بامبوبلاگ
Tuesday, January 30, 2007
...
تعطیل است !!!!
Friday, January 26, 2007
گردناز
ما آن رازیم که دیگر بار هیچگاه تکرار نخواهد شد
معجزه ای که پیش از این هرگز روی نداده است .
ای.ای.کامینگز
................................................
یک کوچولو برف بارید . ولی هنوز به زمین نرسیده ، قطع شد .
............................
مهناز همش میگه تو یه چیزیت هست و به من نمیگی !!! هر چی هم میگم چیزیم نیست ، باورش نمیشه .
مهناز یا همون گردنازخانم خودمون ، دوست نزدیکمه . خیلی همو نمی دیدیم ، ولی خیلی با هم راحت و دوستیم . از چهارم دبستان می شناسمش و تا حالا که همه چیز خوب بوده . تو خوشحالی ، ناراحتی و خلاصه هر شرایطی میشه باهاش حرف زد .
دوستت دارم مهناز جونم . من خوبم و چیز خاصی نیست . یک حس غریبه که گهکاهی ناخن های تیزش رو به دیواره دلم میکشه . چند تا خراش میده و ...
مرسی که باهام حرف میزنی و همیشه دوستم داشتی .
Wednesday, January 24, 2007
سرده

هوای عجیبی شده . آسمون آبی و آفتابی ولی سرد . سوز عجیبی داره . لباس که زیاد می پوشم ، ولی باد سردی که به صورتم می خوره ، حسابی عضلات صورتم رو فلج می کنه .
هواشناسی منفی دو درجه رو نشون میده ، ولی احساس منفی 6 درجه رو داره .
شاید این هوا برای خیلی ها سرد نباشه ، ولی برای من سرده . امیدوارم خیلی سردتر از این نشه .
......................
امروز با پست خبر دادن که کارت اقامتم آماده است و برم بگیرم .
خیلی دیر اومد ، ولی اومد . احساس خاصی بهش ندارم دیگه .
Monday, January 22, 2007
یکم بهمن
یکم بهمن !!!
چه تاریخ عجیبی . احساس نمی کنم تاریخ خورشیدی هم داره میگذره و دو ماه بیشتر به عید نمونده !!! هنوز ذهنم در چند ماه پیش گردش میکنه .
...........................
یادتونه گفتم با این همه تعطیلی چه کنم ؟
تعطیلات هم تموم شد . حدود یک ماه بود و از فردا ترم جدید شروع میشه .
..............................
مامانم رفته پیش نیکی و همش با هم میرن ددر :) خوش بگذره .
دیروز با مریم کیک پختیم که شد نون بربری :))))))))))
امروز هم باز ناهار مهمون دوستان فرانسوی بودم . مرجان هم اومده بود متز . این هم عکس های میز ناهارمون .
..............................
سفر هفته پیش به پاریس خیلی خوب بود . مرسی سوده جونم . خیلی بهم خوش گذشت . کنسرت آقای شجریان هم رفتم و همه چیز خوب بود .
متز که اومدم ، سرما خوردم و تا دیروز تو خونه موندم . با سوپ ، شلغم ، میوه ، نوشیدنی فراوان و استراحت خود درمانی کردم .
...........................
چهار ماه و چهار روز .
Friday, January 19, 2007
تصمیم
حالم خیلی بهتر شده . دو روز از خونه بیرون نرفتم و تا تونستم سوپ و مایعات بستم به شکم عزیزم . هنوز کمی گلو درد دارم .
...................................
از دیشب یک تصمیم عجیب گرفتم . چیزی که شاید خیلی بهش فکر نکرده بودم یا بهتره بگم از فکر کردن بهش و روبه رو شدن باهاش وحشت داشتم . امیدوارم بتونم عملیش کنم .
امروز هم یک سری فکرهای جالب زدن به سرم . باید روشون کار کنم ، ببینم چقدر میشه عملیشون کرد و چقدر به واقعیت من نزدیک هستند .
خیلی جالب میشه اگه بشه !!!!!
Wednesday, January 17, 2007
باز مریضم
من باز سرما خوردم . مریض شدم اساسی . همه جام درد می کنه و حوصله هیچ کاری رو ندارم . وبدتر از اون حوصله غذا درست کردن هم ندارم .
خیلی حالم بده .
خوب شدم ، می یام .
Friday, January 12, 2007
خوش شانسی
خوبه ها ! آدم دوستش از تهران به موقع برسه پاریس . بعد یک دفعه جور بشه که بری پیشش و بالاخره بتونی به کنسرتی که خیلی دوست داشتی ، بری !!!!!
خب ! من الآن در این وضعیت هستم .
فردا صبح میرم پاریس . شب کنسرت آقای شجریان . دیدار دوستان .
معلوم هم نیست کی برگردم .
تا بعد :)
Thursday, January 11, 2007
حراج
از دیروز حراج شروع شده .
من که تصمیم گرفتم هیچی نخرم ، مگر چیزهایی که واقعاً لازم داشته باشم .
البته همه چیز وسوسه کننده هستند . مخصوصاً قیمت ها که آدم رو حسابی هول می کنن .
ولی از گردش توی شهر و دیدن مغازه ها و چیزهایی که می فروشن ، لذت می برم . تازه دیروز کلی تعجب کردم که چرا شهر انقدر شلوغه !!! بعد دوزاریم افتاد که حراجه و مردم مشغول خرید کردن هستند .
خرید کردن که هیچ وقت تمومی نداره . خیلی هم لذت بخشه . ولی الآن که هیچ چیز لازم ندارم و زندگیم شکل دیگه ای به خودش گرفته ، وقتی از چیزی خوشم می یاد ، فکر می کنم که واقعاً بدون اون هم میشه زندگی کرد و ذوقش فقط برای چند روزه .
از طرفی هم قبلاً همه چیز داشتم و الآن یه جورایی ترجیح میدم سبک و ساده زندگی کنم .
انقدر که وسایلم جاهای مختلف پخش و پلا هستن ، دیگه تا وقتی یه جا آروم نگیرم ، خرت و پرت به خودم نمی خوام اضافه کنم .
(چقدر از خودم تعریف کردم <: ).
Wednesday, January 10, 2007
لالایی
خوبه که آدم بتونه به مامانش همه چیز رو بگه . خوبه که بتونه از همه اون چیزهایی که خوشحال یا ناراحتش می کنن ، بگه .
..................................
با گذشت زمان ، نوع دلتنگی آدم هم تغییر می کنه . شدتش همونطور می مونه ، فقط شکلش عوض میشه . ممکنه دیگه از قیافه یا از صدا موقع حرف زدن ، چیزی نفهمی !!!!
ممکنه از عکس ها هم چیزی نفهمی !!!
ممکنه از حرف هایی هم که برات می زنه چیزی نفهمی .
اما یک چیزی ، یک جایی تو دل آدم می مونه که فقط باید باهاش مبارزه کرد و جلوش رو گرفت که حالا حالا ها نیاد بیرون . همونجا بمونه . حتی هوا هو نباید بهش برسه . چون ممکنه هوایی بشه و اون وقت دیگه نمیشه جلوش رو گرفت .
....................................
بنده خدا گفت که اون ترانه رو وقتی تنهایی گوش نکن !!! ولی من پرو به حرفش گوش نکردم . لالایی
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه ، دلم تنگه
......................
عکس پنجره خونه خودم .
بامبو
موقع چت کردن با نیکی ، معمولاً آخرین عکس هایی رو که گرفتیم ، رد و بدل می کنیم . از آخرین اتفاق های افتاده حرف می زنیم . مثل همیشه نظر همدیگه رو راجع به بعضی کارها می پرسیم و مثل همیشه نظراتش برای من خیلی مهم و مفید هستند .
اصلاً یادم رفت چی می خواستم بگم که همچین مقدمه ای رو نوشتم .
آخرین باری که چت کردیم ، چون عکس جدید نداشت ، اصرار کردم هر چی که داره بفرسته . از هر زمان و مکانی که هست . دو تا عکس از خودم در سفر هند برام فرستاد که اصلاً یادم نبود همچین عکس هایی دارم . خیلی خوشم اومد و یه جورایی هم خوشم نیومد . بعد از اولین سفرمون به دبی سال هفتادوهفت ، سفر هند بهترین مسافرت عمرم بود . راستش این رو هم نمی خواستم بنویسم .
.......................
دبی که بودم ، یک بامبو داشتم که مال خودم بود . حتی براش گلدون جدا هم خریدم و کنار بامبوهای نیکی نذاشتم . از بامبوهای نیکی درشت تر و سرحال تر و قد بلندتر بود .
اینجا که اومدم ، دوستان دوقلوی ایرانی که اینجا پیدا کردم ، موقع رفتن به کانادا ، بامبوی خودشون رو دادن به من . خب دیگه !!!
بامبوبلاگ که بدون بامبو نمیشه .
.......................
حوصله خندیدن ندارم .
........................
یکشنبه مریم برای ناهار اومد اینجا و برای اولین بار نیکی پلو درست کردم . خیلی خوشمزه شد . خیلی زیاد . خودم شوکه بودم !!!! باورم نمیشد که این دست پخت من باشه .
Monday, January 08, 2007
خواب و بیداری
تضادهای بین دنیاهای خواب و بیداری ، بد جوری اذیتم می کنن .
شب ها که می خوابم ، پرت میشم تو یه دنیای دیگه . جایی که هیچ چیز مشترکی با اینجا نداره و همه چیز کاملاً مربوط به گذشته و یا زمان حال جاهایی که ازشون می یام ، میشن .
برای همینه که وقتی بیدار میشم ، حسابی گیجم . انقدر هم رویاهام برام واقعی ، نزدیک و زنده هستند ، که یه وقتهایی فکر میکنم اینجا رو دارم خواب می بینم . که وقتی بیدار میشم ، خواب می بینم .
خلاصه که تا یه مدتی گیجم و این خواب های خوب ، خیلی اذیتم می کنن .
همیشه خواب می دیدم ، مثل الآن . ولی نمی دونم چرا الآن انقدر کلافه میشم .
...........................................
دیروز عصر با یک پدر بزرگ فرانسوی و یک مادر بزرگ آلمانی و یک دوست فنلاندی ، رفتیم به یک کنسرت که به مناسبت سال نو اجرا میشد .
در واقع من و تولیا ، مهمان این خانم و آقای مهربون بودیم . یک کنسرت که برای مردم دهکده ای در نزدیکی متز ترتیب داده شده بود با حظور شهردار و خلاصه همه اهالی . خیلی با مزه بود . مثل یک مهمونی بود که همه اهالی اومده بودن و همدیگه رو می شناختن .
شام هم مثل همیشه مهمانشون بودیم .
...........................................
نمی خوام بهش فکر کنم ( البته اگر این خواب ها بذارن ). چون فایده ای نداره . این روزها هم مثل بقیه روزها ، می گذرن . ولی نمی دونم چرا هر وقت می یام اینجا بنویسم ، دلتنگ میشم . دیگه به کسی نمیگم . نمی خوام بگم . فقط اینجا میگم .
چون فایده نداره .
Friday, January 05, 2007
سه شنبه عصر رفتم سینما . یک فیلم فرانسوی به اسم " اعتقاد ناپسند " که داستان زندگی یک دختر یهود و یک پسر مسلمان بود . خیلی هم فیلم لوس و آبگوشتی بود . از این مدلایی که همه مخالفن ، یه دفعه آخر فیلم کلی با هم خوب میشن و اختلاف ها حل میشن و خلاصه زندگی میشه بهشت !!!!!
یک چیز عجیبی که تو این فیلم بود موزیک متنش بود . یک جاهایی ملودی " زرد ملیجه " اثر ابوالحسن صبا رو با یک ریتم تند و ارکستراسیون مسخره اجرا می کردن .
دوم اینکه داستان این فیلم سر اختلاف مذهب ها بود و اینکه یک یهودی و مسلمون نمی تونن با هم ازدواج کنن و نکته جالب ( برای من ) این بود که زن های مسلمون این فیلم حجاب نداشتن و فقط مسلمون بودنشون رو با کلمات عربی و قیافه های عربشون ، نشون می دادن . نفهمیدم اگه تکیه اش روی دین بود ، پس چرا این یک قسمت رعایت نشده بود ؟!
بهرحال اسلامه و حجابش !!!
....................................
بالاخره اکانت فلیکر من هم پرو شد . خواهر جونم و پژمان برام گرفتن .
اگه تنبل بازی در نیارم و مرتب عکس بذارم ، خیلی خوبه . مرسی .
Thursday, January 04, 2007
شایعه
بالاخره بعد از سه ماه و نیم ، خونه اون چیزی شده که دوست دارم . آرامشی رو که دنبالش بودم ، چند روزه تو خونه ام پیدا کردم . طوری که اگه واقعاً مجبور نباشم ، دوست ندارم برم بیرون . از خونه موندن لذت می برم .
البته خوب هم نیست همش تو خونه بمونم . ولی دیگه اون ترسی که از خونه اومدن داشتم ، از بین رفته .
اوایل یه جورایی از خونه فراری بودم . دوست داشتم همش با آدم ها باشم و تا جایی که می تونم ، دیر بیام خونه . ولی الآن خونه معنی خودش رو پیدا کرده و من واقعاً دوسش دارم .
.......................
شب سال نو هم هیچ اتفاقی تو این شهر فسقلی ما نیفتاد . بارون می اومد و هیچ کس بیرون نبود . ما هم که رفتیم به میدون مرکز شهر ، بلکه یه چیزی ببینیم ، قبل از دوازده شب ، دماغ سوخته برگشتیم سر خونه زندگیمون .
به قول بابام : به ما که رسید همه چیز شایعه شد .
نه برفی ، نه زمستونی ، نه آتیش بازی ...
هیچی !!!!!!!
فعلاً در تعطیلات به سر می بریم تا بیست و دو ژانویه . البته یه امتحان دوازدهم داریم .
فعلاً اوضاع روبه راهه شکر خدا .
Monday, January 01, 2007
ساعت
من هنوز ساعت کامپیوترم رو تغییر ندادم .
یعنی هنوز زمان دبی رو نشونم میده . قصد هم ندارم عوضش کنم .
برای همین ساعت و تاریخ پست هایی که اینجا میذارم ، از خودشون جلوتر ثبت میشه .
نوشته قبلی رو هم ساعت نه و نیم شب به وقت اینجا پست کردم . ولی به وقت دبی ، تاریخش شد اول ژانویه .
اینطوریاست . جهت اطلاع گفتم .