روزها سریعتر از اون چیزی که فکرش رو میشه کرد ، میگذرن . ولی توی همین سرعت ، یک کشش خاصی هست که گاهی احساس میشه که اصلاً نمی گذرن . منتظرم . انتظار چیزی رو می کشم که امید این روزهای من است .
............................................
خیلی وقته از خودم چیزی نگفتم .
اوضاع زندگی خوبه . دانشگاه و بچه ها و چیزهای مربوط بهش ، خوبن . چشم بهم زدم ، ترم دوم هم داره به وسطش نزدیک میشه .
شدم حسنی که جمعه هم به مکتب میره . از دوشنبه تا جمعه کلاس دارم . دوشنبه و سه شنبه ،هر روزش دو کلاس . چهارشنبه یکی . پنجشنبه ، سه تا و جمعه هم یکی .
کلاس پیانوی کنسرواتوار هم هر دوهفته یک بار پاربرجاست .
بقیه کارها هم میشه درس خوندن ، تمرین کردن ، سروسامان دادن به قبض ها و کارهای خونه و بیمه و ارتودنسی و ... .
دیروز هم دکتر بودم و کمی دندونام به خاطر کشش سیم ها درد دارن .
دانشگاه ما جایی شبیه یک جزیره است . دورش آبه و فضای قشنگی داره . پیاده هم حدود 20 دقیقه ، از خونه من تا اونجا راهه . البته به پای من که خیلی عجله ندارم :)
هوا شده بهاری . اینجا اصلاً برف نیومد . دبی که بودم و برای ویزا می رفتم سفارت ، تا اسم متز رو می آوردم ، همه می ترسوندنم که : اووووووووووووه !!! چه جای سردی رو انتخاب کردی . نمی گم گرم بود ، ولی اونقدری هم که همه شلوغش کردن ، نبود . کلی واسه خودم شالگردن بافته بودم !!!! هاهاهاهاها !!! ولی استفاده ای نداشت .
امروز هم که یک ربع بارون اومد ، نیم ساعت آفتاب شد . تکلیفش معلوم نبود این آسمون . همچین آفتاب میشه که آدم باورش نمیشه همین الآن از بارون شدید ، نگران شکستن شیشه ها بوده !!!
امروز هم یک تجربه به تجربیات زندگی تنهام اضافه شد : تمیز کردن یخدون یخچال . مثل خنگ ها ، می دیدم جاش تنگ شده ! عقلم نمی رسید که باید یخ هاش رو آب کنم . خب دیگه . این هم روی همه اون کارایی که تا حالا نکرده بودم و اینجا کردم .
دیگه چی بگم !؟!؟
عید هم که داره میرسه و بر خلاف مریم ، احساس خاصی ندارم . بیشتر راجع بهش فکر می کنم تا اینکه دلم تنگ چیزی بشه . اینکه پارسال کجا بودم ، به چی فکر می کردم ، چی تصمیم گرفته بودم و از سال جدید چی می خواستم !؟!!
و اینکه الآن کجام ، چقدر به خواسته هام نزدیک شدم ، چقدر فکرهام واقعی شدن و حالا از سال جدید چی می خوام ؟!
این روزها کمی گیج کننده هستن . عجیبن و هر لحظه اش من رو با احساسات و اتفاق های غریبی روبرو می کنن .
تجربیات زندگیم رو دوست دارم . زندگیم رو دوست دارم . با همه چیزش . دوری ها ، نگرانی ها ، دوست داشتن ها ، انتظارها ، بی حوصلگی ها و حتی وقت های دلهره آور تنهایی و باز هم بغض های گلوگیر درد آور که در اثر مقاومت در برابر ترکیدنش بزرگ و بزرگتر میشن و وقتی سر باز می کنن ... .
این هم یک جورشه . این روزها هم روزهایی هستن که طعم و بوی خودشون رو دارن .
امشبم مثل همیشه ست
باز هم سر میزند تنهایی
از دوباره می آید دلتنگی
با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا
خدا رو شکر . همه چیز همونی هستن که می خواستم . شاید فقط کمی تو مسایل احساسی محاسباتم اشتباه بودن .
امید هم چیز خوبیه که به درد اینجور وقت ها میخوره .
با امید به چیزهای خوب خوب .
راستی امروز تولد ساناز ، دوست خوبم هم بود . تولدت مبارک عزیزم .
...........................................
دنیا اتاق کوچکی است
چه کسی است که جرات کند
و به آن سو در بگشاید ؟
بر عرشه ساحل رویاست
بر ساحل عرشه
(محمد حسین جعفریان)