راه می رفتم . همینطور می رفتم و فکر می کردم .
به همه چیز و همه کس . به اتفاق هایی که تا حالا افتادن ، به فکرها و برنامه هایی که دارم و اتفاق هایی که دوست دارم بیفتن .
توی راه ، روی زمین ، توی چمن ها گل های قاصدک رو دیدم . همیشه با دیدنشون شعر قاصدک اخوان به یادم می یاد :
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک...در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی ! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می گریند
................
گل قاصدی رو چیدم . در گوشش پیغامم رو زمزمه کردم و ازش قول گرفتم که پیغامم رو بهت برسونه .
حواست باشه ! اگه روزی از همین روزها ، عطسه ای کردی یا نفست به خاطر همین گل کمی گرفت ، نگران نشو .
آروم که شدی گوش کن . خوب گوش کن . حتماً پیغام منو می شنوی .
منتظر باش !