بامبوبلاگ
Friday, June 22, 2007
دلم نمی خواست حالا حالاها چیزی اینجا بنویسم .
نمی دونم . این روزهای من یه جور سکوت می طلبند . یک نوع سکوت درونی . حوصله فکر کردن و نوشتن از خودم رو ندارم . فقط دلم خواست برای چند روزی هم که شده هر چیزی که تو دلم می گذره یا می گذشت رو بریزم تو یکی از همون کشوهای فراموش شده و فعلاً سراغشون نرم . کشویی که به خاطر حجم زیاد محتویاتش هر لحظه ترس باز شدنش بود . دلم خواست فقط این روزها رو زندگی کنم و همین . با هر لحظه اش خندیدم و حتی نگذاشتم یک ثانیه هم در اون کشو باز بشه . نخواستم و هزار بار نمی خوام رو در درون خودم فریاد کشیدم .
فردا هم روزیست که مثل خیلی از پیش بینی های دیگر من اتفاق هایش درست از آب در نیامدن . روز دیدن مامان و بابا بعد ازنه ماه و شش روز . طولانی ترین مدتی که ازشون دور بودم ولی به شکلی کاملاً متفاوت . بسیار زیاد . همراه با سفری اجباری به جایی دیگر به خاطر از دست دادن یکی از عزیزان خیلی نزدیک مامانم .
به احترام او دیگر عزیزان .
Friday, June 08, 2007
سه روزه که اومدم دبی . بعد از یک سفر 18 ساعته ، رسیدم . همه چیز خوب پیشرفت و میره .
هنوز به خاطر عادتهای قدیمی سراغ هر چیزی در جای قبلش میرم .
یه جوریه . انگار این 9 ماه رو پاز گرفته بودن . انگار زمان رو متوقف کرده بودن و من رفتم و کلی اتفاق و زندگی جدیدی رو تجربه کردم و دوباره برگشتم به همون نقطه ای که ازش رفتم . البته از نظر مکانی .
دوست دارم . خوشحالم و پیش عزیزانم حالم خوب تره . البته تا الآن . نمی دونم که کی دلتنگ تنهایی خودم میشم !!!
بگم که دلم پیش خونه خودم هم هست و الآن که ازش دورم ، دلبستگی رو که بهش دارم احساس می کنم .