بامبوبلاگ
Friday, March 23, 2007
سلام
سلام سلام سلام .
عید همتون مبارک . از همه اونایی که براشون ایمیل تبریک نفرستادم ، معذرت می خوام . لطفاً از همینجا تبریک من رو قبول کنید .
.........................................
سه شنبه شب نیکی و پژمان رسیدن اینجا و تا الآن خیلی خوش گذشته . کلی رفتیم گشتیم . از اونجایی که من خیلی تنبلم ، گزارش کامل رو فکر کنم تو وبلاگ نیکی یا پژمان بهتر بشه بخونین .
ولی خیلی خوبه که هستن و واقعاً خوشحالم .
مامان و بابام هم دیشب رفتن باکو .
فعلاً هم یک خط اینترنت داریم که نوبتی استفاده می کنیم . الآن بارون تند و ریزی هم می یاد . فضای خونه خیلی مطبوع و دوست داشتنی شده . خداروشکر همه چیز خوب و عالیه .
فعلاً . خوش بگذره بهتون .
Wednesday, March 21, 2007
بهار آمد ، تو هم با او بیامیز
امروز با وجود خوشحالی که از اومدن نیکی و پژمان داشتم ، از صبح بغض عجیبی تو گلوم بود . نمی دونم چرا !!! شاید اتفاقی ، حال و هوای عید که هیچ وقت تو خونه ما جدی گرفته نمی شد ، منو تحت تاثیر قرار داده بود ! تا عصر رو در افسردگی شدید سپری کردم . البته از دیشب سفره هفت سینم رو چیدم . چیزی که همیشه دوست داشتم تو خونمون داشته باشیم ، و هیچ وقت هم به خاطر سفر رفتن ، هفت سین نداشتیم .

بهرحال من ، اینجا ، تو خونه خودم ، هفت سین خودم رو چیدم و خیلی هم دوستش دارم .

سبزه هم خیلی خوب و خوشگل شده و حسابی رشد کرده . می مونه سیب ، سماق ، سکه ، سیر و سرکه . سنبل پیدا نکردم . حتی بعد از ظهر هم تلاشم رو کردم ، ولی چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . ساعتم رو گذاشتم کنار بقیه سین ها . سمنو و سنجد هم نداشتم . ولی باز هم هفت سینم کامله .

به جای سنبل ، یک گل پامچال آبی خریدم . گل قرمر بدون آبی معنی نداره !!!!

امسال هم سال خوکه . من و مامانم هر دو در سال خوک به دنیا اومدیم . پس امسال سال منه .

نیکی و پژمان هم اومدن والآن خوابیدن و بنده رو گذاشتن تا تنهایی سال رو نو کنم :)

ولی شیطونه میگه سال که نو شد برم بیدارشون کنم .

وای !!!!! فکر کنم ده دقیقه بیشتر به سال 1386 نمونده !!!!

نمی دونم چی بگم . فقط یکم فکر و نگاه به چند ماه گذشته کافیه تا بفهمم یک سال دیگه از عمرم رو چطوری گذروندم . خوب بود . گاهی سخت و دلگیر بود . ولی خدا رو شکر می کنم که در سال 85 ، به اون چیزهایی که می خواستم و براشون برنامه ریزی کرده بودم ، رسیدم .

خدایا شکرت . امیدوارم امسال هم همینطور باشه . برای همه .

برای همتون اول از همه آرزوی سلامتی دارم . بعد هم موفقیت و پشتکار و خلاصه همه چیزهای خوب . و همینطور صبر .

صبر چیز خوبیه و نتیجه های خوبی میشه ازش گرفت .

....................................

مامان و بابای عزیزم ، عیدتون مبارک . خیلی دوستتون دارم .

....................................

نوروزتون مبارک .
Sunday, March 18, 2007
عجب یکشنبه دلگیری شده !!!
هفته پیش هوا خوب و بهاری بود ولی از دیروز سرد شده و الآن هم که بارون می یاد جر جر .
کلی کار دارم که انجام بدم . ولی کسالت و تنبلی عجیبی که تو وجودم نشستن ، حال و حوصله هر کاری رو ازم می گیرن .
البته خیلی هم خوشحالم و منتظر رسیدن نیکی و پژمان عزیزم هستم .
دیروز رفتم از ایکیا براشون پتو و بالش خریدم و خلاصه همه چیز رو دارم برای ورودشون آماده می کنم .
خیلی خوشحالم و برام جالبه اومدنشون .
یک سبزه ای هم سبز کردم ، دیدنی !!!!!!! اولین بارمه . البته خیلی هم بد نشده و تا حالا دو سانتیمتری رشد کردن . خیلی دوستش دارم و از اینکه موجود زنده ای در خونه من رشد می کنه ، خیلی لذت می برم .
Wednesday, March 14, 2007
مهمون
این پست خیلی به دلم نشست .
...........................
خبر خوب اینکه هفته دیگه مهمون دار میشم . درست شب عید .
هیجان دارم و خوشحالم . هم به خاطر مهمون هام و هم به خاطر ....!!!!
هیچی . همون مهمون ها برای اینجا کافیه :)
Friday, March 09, 2007

حکایت من هم شده حکایت اون چیزی که گاهی از سوراخ سوزن رد میشه ، گاهی از یک دروازه هم رد نمیشه !!!!
حالا نمی دونم درست گفتم یا نه ؟!؟!

بهرحال ! اینو می خوام بگم که از کنار یک چیزهایی که شاید خیلی هم مهم باشن و خودم هم اهمیتشون رو می دونم ، می گذرم و بهتر می بینم که تو اون لحظه نادیده گرفته بشن .

و بعضی وقت ها از یک حرکت یا حرف کوچیک و بی اهمیت انقدر آزرده میشم که هیچ جوری نمی تونم باهاش کنار بیام و هضمش کنم .

دیگه اینطوریاست . گفتم که بدونین :)

این هم عکس کلاسمون .

البته تعدادمون زیاد نیست . ماکزیمم سی نفر . ولی کلاسمون بزرگ و دلبازه . با یک عالمه پنجره ، واقع در طبقه سوم یک ساختمون سه طبقه .

Monday, March 05, 2007
نه ماهگی و روزهای متولد شدن !!!
عجیب دلم می خواد صبح نشه !!!
..........................
چند شب پیش خواب شلوغ و بدی دیدم که توش یک کبوتر بزرگ با چشمهای قرمز و درشت هم بود .
توی حموم پنجره ی بزرگی هست که پشتش خالی و بازه و کبوتر ها رفت و آمد می کنن .
امشب یکیشون رو که پشت شیشه نشسته بود دیدم . کوچیک بود ، ولی چشمهای قرمزداشت .
Saturday, March 03, 2007
حرف !
روزها سریعتر از اون چیزی که فکرش رو میشه کرد ، میگذرن . ولی توی همین سرعت ، یک کشش خاصی هست که گاهی احساس میشه که اصلاً نمی گذرن . منتظرم . انتظار چیزی رو می کشم که امید این روزهای من است .
............................................
خیلی وقته از خودم چیزی نگفتم .
اوضاع زندگی خوبه . دانشگاه و بچه ها و چیزهای مربوط بهش ، خوبن . چشم بهم زدم ، ترم دوم هم داره به وسطش نزدیک میشه .
شدم حسنی که جمعه هم به مکتب میره . از دوشنبه تا جمعه کلاس دارم . دوشنبه و سه شنبه ،هر روزش دو کلاس . چهارشنبه یکی . پنجشنبه ، سه تا و جمعه هم یکی .
کلاس پیانوی کنسرواتوار هم هر دوهفته یک بار پاربرجاست .
بقیه کارها هم میشه درس خوندن ، تمرین کردن ، سروسامان دادن به قبض ها و کارهای خونه و بیمه و ارتودنسی و ... .
دیروز هم دکتر بودم و کمی دندونام به خاطر کشش سیم ها درد دارن .
دانشگاه ما جایی شبیه یک جزیره است . دورش آبه و فضای قشنگی داره . پیاده هم حدود 20 دقیقه ، از خونه من تا اونجا راهه . البته به پای من که خیلی عجله ندارم :)
هوا شده بهاری . اینجا اصلاً برف نیومد . دبی که بودم و برای ویزا می رفتم سفارت ، تا اسم متز رو می آوردم ، همه می ترسوندنم که : اووووووووووووه !!! چه جای سردی رو انتخاب کردی . نمی گم گرم بود ، ولی اونقدری هم که همه شلوغش کردن ، نبود . کلی واسه خودم شالگردن بافته بودم !!!! هاهاهاهاها !!! ولی استفاده ای نداشت .
امروز هم که یک ربع بارون اومد ، نیم ساعت آفتاب شد . تکلیفش معلوم نبود این آسمون . همچین آفتاب میشه که آدم باورش نمیشه همین الآن از بارون شدید ، نگران شکستن شیشه ها بوده !!!
امروز هم یک تجربه به تجربیات زندگی تنهام اضافه شد : تمیز کردن یخدون یخچال . مثل خنگ ها ، می دیدم جاش تنگ شده ! عقلم نمی رسید که باید یخ هاش رو آب کنم . خب دیگه . این هم روی همه اون کارایی که تا حالا نکرده بودم و اینجا کردم .
دیگه چی بگم !؟!؟
عید هم که داره میرسه و بر خلاف مریم ، احساس خاصی ندارم . بیشتر راجع بهش فکر می کنم تا اینکه دلم تنگ چیزی بشه . اینکه پارسال کجا بودم ، به چی فکر می کردم ، چی تصمیم گرفته بودم و از سال جدید چی می خواستم !؟!!
و اینکه الآن کجام ، چقدر به خواسته هام نزدیک شدم ، چقدر فکرهام واقعی شدن و حالا از سال جدید چی می خوام ؟!
این روزها کمی گیج کننده هستن . عجیبن و هر لحظه اش من رو با احساسات و اتفاق های غریبی روبرو می کنن .
تجربیات زندگیم رو دوست دارم . زندگیم رو دوست دارم . با همه چیزش . دوری ها ، نگرانی ها ، دوست داشتن ها ، انتظارها ، بی حوصلگی ها و حتی وقت های دلهره آور تنهایی و باز هم بغض های گلوگیر درد آور که در اثر مقاومت در برابر ترکیدنش بزرگ و بزرگتر میشن و وقتی سر باز می کنن ... .
این هم یک جورشه . این روزها هم روزهایی هستن که طعم و بوی خودشون رو دارن .
امشبم مثل همیشه ست
باز هم سر میزند تنهایی
از دوباره می آید دلتنگی
با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا
خدا رو شکر . همه چیز همونی هستن که می خواستم . شاید فقط کمی تو مسایل احساسی محاسباتم اشتباه بودن .
امید هم چیز خوبیه که به درد اینجور وقت ها میخوره .
با امید به چیزهای خوب خوب .
راستی امروز تولد ساناز ، دوست خوبم هم بود . تولدت مبارک عزیزم .
...........................................
دنیا اتاق کوچکی است
چه کسی است که جرات کند
و به آن سو در بگشاید ؟
بر عرشه ساحل رویاست
بر ساحل عرشه
(محمد حسین جعفریان)