بامبوبلاگ
Sunday, December 31, 2006
من !!!
یک ساعته که نشستم اینجا و می خوام آخرین حرف های سال دوهزاروشش رو بزنم . ولی نمی دونم چرا دلم می خواد همه پسته هایی روکه دارم بخورم !!! تا الآن هم کلیشو خوردم . دیگه به خاطر نمکش ، لب هام می سوزن ، وگرنه همشو می خوردم . تازه همشون رو هم به کمک دندونام باز کردم . نه اینکه سرشون بسته باشه ها !!! نه !!! یه جوری دلم می خواست این کار رو بکنم . همش هم می گم : این دونه آخره !!! اگه سیم های دندونم کنده بشن چی ؟ دیگه بسه . ولی باز هم ادامه میدم .
اصلاً به من چه که سال داره نو میشه !!! به من چه که میرم حموم و موهام رو درست می کنم ، ناخن های کوتاهم رو لاک می زنم ، تو شمعدون های خوشگلم شمع روشن می کنم و همش سعی می کنم یک لبخند داشته باشم !!!!!!!!!!!
همسایه روبه رویی مهمون داره و تو خونش پره آدمه .
کم کم صدای آدم ها رو توی شهر کوچیک و بی سر و صدامون می شنوم .
هوا خیلی سرد نیست و به همین خاطر شوفاژها رو خاموش کردم و پنجره رو باز . گهگاهی هم تو خونه روبرویی سرک می کشم تا ببینم چه خبره . دلم می خواد فضولی کنم .
ساعت یازده و نیم با مریم قرار دارم و می خواهیم بریم به میدان رپوبلیک و ببینیم ساعت دوازده چه خبر میشه .
من نمی نویسم ، یا کم می نویسم چون دلم نمی خواد دیگه غر بزنم . ولی الآن می نویسم ، چون همه غرهام قلمبه شدن و دلم می خواد غر بزنم .
من دیشب کلی گریه کردم . چند روزه یاد مامان بزرگم افتادم ، ولی اصلاً تاریخ دقیق فوتش رو نمی دونم . نمی خوام هم بدونم . البته نیکی می گفت دیروزه شاید !!!! چند روزه که قیافه بابام ، وقتی خبر فوت مامانش رو شنید ، جلوی چشمامه .
امروز زنگ زدم به دوست های بسیار نزدیکمون تا به خاطر فوت یکی از بستگانشون ، بهشون تسلیت بگم . شاید اولین بار بود که این کار رو می کردم . اینجور وقت ها زبونم قفل میشه و دلم می خواد خودمو گم و گور کنم . اصلاً دوست ندارم آدم های عزادار رو ببینم . خدا رو شکر رفت رو پیغام گیر و با هزار بدبختی یه چیزایی گفتم . آره !!! مجبور بودم که زنگ بزنم . چون باید می زدم .
گلهای آبی و قرمز و زردم خیلی وقته که ریختن و فقط برگ های سبزشون مونده . اونا رو همیشه آب میدم و حالا هم برگ های نو و تازه ای در آوردن . دلم می خواد بخورمشون . هوس سبزی خوردن می کنم وقتی می بینمشون .می گفت : ازشون خوب مواظبت کن تا دوباره گل بدن .
. بارون می یاد جرجر ، گم شده راه بندر
سردم شده . حوصله ندارم پنجره رو ببندم .
عجب سفر طولانی شد!!!!!!!!!!!!!!
من با خودم زیاد حرف می زنم . شاید بهتر بود این رو تو اعترافاتم می نوشتم . ولی حالا میگم .کلی هم شخصیت خیالی دارم . نه خیلی خیالی . ولی با آدم هایی که دوست دارم ، حرف می زنم .
من الآن شدیداً احساس تنهایی می کنم .
من جدیداً اشکم اومده سر مشکم . یعنی زرتی گریه ام می گیره .
اگه کارت اقامت داشتم ، امشب با تولیا می رفتم آلمان .
می بینین چه زود شد دی ماه ؟!؟!؟!
یعنی حدود دو ماه و نیم دیگه عید میشه . از الآن نگرانم ، چون ممکنه عید نوروز هم تنها باشم .
هنوز تو حال و هوای تابستون هستم . احساس می کنم زمان رو متوقف کردم و اومدم اینجا و هنوز تو دبی هفده سپتامبره .
یادمه شب آخری که می اومدم ، بابام اصلاًٌ حرف نمی زد . هر چی ما شلوغ می کردیم ، اون بیشتر ساکت میشد . اخلاقشه دیگه .
چه خوشحال بودم شبی که رفتیم فرودگاه . آخرین لحظه های با هم بودن رو با ولع بسیار زیادی می بلعیدم . ولی خیلی هم خوشحال بودم . یک راه بزرگ و جدید جلوی خودم می دیدم و با اشتیاق عجیب غریبی پام رو گذاشتم توش .
چه احمق بودم که اصرار می کردم مامان و بابام به خاطر بدرقه من ، نیان دبی . چه معنی داره این کارا !!!!! مگه کجا می خوام برم !!!!!!
چه کار خوبی کردن که به حرف های من احمق گوش نکردن و مامان و بابام اومدن دبی .
به نظر شما من لوسم که دلم تنگ میشه ؟ اگر هم باشم و همچین چیزی فکر کنین ، خیلی فرق نمی کنه . چون من دلم تنگ میشه .
خیلی سرد شد .
شمع ها هم تموم شدن و باید شمع های جدید بزارم .
خیلی خیلی سرد شد .
پنجره هنوز بازه !!!!
Thursday, December 28, 2006
حسودی
تا حالا شده به مادر شوهر خواهرتون حسودی کنین ؟!؟!؟!
اینم دیگه از اون چیزاییه که مخصوص خودمه .
حالا من به مادر شوهر نیکی که الآن رفته دبی ، شدیداً حسودی می کنم و خیلی دلم می خواست تو این روزهای تعطیلی و بیکاری اونجا می بودم . تو اون هوای مطبوع و دلپذیر دبی .
با اونایی که الآن شدیداً دوست دارم پیششون باشم .
................
خیلی بهتون خوش بگذره .
Wednesday, December 27, 2006
...

به کجا ها برد این امید ما را، به کجاها برد مارا

Saturday, December 23, 2006
یلدا بازی وعقب موندگی من !!!
راستش تا دیروز امتحان و برنامه داشتیم . هر چند همش تو اینترنت ولو بودم ، ولی حس کاری رو نداشتم .
نه وبلاگ خوندم ، نه نوشتم . یه چیز دیگه هم اینکه دوزاریم یکم دیر افتاد و تازه معنی این بازی شب یلدا رو فهمیدم . اونم نیکی خوب خر فهمم کرد .
بالاخره من هم یه چیزایی برای اعتراف دارم که خب همشو نمیشه گفت . چند تاشون رو هم نیکی بهم یادآوری کرد :
یک : من کوچیک که بودم ، آرزو می کردم نیکی بمیره تا کمد ، گوشواره پلاستیکی هاش ، پاک کن هاش و خلاصه همه اون چیزهایی که داشت و من از دست زدن بهشون محروم بودم ، به من برسه .
دو : هر چی تلاش می کنم نمی تونم رژیم بگیرم . چشمم که به شکلات می افته ، دست و پام شل میشه . بوی نون که به دماغم می خوره ، دیوونه میشم . ولی هرشب به خودم قول می دم که از فردا رعایت می کنم و ولی نمیشه !!!!!!
سه : من اعتراف می کنم که یک بار از دست دختر دوستمون عصبانی شدم و از حرصم ، همه شکلاتی رو که خودم براش خریده بودم ، خوردم . وقتی که حواسش نبود. و به نظر خودم بدترین تنبیه بود .
چهار : یک بار به جای زنگ زدن به آژانس برای گرفتن ماشین ،اشتباهی شماره خونه پسری رو که دوست داشتم و هی خونشون زنگ می زدم گرفتم و کلی آبروم رفت . شماره هاشون شبیه بود و من هم تند تند اسم و شماره اشتراکمون رو گفتم و تا دوزاریم بیفته ، طول کشید !!!!!!!!!!
پنج : من همیشه از درس ریاضی بدم می اومده و می یاد و به هین دلیل از اول راهنمایی تا پیش دانشگاهی ، معلم سر خونه داشتم . تازه اون هم فقط برای شب امتحان صداش می کردم . روزهای اول که معلمم شد ، دانشجو بود . حالا فکر کنین اون لیسانس و فوق لیسانسشو گرفت ، کار هم می کرد ، ولی هنوز معلم ریاضی من بود و همیشه از اینکه شب امتحان باهاش تماس می گرفتم و هیچ وقت هم دفتر تمرین نداشتم ، کلی حرص می خورد !!!!!!
یه چیز دیگه هم اینکه از این بازی خیلی خوشم اومده . حالا شاید بعداً باز هم بنویسم .
.........................
هر چند دیره ، ولی ما وظیفمون رو انجام دادیم .
از امروز هم رفتم تو تعطیلات . فردا میرم استراسبورگ و امروز رو فقط دلم می خواد بخوابم . ولی یکی باید این دیوونه خونه رو قبل از رفتن جمع و جور کنه یا نه ؟!!!!
Friday, December 22, 2006
یلدا
پارسال ، شب یلدا تهران بودم .
با مامان و بابا رفتیم مهمونی خونه یکی از دوستهای خوبمون که همیشه برای بابام کشک بادمجون درست می کنن .
اون شب عکس هم گرفتیم .
من اون موقع تهران بودم و به خاطر امتحان زبان برای اومدن به فرانسه ، کلاس می رفتم .
اون شب بساط انار و آجیل و هندونه وهمه اون چیزایی که مربوط به شب یلداست ، فراهم بود .
شب خوبی بود و خوش گذشت .
.................................
امروز تقریباً امتحان هامون تموم شد .
امشب کنسرت هم داشتیم . کنسرت گروه کر لیسانس یک ، دو و سه . هر کلاسی تکی برنامه داشت و آخرین آهنگ ها رو هم همه لیسانس ها با هم اجرا کردیم .
استادهامون هم اومده بودن . بعد از حدود سه سال دوباره رفتم رو صحنه .
نقش مهمی تو اون همه آدم نداشتم ، ولی حس خوبی داشتم .
پارسال تهران ، امسال اینجا .
الآن بابا رفته دبی ، مامان مشهد .
پارسال با هم ، امسال تنها .
جالبه . عجیبه .
این هم عکس انارهای پارساله که خیلی دوستشون دارم .
.................................
از مجموعه عکس های خودم در فلیکر .
Wednesday, December 20, 2006
...
رکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید
و دلهره می آورد محکوم کرده است .
و محکومم کرده که تا روز خشکیدن دریاها به انتظار رسیدن بدو _ در انتظاری سرگردان_
محبوس بمانم ...
Sunday, December 17, 2006
سه ماه
تقویم رو نگاه کردم . می خواستم یک تاریخ رو چک کنم .
تاریخ به نظرم آشنا اومد .
امروز شد سه ماه که من اومدم اینجا .
نود روز .
الآن میگم زود ، ولی روزهایی بودن که اصلاً نمی گذشتن . سخت بود ، ولی خوب بود .
سه ماه !!!!!!!!
Saturday, December 09, 2006
خونه
دیشب خواب یک خونه قدیمی رو دیدم .
تا حالا ندیده بودمش ، ولی خیلی قشنگ بود . تمام وسایلش هم قدیمی و مرتب بودن . از میز و صندلی و لوستر و همه چیز و بیشترین رنگی که به چشم می خورد ، قرمز بود .
تو خود خونه پله داشت به طبقه بالا . یک راه پله چوبی و قشنگ .
آرامش عجیبی تو خونه بود .
همینطور که با کنجکاوی سرک می کشیدم ، یک زن مهربون که تا حالا ندیده بودمش اومد طرفم .
من رو می شناخت !!! حتی اسمم رو هم گفت .
انگار که من هم تو اون خونه دنبال کسی می گشتم . البته این رو وقتی اون خانم ازمن پرسید ، فهمیدم : دنبال ... می گردی ؟
- ها ! چی ؟ بله . فکر کنم .
- طبقه بالاست . الآن می یاد .
از قیافه گیج من فهمید که باید بیشتر بهم توضیح بده . چون خودم هم نمی دونستم اونجا چه کار می کنم .
- من مامانشم .
وای !!!! خیلی گیج بودم و هستم . لبخند اون زن خیلی عجیب بود . چه مهر و آرامش عجیبی داشت .
بقیه اومدن ها و رفتن ها خیلی سریع گذشتن . ولی اون زن !!! از کجا اومد تو خواب من ؟!
Thursday, December 07, 2006
...
گاهی وقت ها ، مثل الآن دوست دارم برم تو بغل مامانم و از دست هر کسی و هر چیزی که آزارم میده ، آروم آروم گریه کنم .
که همه خستگی های ذهنیم و بریزم بیرون .
اون هم هیچی ازم نپرسه و فقط محکم بغلم کنه .
اون وقته که خیالم راحته و می دونم که جام امنه . می دونم فقط اونه که از ته دل بهم پناه میده .
اون وقت می تونم هر چی که تو دلمه بریزم بیرون .
Wednesday, December 06, 2006
بسته پستی
ساعت یک ربع به پنج ، از تمرین گروه کر ، اومدم خونه . با اینکه صبح صندوق پستی رو چک کرده بودم ، دوباره درش رو باز کردم . یک پاکت از طرف اداره پست داشتم با این پیغام که چون خونه نبودین ، بسته پستیتون به اداره پست محلتون رفته . برین بگیرین .
تو دلم گفتم باز از کجا ، چی برام رسیده ! باز به کجا باید پول بدم ؟!
سریع دویدم اداره پست و یک بسته کوچیک بهم دادن !!!!!!!!
بازش کردم !
فکر می کنین چی بود ؟؟!!
یک ساعت خیلی خوشگل .
از کی ؟
از مامان و بابای گلم به عنوان کادوی تولد .
شما جای من بودین ، چه حالی می شدین ؟
من که نمی تونم حال اون موقعم رو توصیف کنم . خیلی خوشحال بودم و .....
مرسی یه دنیا . قربون هر دوتاتون برم و البته اونایی که رابط این قضیه بودن .
Sunday, December 03, 2006
روز تو
انگار همین دیروز بود که صورت هامون رو با ماست و زغال رنگ کرده بودیم و با سیخ کباب با هم می جنگیدیم .
که وقتی من اومدم دبی ، تو اولین کسی بودی که تو اون روزهای اول با هم بودیم .
که خیلی چیزها و خاطرات دیگه .
باورم نمیشه که امروز عروس شدی !!! دوست و خواهر کوچیک خیالی من .
امروز و دیروز تمام فکرم پیش تو بود که الآن چه می کنی ! کجایی !
نمی دونم دیگه کی از نزدیک می بینمت . ولی همیشه بهترین ها رو برات آرزو می کنم .
امروز روز تو بود . روز قشنگ شقایق .
مبارکت باشه .
یکشنبه ، دوازدهم آذر هزار و سیصد و هشتاد و پنج .
.............................
چقدر زود بزرگ میشیم . خیلی زود .
Saturday, December 02, 2006
مرسی
خدایا !!!
اینکه خیلی دوستم داری رو روزی چند بار بهم بگو که یادم نره . هزار بار . نه !! ده هزار بار . نه !!!خیلی بیشتر از اینها .
با نشونه هایی که برام می فرستی ، بهم یادآوری کن که یه وقت نا شکری نکنم . که این همه نعمت رو نا دیده نگیرم .
که وقتی دلم تنگ میشه ، الکی فکر ناتموم گذاشتن کارم رو نکنم .
بهم کمک کن تا یاد بگیرم چطوری دلتنگی رو تبدیل به یک احساس قشنگ و دوست داشتنی بکنم . که به جای غصه خوردن ، خوشحال باشم از اینکه فرشته هایی رو تو زندگیم دارم که دوستم دارن و دوستشون دارم .
کمکم کن تا ارزش این همه زحمت اطرافیان و خودم رو از بین نبرم .
کمکم کن تا روزهای سرد و بی روحی رو که دلتنگی حال و حوصله ای برام نمی زاره ، به شوق لحظه دیدار تحمل کنم .
من نشونه ها رو می بینم و می فهممشون .
کمکم کن تا قدرشون رو بدونم .
خدایا ! از اینکه از یه جای دیگه تو این دنیای بی در و پیکر ، یک دوست خوب برام فرستادی ، ازت ممنونم . تولیا برای من مثل یک فرشته نجات می مونه . یک فرشته خوب و دوست داشتنی که تمام مشکلات و دلتنگی های من رو می فهمه و همیشه سعی می کنه کمکم کنه . که همیشه با روی باز از من استقبال می کنه و تجربیاتش رو بهم میگه .
خدای من ، مرسی .
می دونم که هروقت با مامانم حرف می زنم ، عذابش میدم . هر چند اون به روی خودش نمی یاره و به خاطر اینکه من بیشتر قاطی نکنم ، چیزی نمیگه و فقط دلداری میده .
ببخش مامان جونم . تو میگی که شرایط من رو خوب درک میکنی و برای همینه که باهات راحت حرف میزنم . ولی ببخش منو که انقدر لوسم . لطفاً تحملم کن تا اخلاقم خوب بشه . واقعاً آروم میشم وقتی باهات حرف میزنم . بابا هم همینطور . ولی من بیشتر به تو میگم . تو این زمینه ، تو از بابایی قوی تری . اون زود نگران میشه . هر چند دورادور می دونه چه حالی دارم . ولی به روی خودش نمی یاره . بهتر . حداقل یکیتون رو اذیت می کنم .
نیکی هم که جای خود داره . یک خواهر عشق .
خدایا !!! مواظب این فرشته های من باش . خواهش می کنم .
مرسی .