بامبوبلاگ
Thursday, September 27, 2007
گاهی خیلی ساده می تونیم کسی رو خوشحال کنیم . شاید حتی با چند کلمه حرف . لازم نیست کار عجیب و غریبی انجام بدیم .
شاید همین ساده بودن هم دلیل نادیده گرفته شدنش باشه .
خیلی چیزها می تونن خیلی ساده تر از اون چیزی باشن که فکر می کنیم . مهم دیدنشونه که این می تونه کار سختی باشه . معمولاً اونقدر پیچیده فکر می کنیم که جایی برای سادگی نمی مونه .
.........................................
ساعت سه و ده دقیقه صبحه و هنوز نخوابیدم . دو ساعت دیگه هم میرم ایستگاه قطار . تو تاریکی و سکوت و خلوتی شهر . فکر کنم تنها آدم پیاده شهر باشم تو اون ساعت با یک چمدون که صدای چرخهاش حتماً اعصاب خیلی ها رو خرد می کنه :)
Wednesday, September 26, 2007
سفر
دو هفته شده که برگشتم خونه ام . دو روزه که کلاس هامون شروع شدن . همه چیز خوب و رو به راهه .
آرامشی که موقع رسیدن داشتم ، یکی از تجربیات خوب زندگیم بود . خونه مرتب بود و همه چیز سر جاش . حتی دوستم گلدونی روکه بهش داده بودم تا تو این مدت بهش آب بده ، آورده بود روی میزم گذاشته بود با یک کارت خوش آمد گویی . کلید بهش داده بودم تا تو این مدت یه سری به خونه بزنه . خلاصه که همه چیز رو به راه بود . وفتی پارسال یادم می یاد که با چمدونم اومدم اینجا و هیچ کسی رو نمی شناختم و جایی رو هم نداشتم ، احساس خوبی پیدا می کنم و خوشحالم از الآنم .
..................................................
فردا میرم سوئد . نیکی هم می یاد . این اولین سفر کاری من خارج از ایرانه . قبلاً هم با نیکی تو یک گروه بودیم ولی سفر کاری نداشتیم . من به خاطر کارهایی که اینجا داشتم باید دو هفته زودتر می اومدم. فردا همه با هم می رسیم سوئد . من از فرانسه میرم و بقیه از تهران می یان .
سوئد رو تا حالا ندیدم و هیجان دیدن جای جدید رو هم دارم به اضافه تجربیات زیادی که پیدا خواهم کرد . هوا شناسی رو هم نگاه کردم او اختلاف زیادی بین هوای سوئد و اینجا ندیدم ، اینجا هم که هوا خوبه . ولی آدم تصورش از سرزمین های شمالی ( به قول نیکی )اینه که حتماً خیلی سرده . بهرحال باید برم چمدونم رو ببندم که فردا ساعت شش و نیم صبح با قطار باید برم پاریس و از اونجا
برم .
..........................
خیلی وقته از فضای ویلاگ دور شدم . دلم می خواد دوباره بنویسم .
Monday, September 24, 2007
و باران می بارد .
گاهی فکر می کنم که رفتن به اعماق دریا کار جالبی باید باشه . اون همه عظمت و زیبایی که ته دریاست واقعاً بی نظیره . حتی شنا کردن هم کار قشنگیه .
اما من از ماهی خوشم نمی یاد . از دریا هم خیلی می ترسم ، مخصوصاً تو شب .
پرنده ها رو که تو آسمون می بینم ، هوس پرواز کردن می کنم . اما خب ! از ارتفاع زیاد هم دل خوشی ندارم . یک بار از جایی پرت شدم و هنوز که هنوزه ترسش تو جونمه .
دیگه چی می مونه ! اینکه روی همین زمین بمونم و بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که سعی کنم و یاد بگیرم که درست راه برم و قدم بردارم .
Sunday, September 23, 2007
کاش یاد بگیرم که واقعیت ها رو قبول کنم . هر چی که هستن .