تضادهای بین دنیاهای خواب و بیداری ، بد جوری اذیتم می کنن .
شب ها که می خوابم ، پرت میشم تو یه دنیای دیگه . جایی که هیچ چیز مشترکی با اینجا نداره و همه چیز کاملاً مربوط به گذشته و یا زمان حال جاهایی که ازشون می یام ، میشن .
برای همینه که وقتی بیدار میشم ، حسابی گیجم . انقدر هم رویاهام برام واقعی ، نزدیک و زنده هستند ، که یه وقتهایی فکر میکنم اینجا رو دارم خواب می بینم . که وقتی بیدار میشم ، خواب می بینم .
خلاصه که تا یه مدتی گیجم و این خواب های خوب ، خیلی اذیتم می کنن .
همیشه خواب می دیدم ، مثل الآن . ولی نمی دونم چرا الآن انقدر کلافه میشم .
...........................................
دیروز عصر با یک پدر بزرگ فرانسوی و یک مادر بزرگ آلمانی و یک دوست فنلاندی ، رفتیم به یک کنسرت که به مناسبت سال نو اجرا میشد .
در واقع من و تولیا ، مهمان این خانم و آقای مهربون بودیم . یک کنسرت که برای مردم دهکده ای در نزدیکی متز ترتیب داده شده بود با حظور شهردار و خلاصه همه اهالی . خیلی با مزه بود . مثل یک مهمونی بود که همه اهالی اومده بودن و همدیگه رو می شناختن .
شام هم مثل همیشه مهمانشون بودیم .
...........................................
نمی خوام بهش فکر کنم ( البته اگر این خواب ها بذارن ). چون فایده ای نداره . این روزها هم مثل بقیه روزها ، می گذرن . ولی نمی دونم چرا هر وقت می یام اینجا بنویسم ، دلتنگ میشم . دیگه به کسی نمیگم . نمی خوام بگم . فقط اینجا میگم .
چون فایده نداره .