بامبوبلاگ
Sunday, April 29, 2007
بارون
عجب بارون وحشتناکی گرفت یک دفعه !!!!!
همین دو ساعت پیش رو میگم . هوا آفتابی بود ، ولی یک دفعه بارون گرفت ، رعد و برق و کاملاً جدی .

با نیکی وویس چت می کردم و صدای بارون انقدر زیاد بود که نیکی هم می شنید . پنجره هم بازبود و خلاصه کلی صفا کردم .

سریع قهوه ای درست کردم ، کنار پنجره ، بارون ، هوای عالی و خلاصه کلی انرژی خوب :)

این هم عکس کوچه ای که خونه ام توشه ، در یک روز یکشنبه خلوت و بارونی .
Saturday, April 28, 2007
تلویزیون
بالاخره بعد از حدود 6 ماه تلویزیون دار شدم .

اواسط ماه اکتبر بود که برای اینترنت و تلفن و تلویزیون با یکی از این شرکت هایی که این سرویس ها رو میدن تماس گرفتم و اول ماه نوامبر بود که یک مودم برای اینترنت برام فرستادن . یک دستگاه کوچیکه که تلفن هم بهش وصل میشه و با مبلغی که ماهیانه پرداخت میشه ، تلفن زدن به شماره های فیکس در فرانسه و چند کشور دیگه ، مجانی میشه . معمولاً این مبلغ ماهیانه برای اینترنت و تلفن و چند کانال تلویزیونه . روز اول که این سفارش رو دادم ، دستگاه مخصوص تلویزیون رو هم خواستم که یک چیزی شبیه رسیوره . ولی همراه مودم نبود و خلاصه تو این مدت هر دفعه که تماس گرفتم برای پیگیری ، هرکسی یک چیزی گفت . هفته پیش که برای هزارمین بار تماس گرفتم ، گفتن که خودت از روی سایت ثبت نام کن !!! خب همین رو قبلاً می گفتن چی میشد ؟

منم این کار رو کردم و امروز دستگاه رو برام آوردن . تلویزیون هم که از قبل داشتم و خلاصه امروز راهش انداختم .

این هم از این :)
Tuesday, April 24, 2007
نمی دونم چمه .
یعنی می دونم . انتظار !!! همه چیز تو همین کلمه خلاصه میشه .
یک انتظار بیهوده و بدترش اینه که آدم خودش بدونه بی نتیجه است و باز هم انتظار بکشه :(
من هنوز منتظرم . هنوز صبح که میشه به امیدش بیدار میشم و شب هم به امید فردا که خبری بشه ، می خوابم .
اینه داستان این روزهای من .
نمی خوام از پا بیفتم . نمی خوام این انتظار باعث بشه از کارهای دیگه ای که دارم عقب بیفتم . نمی ذارم !!!! هر چند که بسیار زیاد از من انرژی می گیره . هر چند که ...
ولی انتظار می کشم . من هنوز امید دارم . من هنوز منتظرم .
می شنوی ؟ م ن ت ظ رم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Monday, April 23, 2007
میم مثل میم !
Sunday, April 22, 2007
هیچی اصلاً.
. دلم می خواد بنویسمش . ولی حوصله جواب دادن سوال های بعدش رو اصلاً ندارم
ولی نمی دونم باهاش چه کار کنم . هیچی نمی دونم .
Friday, April 20, 2007
چی میشه که صبح تو خیابون ، موقع رفتن به مطب دکتر اورتودنسی ، یک دفعه پرت میشم به سالهای قبل . خونه قبلی عمه مرجان ، توی آشپزخونه . صبح ، بوی نون سنگگ با کره و مربای آلبالو .
عمه مرجان ، قبلاً هم بهتون گفته بودم یا نه که همیشه عاشق اون ظرف های مربای آلبالو و گردوی روی میز آشپزخونتون بودم ؟
عاشق وقت هایی که می اومدیم خونتون و من شب می موندم اونجا و تا صبح با المیرا حرف می زدیم و شما هم هر چی دعوامون می کردین ، فایده نداشت !!!!!
و البته خیلی وقت ها هم خودمون رو می زدیم به خواب .
بهرحال بوی نون داغ ، کره و مربای آلبالو روی میز آشپزخونه عمه مرجان .
Tuesday, April 17, 2007
درخت



جدیداً توجهم به فرم درخت ها جلب شده . و جالبه که چیزهای با مزه و عجیبی هم می بینم .

مثلاً یک درختی هست تو دانشگاه که خیلی بزرگه و کاملاً خم شده





یا این یکی که به نظرم خوشگل هم هست .




ولی این آخری از همه عجیب تره و یه جورایی هم ترسناکه .
این ها نرده های کنار رودخونه ای هستند که از وسط شهر رد میشه و این قسمتش تو محیط دانشگاهه .
تعدادشون هم زیاده و مثل غول می مونن .
Monday, April 16, 2007
...
دیشب خیلی دنبال نخ قرمز گشتم ، اما پیداش نکردم . می خواستم چیزی رو باهاش بدوزم و چون خیاطی ام خوب نیست ، نخ قرمز می خواستم تا ناشیگری ام دیده نشه .
نشسته بودم ، ولی احساس زمین خورده ها رو داشتم . نه !!! پرت شده ها .
انگار افتاده بودم و تمام دردهایی رو که بعد از پرت شدن شدید ممکنه همه وجود آدم رو بگیرن ، حس کردم . داغ شدم . سینه ام رو شکافتم و دیدم ای داد بیداد ! دلم پاره شده ! انگار وسط راه به تکه سنگی ، شیشه ای ، چیزی گرفته بود .
فکر کردم بهتره بدوزمش. برای همین بود که نخ قرمز می خواستم . ولی نبود . گرفتمش تو دستام . خیلی ترسیده بود . سعی کردم آرومش کنم بلکه از دردش کم بشه . کم کم خوابم برد .
صبح که بیدار شدم ، مرده بود .
دیگه نخ قرمز نمی خوام .

این روزها دوباره خوابم بهم ریخته . صبح ها زود بیدار میشم و هر کار می کنم نمی تونم تو تختم بمونم .

شب هم هر چقدر دیر بخوابم ، بعد از پنج ، شش ساعت بیدار میشم . برای من این مقدار خواب خیلی عجیبه . خلاصه سیستمم حسابی آشفته شده . شاید هم یک دلیلش زود روشن شدن و دیر تاریک شدن هوا باشه .

هوا آفتابی شده و مردم با لباس های رنگی و تابستونی مرتب تو خیابونها هستن . یه جوری همه پر انرژی شدن و رنگ و بوی سرما و روزهای زمستونی از بین رفته .

از فردا هم تعطیلاتمون که دو هفته بود ، تموم میشه .

همه چیز خوبه . زندگی جریان خودش رو داره و خدا رو شکر خوب هم داره .

ولی همیشه در کنار همه خوبی ها و نعمت هایی که هست ، یک غم کوچولو هم همراه آدمه . هیچ ربطی به دوری و دلتنگی و خانواده و ... نداره .

مال خود خودمه :)

اصرار نکنین که به هیچ کس نمی دمش :)


Friday, April 13, 2007
تاکسی
توی شهر کوچیک و خوشگل ما ، اتفاق های بامزه و عجیب هم می افته .
..............................................
روز سیزدهم اکتبر 2006.
رفتم ایکیا تا برای خونه خالی که تازه اجاره کردم ، وسیله بخرم . همه چیز خریدم . میز ، صندلی ، آینه ، کمد ، ظرف و ظروف ، ملافه و ... .
انقدر خرید کرده بودم که وقتی به تاکسی زنگ زدم ، گفتم ماشین بزرگ برام بفرستن .
یک استیشن اومد . آقای راننده بسیار خوش خلق و مهربون بود . همه چیز رو با احتیاط و دقت ، تو ماشین جاسازی کرد . میز خیلی سنگین بود و حسابی دلش برام سوخته بود که چطوری می خوام میز رو دو طبقه و از پله ها ببرم بالا . بسیار زیاد لطف کرد و برام تا بالای پله ها میز رو آورد . ولی من اصلاً حواسم نبود که برای تشکر ، انعام بدم . کرایه رو پرداخت کردم و تمام .
......................
بعد از اون روز کلی عذاب وجدان داشتم و شدیداً دلم می خواست تو یک فرصت دیگه ، لطفشو جبران کنم .
............................................
دهم آوریل 2007
نیکی من رو مجبور کرد تا تخت خواب برای خودم بخرم . البته غیر از اون کلی تغییر و تحول دیگه هم تو خونه ام داد .
رفتیم ایکیا و تخت رو انتخاب کردیم . باز هم بزرگ بود و تاکسی گرفتیم . آقای راننده وقتی از ماشین پیاده شد ، به نیکی گفتم چقدر آشناست . چقدر شبیه اون راننده قبلیه . ولی ماشینش اون نیست .
خلاصه با همون خوش خلقی همه چیز رو جا به جا کرد . وقتی آدرس رو دادم ، گفت : من قبلاً هم شما رو رسوندم .
منم گفتم : منم شما رو شناختم ، ولی از ماشینتون شک کردم که عوض شده .
خلاصه چشم بسته ما رو رسوند خونه .
من هم حسابی خوشحال بودم که تونستم لطف گذشته اش رو جبران کنم .
.........................

جالب نبود ؟
Thursday, April 12, 2007
خونه خالی !!!
جاش خیلی تو خونه ام خالیه .
اولین باری بود که مهمون داشتم . اون هم عزیزانم و به مدت طولانی .
صبح با هم رفتیم ایستگاه قطار تا از متز بره پاریس و بعد هم فرودگاه . دلم می خواست قطار تاخیر داشته باشه و دیر حرکت کنه . دلم می خواست باز هم نیکی اینجا می موند . ولی همین سه هفته ای هم که با هم بودیم ، خیلی خوب بود .
تو این مدتی که پژمان نبود ، دوباره برگشته بودیم به زندگی دو نفره دبی و روزهای قدیمی . خیلی احساس آرامش کردم و تنها نگرانیم از روز رفتنش بود که اون روز هم رسید . امروز بود و تموم شد .
عید خوبی بود . شروع خوبی داشت امسال و امیدوارم تا آخرش همینطور باشه .
نیکی الآن تو هواست . احتمالاً تو قطر باشه . امیدوارم به سلامت برسه .