی . خیلی خوب شده بود . خودم هم توقع نداشتم انقدرخوب بشه !!!!
ما دو تا با هم خیلی راحتیم و من واقعاً از بودن تولیا خوشحالم . فکر می کنم خیلی آدم خوش شانسی هستم که در اولین روزها یا ماه های تنهایی ، یک دوست خوب پیدا کردم .
این هم عکس پلو .
......................................
این نیز بگذرد !!!!!!
Tuesday, November 21, 2006
روز تولد


سال ، سال هزار و سیصد و شصت و دو .
ماه آبان .
روز : ٣٠.
شهر مشهد ، بیمارستان مادر .
ظهر .
.................................
در یک روز با این مشخصات ، پرت شدم تو این دنیا . جایی که هیچ کس نمی دونه ازش چی می خواد و از سر اجبار دلمشغولی هایی برای خودش درست می کنه .
نیکی برام تعریف می کنه . میگه ظهر به دنیا اومدم . چون به رسم همه جا ، اون روز از بچه اول با یک رستوران و چلوکباب ، پذیرایی شده بود . بعد از ناهار میرن بیمارستان دیدن من و مامانم .
من . یک دختر کوچولو با یه عالمه مو .
...................................
دلم برای همه تنگ شده . خیلی زیاد .
نمی دونم از کی و چقدر به خاطر همه چیزها و اتفاق های خوبی که تو زندگیم دارم ، باید تشکر کنم .
مامان و بابا و نیکی عزیزم ، دوستتون دارم و مرسی به خاطر همه چیز . همه همه همه چیز .
مرسی از همتون . خیلی خوشحال شدم از کامنت ها و تبریک هاتون . از تو هم مرسی پژمان . مواظب خودت باش زود خوب بشی بابایی .
می بوسمتون .
تولدم مبارک ;)
میم
آقای میم ، از بس که نخوابید ، مُرد .
خودش خواست . کسی مجبورش نکرده بود بیدار بمونه .
فقط موندم چرا روز تولد من مُرد ؟!؟!؟!؟!
Sunday, November 19, 2006
سورپرایز

سلام . من امشب برگشتم خونه خودم .
استراسبورگ خیلی خوش گذشت ، مخصوصاً اینکه امروز (دو روز قبل از تولدم ) آدم هایی که اصلاً فکرش رو نمی کردم ، سورپرایزم کردن .
قرار بود دوستان مرجان ، که یک خانم و آقای فرانسوی هستن ، بیان خونه مرجان برای ناهار . ولی امروز به نیت تولد من بود . یک بسته شکلات از اونا و یک قوری خوشگل از مرجان کادو گرفتم . بعد یکی دیگه از دوستای مرجان هم اومد با یک بسته بیسکوییت .
خلاصه تارت شکلات و شمع و تولد مبارک و برنامه ای داشتیم .
نگو این مرجان کلک برای همین منو کشونده بود استراسبورگ . خیلی گله به خدا .
مرسی مرجان جونم . یک دنیا ممنون .
این هم عکس کادوهام .
Friday, November 17, 2006
گل

رفتم گل خریدم . البته اون چیزی که تو ذهنم بود رو نداشت . ولی گل های کوچولوی رنگی داشت که سه تا ازشون خریدم .
گل فروش ازم پرسید که می خوای کادو بدی گل ها رو ؟
فکر کردم آره !!!! چرا که نه !!! یک کادو برای خودم . گفتم : بله ! یک بسته بندی خوشگل هم برام کرد که تا خونه رسیدم ، همه بهش نگاه می کردن .
رنگ آبی هم داشت
. قرمزشو برای خودم خریدم . آبی رو برای تو که دوست داری . زرد هم مال هرکسی که دوست داره .
راستش یاد یکی از خونه های تهرانمون افتادم . اتاق های من و نیکی تراس داشتن . تراس اتاق من مربع و کوچیک بود، رو به کوچه و خیلی خوشگل . فصل گل پامچال ، رفتم چند تا گلدون رنگی ، شبیه همین ها خریدم و چیدمشون رو لبه تراس . هر روز از مدرسه که می اومدم ، کلی از تو کوچه نگاهشون می کردم . خیلی تراسم خوشگل شده بود .
...............................................
مرجان امروز زنگ زد که فردا بیا پیشم . منم از خدا خواسته قبول کردم . فردا صبح میرم استراسبورگ و یکشنبه شب بر می گردم .
...................................
نمی دونم از دوشنبه به بعد .....
هیچی . من خوب خوبم .
Thursday, November 16, 2006
قرمز و آبی
امروز می خواستم برم گل بخرم . یک گلدون که توش پر از گل های قرمز باشه .
حوصله نداشتم . عصر هم خوابیدم . الآن هم که خیلی دیره .
اگه گل آبی بود ، شاید یک گلدون پر از گل های آبی می خریدم .
ولی فعلاً همون قرمز رو می خرم .
...
فردا میرم گل بخرم . یک گلدون پر از گل های قرمز .
امیدوارم فردا حوصله داشته باشم .
اگه گل آبی هم دیدم ، حتماً می خرم .
Sunday, November 12, 2006
میم
شب ها که خانم میم می خوابه ، آقای میم بیداره .
خانم میم کمی می ترسه . بعضی وقت ها . آقای میم قول داده که شب ها مواظب خانم میم باشه .
آقای میم همیشه بیداره و خانم میم خیالش همیشه راحته .
ساز و سوز
دیشب تو خواب ساز می زدم . یک ملودی بود که تا حالا نزده بودم و برای خودم هم جالب بود . خوب می زدم و خیلی هم زیبا بود . آروم و پر سوز . وصف حالم بود .
خیلی سعی کردم یادم بمونه که چی می زدم .
بیدار که شدم ، هنوز گیج ملودی بودم .
سازم رو برداشتم . یادم نمی یاد . هر چی فکر می کنم ، هر چی آرشه می کشم بی فایده است .
................................
چه غریبه این ساز . چه می کنن این انگشت ها با چند تا سیم و چوب و پوست !!!
به کجاها که نمی برند ما را !!!
خودمو دیدم تو انباری خونمون . سال ، سال هفتادوهفت . تب قطعه بر تارک سپید ، اثر اردشیر کامکار، که استادم بود ، حسابی داغ بود . هر کسی که اون قطعه رو می زد ، معنیش این بود که یک مرحله ای رو رد کرده و خلاصه داره نوازنده میشه .
شب ها می رفتم تو انباری آشپزخونه و تمرین می کردم . تنها جایی بود که وقتی همه خواب بودن ، می شد ساز زد .
تمرین کردم و اون مرحله رو رد کردم .
سازم رو دوست دارم . سوزش رو بیشتر .
................................
هنوز درگیره ذهنم . یادم نمی یاد !!! خیلی قشنگ بود .
Saturday, November 11, 2006
کوفته تبریزی
رفتم آشغال ها رو بذازم دم در ، دلم خواست برم راه برم . خوب شد کلید برداشته بودم . امروز بارون اومده بود و هوا حسابی ترو تازه است .
امشب شنبه است و همه رفتن خوش گذرونی . خیابون خلوت بود . یک دور کوچولو تو خیابون های اطراف خونه زدم و چون لباسم کافی نبود ، زود برگشتم که باز حالم بد نشه .
جدا از هر جور دلتنگی ، امشب واقعاً دلم می خواست که مامانم اینجا می بود .
همین .
.............................................
آی امروزاین گروهی که رفتن تبریز دل منو آب کردن .
بابام ظهر که زنگ زد ، تو خیابون بود و داشتن همگی می رفتن رستوران که کوفته تبریزی بخورن .
اگه اینجا هم کوفته تبریزی بود ، حتماً امروز ناهار می رفتم کوفته می خوردم .
ولی تضاد جالبیه ها !!!! کوفته تبریزی تو فرانسه !!!!!!!!
Friday, November 10, 2006
دختر تاجر

سال ، سال هزارو سیصد و هفتاد .
عید بود و ما از مشهد اومدیم تهران تا با دوستامون بریم مالزی . من خیلی خوشحال بودم . نیکی سال قبلش با مامان و بابام رفته بود آلمان و کلی چیزای هیجان انگیز تعریف کرده بود .
تا فرودگاه هم رفتیم . چمدون ها رو هم تحویل دادیم . ولی لحظه آخر سفرمون بهم خورد . کلی پکر شدیم . بعد قرار شد بریم کیش . اون دوستمون تو کیش خونه داشت . البته کیش اون موقع مثل الآن نبود . امکانات کمی داشت . ولی به من و دو تا بچه های دوستمون خیلی خوش گذشت . هر روز صبح می رفتیم کنار دریا و تا شب آب بازی می کردیم . من که از شدت نمک و ماسه های تو موهام ، سرم شکل کلاه ترکمن ها شده بود .
این هم عکس ما .
یک روز من و دختر توی عکس ، به پیشنهاد من ، از کنار دریا صدف و مرجان و خلاصه از این چیزا جمع کردیم و قیمت گذاشتیم و رفتیم تو بازار عرب ها و شروع کردیم به فروختن .
آی !! آتیش زدم به مالم !! بیا که تموم شد !!!!
انگار صدف قحطی بود که بیان از ما بخرن .
پسر تو عکس که برادر دختر بود ما رو دید و به باباش گفت . چون همه دنبال ما می گشتن و ما هم مشغول نون در آوردن بودیم .
دختر از باباش کتک خورد . ولی مامان بابای من بهم خندیدن . ایده مال من بود ، کتکاش مال اون . بعد با پولش که چهل تومان شده بود ، یک نوشابه خریدم و تنهایی خوردم . چون دختر گریه می کرد .
دلتنگی همیشگی
چهارشنبه شب رفتم دکتر . شاید مسخره باشه ! ولی اولین بارم بود که حالم خوب نیود و تنها می رفتم دکتر . دکتره مهربون بود و کلی با هم گپ زدیم و براش جالب بود که چرا از ایران و دبی ، اومدم اینجا ، تو شهر متز !!!!!
بهم توصیه کرد که کم کم به هوای سرد خودم رو عادت بدم تا زود زود مریض نشم .
.....................................
تمام شهر رو تزیین کردن برای نویل و سال جدید . خیلی قشنگ شده . پر از چراغ های رنگی . دوست داشتم یکی دیگه هم اینا رو می دید تا با هم راجع بهشون حرف می زدیم .
چند روزه سعی می کنم اخلاقم خوب باشه . ولی از صبح ها بدم می یاد . چون همیشه خواب های شلوغ و پر از آدم می بینم ، وقتی بیدار میشم ، احساس خلا می کنم . یه دفعه خالی میشم . دلم می گیره .
باید هر روز برم بیروم . هوای تازه که بهم می خوره ، خوب میشم . یعنی بهتر میشم .
بابا !!!! دلم تنگ شده . الآن بیشتر . چون همشون الآن با هم هستن .
نباید به این چیزا فکر کنم . قبول !!!! ولی فشار دلتنگی روم خیلی زیاده . خیلی زیاد .
منم به حرف اسکارلت عزیزم فکر کرده بودم . این مشکل ما ایرانی هاست که انقدر بچه هاشون رو به خودشون وابسته می کنن . بقیه آدمای اینجا خیلی راحت این نوع زندگی رو قبول کردن و مشکل خاصی ندارن . یعنی اصلاً بهش فکر نمی کنن .
در حالی که ما ، با این سن و سالمون ، هنوز دلمون برای صدای مامان و بابامون تنگ میشه .
بعد از هر دفعه تلفن ، کلی مراسم گریه و دلتنگی به راهه !!!
که چی واقعاً ؟
این حس دلتنگی چیه که آدم رو از کار و زندگیش می ندازه ؟
که تمرکز برای انجام هر کاری رو از آدم می گیره ؟ که نمی زاره احساس پایداری کنی و همش فکر می کنی یه روزی باید برم یا برگردم .
من تو دبی هم از مامان و بابام دور بودم . شاید هفته ای یک بار با هم صحبت می کردیم . دلم هم براشون تنگ نمی شد . دلایلش هم اینه که دو تا آدم دوست داشتنی دیگه ( نیکی و پژمان ) پیشم بودن و می دونستیم که هر چهار ماه ، مامان و بابا می یان . خودمون هم مثل این سفر ناگهانی نیکی ، هر وقت که بخواهیم ، می تونیم بریم تهران .
ولی وقتی بدونی اونقدر دوری که از تصمیم برای رفتن تا رفتن کلی طول می کشه ، بیشتر دلتنگ میشی . مخصوصاً الآن که به من گفتن تا اومدن کارت اقامتت از فرانسه هم خارج نشو و من منتظر بیشتر از یک ماه تعطیلی هستم که تو راهه و ازش خیلی می ترسم .
آهای مامان باباهایی که اینجا رو می خونین !!!! شما رو به خدا بچه هاتون رو وابسته نکنین که بعداً عذاب بکشید . بچه ها که نمی دونن !!! شما یه جوری برخورد کنین که یاد بگیرن وقت تنهایی چه کار کنن و مثل من این روزهای قشنگ و وقت با ارزششون رو به گریه و فکر های مسخره نگذرونن .
Tuesday, November 07, 2006
به زور که نمی تونم مجبورش کنم !!!!
وقتی دلش نخواد ، نمی خواد دیگه !!!!
چوب جادو
کوچیک که بودم ، راشتیسم داشتم . یعنی وقتی شروع به راه رفتن می کنم ، متوجه میشن که پاهام انحنا داره . این شد که مامانم هر روز منو می برد بیرون تا حسابی به استخون هام آفتاب بخوره و از اون حالت خارج بشه . البته دارو هم مصرف کردم ، ولی آفتاب کمک خیلی بزرگی بود .
نمی دونم چرا امشب که پیاده می رفتم سمت کنسرواتوار ، یاد این موضوع افتادم . یادمه می گفتن حسابی سیاه شده بودم ازآفتاب . مامانم هم چشماش به نور خورشید از اون موقع حساس شدن .
واقعاً نمی دونم چرا یاد این موضوع افتادم .
........................................
خیلی دلم می خواست یکی از اون پری های مهربون کارتون زیبای خفته می بودم ، با یکی از اون چوب های جادو . هر جا که می خواستم می رفتم . هر وقتی که می خواستم . دیگه اون موقع فاصله معنی نداشت .
........................................
برای خودم سوپ درست کردم . برای دومین بار . اولین بارش سه شب پیش بود که چنگی به دل نمی زد . ولی دومیش که دیشب بود ، خوب شد .
فردا هم میرم دکتر .
.......................................
نمی دونم چرا !!! همه چیز خوبه . شکایت نمی کنم . ولی یه وقتایی قلبم می خواد از جا کنده بشه ، بغضم می گیره و اشک هام راه می افتن . دیگه خودم رو سانسور نمی کنم . دیگه جلوی گریه هام رو نمی گیرم . هر کسی هم هر چیزی که دوست داره بگه و فکر کنه . ولی من گریه می کنم که سبک بشم . که زودی از دستشون خلاص بشم .
Monday, November 06, 2006
هنوز مریضم
من هنوز مریضم .
دیشب تب داشتم . ولی خب ! دستم به جایی بند نبود . کلی میوه خوردم ، کاکوتی دم کردم و نوشیدم ، زود خوابیدم .
راستش از مریض شدن خیلی می ترسم . کلاً استرس می گیرم وقتی که حالم خوب نیست و الآن بیشتر از همیشه می ترسم . فردا میرم دکتر که مریضی روم نمونه . اگه خیلی حالم بد بشه ، تنهایی از پسش بر نمی یام .
...................................
قبلاً تنهایی رو دوست داشتم . ولی الآن یکم ازش می ترسم .
یک روز هم که کلی با خودم صحبت می کنم و سعی می کنم که خوب باشم ، با خوندن پست های نیکی دوباره میشه همون آش و همون کاسه .
.................................
از یک ماه ونیم هم گذشت که اومدم اینجا . نمی دونم من لوسم یا هنوز زوده به عادت کردن .
خداروشکر . خوشحال هم هستم که اومدم اینجا . کلی براش زحمت کشیدم ، وقت گذاشتم و کلی زمان برد تا دیگران رو برای اومدن به فرانسه قانع کنم . کلی زحمت کشیدم تا به اونایی که ناراضی بودن ، ثابت کنم که من می تونم . اگه بخوام ، می تونم .
..................................
مریض که میشم ، نحس میشم . خدا کنه حالم زود خوب بشه و حرف های خوب بزنم .
Sunday, November 05, 2006
سفرنامه کوتاه
از وقتی که اومدم اینجا ، هر شب خواب می بینم . خواب های طولانی ، شلوغ و با استرس . توی خواب هام همیشه دورم شلوغه و بدون استثنا مامان و بابا و نیکی هم هستن . همیشه یکیمون داره میره ، یا دیر به یه جایی می رسه و خلاصه همش نگران اینم که از هم دور بشیم و می خوام از اون لحظه ها ، تا می تونم استفاده کنم .
تو اون شلوغ پلوغی ، وقتی بیدار میشم احساس خلا عجیبی می کنم . خواب که هستم ، دوست دارم زود اون لحظه ها بگذرن و آروم بشیم . ولی وقتی بیدار میشم ، دلم می خواد دوباره بخوابم و برم تو همون شلوغی .
برای همین تا چند ساعت خلقم تنگه و بی حوصله هستم .
...............................
امروز یکشنبه است و تعطیل . هر چی دیشب مردم شلوغ کردن و مست کردن و تو کوچه عربده کشیدن ، الآن رفتن تو خونه هاشون و صداشون هم در نمی یاد .
..................................
کلی کار دارم ، ولی حال ندارم .
این که همش شد ناله . بذارین از سفرهام براتون بگم .
.................................
جمعه هفته پیش رفتم آلمان ، شهر کلن و تا دوشنبه ظهر اونجا موندم . همون اول که وارد شهر شدم ، فهمیدم که فرانسه رو بیشتر دوست دارم . ماشاالله چقدر هم ایرانی هست اونجا . همینطور تو خیابون که راه می رفتم ، صدای فارسی حرف زدن رو می شنیدم .
نمی دونم خوبه یا بد ! ولی من کلی هیجان زده شده بودم که این همه ایرانی دوروبرم می دیدم .
شب اول رو خونه عمو جواد بودم و چون حال خودم خوب نبود ، بهم خوش نگذشت . فرداش رفتم پیش سارا و با هم رفتیم کمی خرید کردیم .
یکشنبه هم خیلی معمولی و توی خونه گذشت و دوشنبه ظهر هم برگشتم متز . چهارشنبه می خواستم برم پاریس و ترجیح دادم یک روز خونه بمونم .
................................
چهارشنبه صبح رفتم پاریس . احمد آقا ( شوهر خاله پژمان ) برام چیزهایی رو که مامانم فرستاده بود آورده بود . از ایستگاه سوار مترو شدم و رفتم شانزه لیزه .
همیشه فکر می کردم ، نه !!! مطمین بودم که اولین پاریس زندگیم رو با نیکی میرم . ولی خوب ! اولین پاریس من و اولین ملاقاتم در شانزه لیزه با احمد آقا بود . خیلی با مزه بود .
تو مکدونالد شانزه لیزه قرار گذاشته بودیم . اون دو روز با احمد آقا خیلی به من خوش گذشت . طوری بود که برای رفتن پیشش لحظه شماری می کردم . آدم خوش سفری بود .
همون روز بعد از ناهار ازش جدا شدم و رفتم کمی شهر رو بگردم . البته پروژه پاریس که با یکی دو روز بسته نمیشه . هوا خیلی سرد بود و سوز عجیبی داشت . اول رفتم سمت له دفانس .
بعد رفتم لوور رو توی شب ببینم و عکس بگیرم و بعد از اون هم رفتم سمت برج ایفل . اونجا بود که سرما خوردم . چون زیر برج یک فضای بزرگ و باز داره و باد وحشتناکی اونجا بود .
بعد هم با احمد آقا رفتیم شام خوردیم .
فردا صبح هم ، بعد از صبحانه رفتم لوور . می دونستم که لوور برای دانشجو های هنر در فرانسه مجانیه . برای همین پرسیدم که چه کار باید بکنم و بهم گفتن برو فلان جا !!! منم رفتم و یک فرم پر کردم و کارت دانشجویی نشون دادم و همونجا یه عکس مسخره دیگه با وب کم ازم گرفتن و زدن رو یک کارت زرد که پشتش نوشته : بذارین رد بشه !!!!!!!
این کارت تا سپتامبر 2007 اعتبار داره و من هر چقدر که بخوام می تونم ازش استفاده کنم .
شب هم دوباره با احمد آقا قرار شام داشتیم . جمعه صبح هم برگشتم متز و چون قطارمون وسط راه دو ساعت و نیم توقف کرد ، قرار شد پول بلیط هامون رو بهمون برگردونن . هاهاهاهاها !!!!!
این هم از این .
بقیه جاهای دیدنی پاریس رو گذاشتم برای وقتی که نیکی و پژمان می یان .
دو روز هم هست که تو خونه تلپ شدم و مشغول خود سازی هستم و فعلاً حالم بهتره .
مامانم برام ادویه فرستاده و خیلی خوشگل همشون رو تو شیشه کرده و چون می دونه من گیجم و هیچی از آشپزی سرم نمیشه ، روی همشون نوشته که چی هستن . قربونش برم .
..........................
یک چیز دیگه هم هست که خیلی به خاطرش خوشحالم . نمی تونم بگم چی !!! ولی خیلی خیلی خیلی .... خوشحالم .
Saturday, November 04, 2006
سوغات فرنگ

سلام .
بالاخره اینترنت خونه وصل شد .
دیروز از سفر اومدم و با خودم سرماخوردگی رو سوغاتی آوردم .
فعلاً گیج و منگم . گلوم درد می کنه و بدنم کوفته است .
ولی تو پاریس خیلی بهم خوش گذشت .
حالا کلی تعریفی دارم که وقتی حالم خوب بشه ، میگم .