یکشنبه ها رو دوست دارم . هیچ آدمی تو کوچه ای که من توش زندگی می کنم ، نیست . کوچه پر رفت و آمدیه ولی یکشنبه ها حسابی سوت و کوره . هوا هم که امروز ابریه . یک کم بارون اومد . از اون مدل هایی که فقط زمین رو تر می کنن و تمام .
هوا سرده و من همیشه سردمه . از سرما به اتاقم پناه آوردم و همه بساطم رو روی تختم پهن کردم که کنار شوفاژه .
خیلی بدم می یاد وقتی می زنم زیر قول هایی که به خودم میدم . الآن هم از اون وقت هاست . با خودم شرط کرده بودم که یک کاری رو نکنم ! ولی امروز از صبح گرفتارش شدم . هر کاری هم می کنم نمیشه رهاش کنم . دست من نیست . من نخواستم ، خودش شد .
یک کم دلم تنگه و این دلتنگی سرعت سرازیر شدن اشک هام رو بیشتر می کنه .
از هوا نیست ! از سرما نیست ! از ابرها نیست ! از بارون نیست !
قول داده بودم که جلوی اشک هام رو بگیرم . حداقل سعی کنم . ولی نشد . نمیشه . چند روزی بود که جلوشون رو گرفته بودم . ولی امروز دیگه نشد ! نتونستم !