یک ساعته که نشستم اینجا و می خوام آخرین حرف های سال دوهزاروشش رو بزنم . ولی نمی دونم چرا دلم می خواد همه پسته هایی روکه دارم بخورم !!! تا الآن هم کلیشو خوردم . دیگه به خاطر نمکش ، لب هام می سوزن ، وگرنه همشو می خوردم . تازه همشون رو هم به کمک دندونام باز کردم . نه اینکه سرشون بسته باشه ها !!! نه !!! یه جوری دلم می خواست این کار رو بکنم . همش هم می گم : این دونه آخره !!! اگه سیم های دندونم کنده بشن چی ؟ دیگه بسه . ولی باز هم ادامه میدم .
اصلاً به من چه که سال داره نو میشه !!! به من چه که میرم حموم و موهام رو درست می کنم ، ناخن های کوتاهم رو لاک می زنم ، تو شمعدون های خوشگلم شمع روشن می کنم و همش سعی می کنم یک لبخند داشته باشم !!!!!!!!!!!
همسایه روبه رویی مهمون داره و تو خونش پره آدمه .
کم کم صدای آدم ها رو توی شهر کوچیک و بی سر و صدامون می شنوم .
هوا خیلی سرد نیست و به همین خاطر شوفاژها رو خاموش کردم و پنجره رو باز . گهگاهی هم تو خونه روبرویی سرک می کشم تا ببینم چه خبره . دلم می خواد فضولی کنم .
ساعت یازده و نیم با مریم قرار دارم و می خواهیم بریم به میدان رپوبلیک و ببینیم ساعت دوازده چه خبر میشه .
من نمی نویسم ، یا کم می نویسم چون دلم نمی خواد دیگه غر بزنم . ولی الآن می نویسم ، چون همه غرهام قلمبه شدن و دلم می خواد غر بزنم .
من دیشب کلی گریه کردم . چند روزه یاد مامان بزرگم افتادم ، ولی اصلاً تاریخ دقیق فوتش رو نمی دونم . نمی خوام هم بدونم . البته نیکی می گفت دیروزه شاید !!!! چند روزه که قیافه بابام ، وقتی خبر فوت مامانش رو شنید ، جلوی چشمامه .
امروز زنگ زدم به دوست های بسیار نزدیکمون تا به خاطر فوت یکی از بستگانشون ، بهشون تسلیت بگم . شاید اولین بار بود که این کار رو می کردم . اینجور وقت ها زبونم قفل میشه و دلم می خواد خودمو گم و گور کنم . اصلاً دوست ندارم آدم های عزادار رو ببینم . خدا رو شکر رفت رو پیغام گیر و با هزار بدبختی یه چیزایی گفتم . آره !!! مجبور بودم که زنگ بزنم . چون باید می زدم .
گلهای آبی و قرمز و زردم خیلی وقته که ریختن و فقط برگ های سبزشون مونده . اونا رو همیشه آب میدم و حالا هم برگ های نو و تازه ای در آوردن . دلم می خواد بخورمشون . هوس سبزی خوردن می کنم وقتی می بینمشون .می گفت : ازشون خوب مواظبت کن تا دوباره گل بدن .
. بارون می یاد جرجر ، گم شده راه بندر
سردم شده . حوصله ندارم پنجره رو ببندم .
عجب سفر طولانی شد!!!!!!!!!!!!!!
من با خودم زیاد حرف می زنم . شاید بهتر بود این رو تو اعترافاتم می نوشتم . ولی حالا میگم .کلی هم شخصیت خیالی دارم . نه خیلی خیالی . ولی با آدم هایی که دوست دارم ، حرف می زنم .
من الآن شدیداً احساس تنهایی می کنم .
من جدیداً اشکم اومده سر مشکم . یعنی زرتی گریه ام می گیره .
اگه کارت اقامت داشتم ، امشب با تولیا می رفتم آلمان .
می بینین چه زود شد دی ماه ؟!؟!؟!
یعنی حدود دو ماه و نیم دیگه عید میشه . از الآن نگرانم ، چون ممکنه عید نوروز هم تنها باشم .
هنوز تو حال و هوای تابستون هستم . احساس می کنم زمان رو متوقف کردم و اومدم اینجا و هنوز تو دبی هفده سپتامبره .
یادمه شب آخری که می اومدم ، بابام اصلاًٌ حرف نمی زد . هر چی ما شلوغ می کردیم ، اون بیشتر ساکت میشد . اخلاقشه دیگه .
چه خوشحال بودم شبی که رفتیم فرودگاه . آخرین لحظه های با هم بودن رو با ولع بسیار زیادی می بلعیدم . ولی خیلی هم خوشحال بودم . یک راه بزرگ و جدید جلوی خودم می دیدم و با اشتیاق عجیب غریبی پام رو گذاشتم توش .
چه احمق بودم که اصرار می کردم مامان و بابام به خاطر بدرقه من ، نیان دبی . چه معنی داره این کارا !!!!! مگه کجا می خوام برم !!!!!!
چه کار خوبی کردن که به حرف های من احمق گوش نکردن و مامان و بابام اومدن دبی .
به نظر شما من لوسم که دلم تنگ میشه ؟ اگر هم باشم و همچین چیزی فکر کنین ، خیلی فرق نمی کنه . چون من دلم تنگ میشه .
خیلی سرد شد .
شمع ها هم تموم شدن و باید شمع های جدید بزارم .
خیلی خیلی سرد شد .
پنجره هنوز بازه !!!!