بامبوبلاگ
Sunday, November 25, 2007
به تو بگویم
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است .
Thursday, November 22, 2007
عجب سوتی دادم .
من بیست و چهار سالم شده ، اون وقت مثل خنگ ها شمع بیست و سه گذاشتم D:
به قول نیکی عجب اعتماد به نفسی !!!!
قبول ! اشتباهی خریدم :)
Wednesday, November 21, 2007
تولدم
چشم به هم زدم شد بیست و چهار سالم .
واقعاً زود می گذره ها ! این یک سال اخیر مخصوصاً مثل برق گذشت . انگاری همین چند روز پیش بود که تولیا ( تنها دوست فنلاندیم در اینجا ) رو دعوت کردم خونه . همه هنرم رو جمع کردم و ته چین با مرغ درست کردم . دو برش پای زردآلو هم خریده بودم به جای کیک . یک شمع زپرتی هم گذاشتم روش و فوت کردم . دو نفری تولد بازی کردیم .
امسال فکر کردم شاید بد نباشه یک تغییری برای خودم ایجاد کنم . هفت نفر از دوستام ، که با پنج نفرشون همکلاسی هستم روبرای دیشب دعوت کردم خونه . از صبحش هم حسابی سرم شلوغ بود که برم خرید کنم و برای ساعت شش بعدازظهر آماده بشم . دانشگاه هم که تعطیل و خلاص . از این هفت نفر دوتاشون ایرانی بودن . مریم به جای کیکم یک پای سیب خوشمزه درست کرده بود که حسابی چسبید . من هم تدارک پاستا با مرغ و قارچ ، سالاد ، شراب و یه عالمه هله هوله دیگه دیده بودم .
بچه ها اومدن و تا نیمه شب اینجا بودن . کادوهای خوشگلی هم گرفتم و مثل دوستم که سورپرایزش کردم ، دیشب خودم سورپرایز شدم و حتی اگر فکر هم می کردم ، این راه برای غافلگیری به ذهنم نمی رسید .
تولیا ساعت نه شب اومد . کار داشت و زودتر نمی تونست بیاد . وقتی که اومد دست هاش پشت سرش بودن . فکر کردم خب حتماً کادویی دستشه دیگه . ولی دو تا کادو داشت و گفت که یکیش از طرف خودمه ، یکی دیگه از طرف خانوادت !!!!!!!!!
هر چی نگاهش کردم ، هیچ ربطی بین مامان و بابام و تولیا ندیدم !!!
راستش شکه شده بودم و نمی فهمیدم چی میگه . کادو رو باز کردم و کلی خندیدم . یک گوشی نوکیا بود از طرف مامان و بابام ، با وساطت نیکی که با تولیا هماهنگ کرده بود برای رسوندنش به من . و خنده دارش این بود که تابستون که تهران بودم ، بابام همش می گفت : این گوشی که الآن داری رو عوض کن . چیه اون گوشه اش شکسته !
منم می گفتم : نه ! همین خوبه . فعلاً کار می کنه . می خوام چه کار !
خلاصه برام گوشی خریده بودن . از تولیا هم وقتی جریان رو پرسیدم گفت که نیکی از روی فلیکر بهش ایمیل زده و بسته رو به آدرس اون فرستاده بودن.
خانوادگی استادیم تو غافلگیر کردن :) مرسی از همتون . بوس . جای خیلی ها رو هم خالی کردم دیشب .
از مهناز ، ساناز ، دوست خوبم هم که بهم تلفن زدن ممنون .
از بقیه دوستام هم که با ایمیل زدن یا تو اورکات بهم تبریک گفتن ، خیلی ممنونم .
و یک عکس از تولد دو سالگیم .


نیکی هم تبریکش خیلی من رو تحت تاثیرقرار داد . یاد کزت افتادم . هاهاهاها . یادش بخیر واقعاً اون روزها !
Sunday, November 18, 2007
مهمون
تب داشتم . مامانم بیدارم کرد . گفت : پاشو بریم دکتر . خیلی داغی . چشم ها رو دوباره بستم .
از پله ها که رفتم پایین ، همه جا شلوغ پلوغ بود . انگاری زلزله شده بود . من سالم بودم . داغ هم نبودم . شلوغ بود . تو یک خرابه بودیم . همه هم بودن . خرابه که نه ! بیشتر شبیه یک ساختمان نیمه تمام بود . همه دیوارهاش بلوک های سیمانی بودن . رو پله ها هم آجر بود . نیکی کجا بود ؟ باز زلزله شد این دختر غیبش زد ! مامانم داد زد : پس این مهمون کی می یاد ؟
گفتم : می یاد ! گفته داره حرکت می کنه . دیگ های غذا روی آتیش بودن . یک گوسفند هم سر بریده بودن . حالم بهم خورد از کله بریده . همش یک نفر مهمون داریم ! این همه غذا ؟! همه جا خاکی بود . زلزله شده بود ولی همه سالم بودن . نیکی کو ؟
میرم رو پشت بوم ببینم خبری هست یا نه ؟
از پله های مرمری رفتم بالا . سرد بودن . جورابام کو ؟ همه جا بیابون بود . برهوت . چرا یکی خونه اش رو اینجا داشت می ساخت ؟ هیچ خبری هم از مهمون نبود . بیابون و برهوت . رفتم پایین . از پنجره ، خیابون رو نگاه کردم . چقدر ماشین . عجب ترافیکی بود . عید شده بود ؟ کجا میرن این همه ماشین ؟! فوتبال بود ؟!
نیکی کجا رفته بود ؟
مامانم از ته چاه داد زد : مانا ! مهمون چی شد ؟ غذا رو چکار کنم ؟
نمی دونم چرا جدیداً خط ها بد شدن . حرف که می زنیم صدا خیلی دوره !
می یاد مامان . گفته تو راهه .
باید می رفتم مدرسه . کلاس اول . اسم معلممون یادم نمی یاد . ولی خیلی لاغر بود . مهناز هم بود ! ولی من که از کلاس چهارم با مهناز دوست شدم ! اون تو مشهد چکار می کنه !
از مدرسه با هواپیما رفتم خونه . پله ها رو تند تند رفتم بالا . بابام تلوزیون تماشا می کرد . مامانم گفت : کاش خونه ات یک آشپز خونه درست حسابی داشت . اینطوری همه جا بوی غذا نمی گرفت .
تلفن .
Oui , alo .
Salut , ça va ?
Salut , ça va , et toi ?
Bien , merci . Ecoute ! Demain on va voter contre la grève . Tu viens avec nous ? C’ eat énervat .
Je ne sais pas , peut être . Je t’ appelle . Ciao .
Ciao .
مامانم : کی بود ؟ مهمون بود ؟ کی می یاد ؟
نه . تولیا بود .
خب یه زنگ بزن ببین کجاست !
تلفن نداره . تو راهه حتماً . من میرم سبزی بخرم . هوس کردم . نیکی هم دوست داره . راستی ، نیکی کو ؟
با آسانسور رفتم پایین . پول یادم رفت ببرم . حسین آقا گفت عیبی نداره . بعداً بیار . به جاش سبزی خشک بهت میدم . تو راه مهناز رو دیدم . گفت بریم پایتخت لپ تاپ بخرم .
من مهمون دارم .
زود بر می گردیم .
تا پایتخت رو با مترو رفتیم . چقدر شلوغ بود . تو مغازه که بودیم یه ایمیل اومد . ناشناس . پاکش کردم .
سر راه چند تا عکس از برج ایفل گرفتم . تو غروب قشنگ بود . خوب شد اون دفعه با نیکی چند تا عکس اینجا گرفتیم .
موبایلم . مامانمه . مانا . کجایی ؟!
الآن می یام . یک کلاس دارم . زود بر می گردم . هنوز نیومده که ؟
نه ! من می خواستم از تو بپرسم .
وقتی گفته ، حتماً می یاد .
سر کلاس موسیو دوپوتو یک غزل حافظ داد رو یکی از کرال های باخ .
بخونید .
مگه میشد ؟ همه می خوندن ! من چرا نمی تونستم .
گفتم که . آفتاب بود ، ولی رعد و برق میزد . بارون گرفت . تا برسم خونه خیس خیس بودم . یک قهوه داغ چقدر می چسبه . نیکی خیلی دوست داره . مخصوصاً رو بالکن خونه روبه رویی .
دنگ ! دنگ ! دنگ !
یکشنبه شد باز . حتماً فردا هم دوشنبه است .
چقدر کمرم درد می کنه . بس که مبله بد بود . با هر نفسی که می کشم ، تیر می کشه .
الو ! الو ! صدا نمی یاد !!!
خب ! حتماً نمی یاد دیگه .
................................
بیدار شدم .
خطر !
خطر خطر !!!
دیروز یک خطر بزرگ از بیخ گوشم رد شد .
داشتم با عجله راه می رفتم ( نمی دونم چرا !!!! ) که یک دفعه پام رفت روی یک کاغذ تبلیغاتی که خیس هم بود . لیز خوردم و داشتم می خوردم زمین . امداد الهی بود ، دستی از غیب اومد یا معجزه شد رو نمی دونم ! فقط اینکه نمی دونم چطوری خودمو جمع و جور کردم . البته حتماً قیافه ام خیلی خنده دار شده بود با اون همه پیچ و تابی که برای زمین نخوردن به خودم دادم ! ولی بهتر از این بود که این اتفاق می افتاد . ازاون مدل هایی هم بود که اگه اتفاق می افتاد ، بیچاره می شدم .
حالا خنده دارش اینه که یک پیرمرد با عصا نزدیکم بود و بعد که اونو دیدم ، خدا روبیشتر شکر کردم که این اتفاق نیفتاد . چون حتماً اون هم یه چیزیش میشد و حالا خر بیار و باقالی بار کن !!!!
Saturday, November 17, 2007
عکس
از هدیه دادن خیلی لذت می برم و همیشه خودم بیشتر از کسی که هدیه رو می گیره ، هیجان دارم .
حدود ده روز پیش تولد یکی از دوستان نسبتاً جدیدمون بود که تهران زندگی می کنه . روز تولدش باهاش چت کردم و بهش تبریک گفتم . دو ، سه روز بعد برای پیغام گذاشته بود و از عکس های اخیرم در فلیکر تعریف کرده بود . باهاش حرف زدم و نظرش رو راجع به آخرین عکسی که گذاشته بودم گفت و اینکه خیلی ازش خوشش می یاد . من هم از تعریف هاش جو گیر شدم و همونجا گفتم : این عکس باشه کادوی تولدت از طرف من . فقط هر وقت دیدمت ( که نمی دونم کی میشه !!! ) بهت می دمش .
بعد از خداحافظی سریع موضوع رو به نیکی گفتم و طی یک حرکت دست جمعی و خانوادگی ، عکس مورد نظر در ابعاد سی در چهل چاپ و آماده شد .
عکس از من بود ، همکاری و فرستادنش به عکاسی در تهران از نیکی بود و گرفتن عکس آماده در تهران از مامانم . با هزار کلک و خالی بندی هم دوست مورد نظر رو فرستادم بره خونه ما و بسته ای رو که مثلاً باید برسونه دست یکی از دوستان مشترکمون ، از مامانم بگیره
بعد مامانم زنگ زد و گفت که کلی سورپرایز شده بود . من هم از این طرف کلی هیجان داشتم که چی میشه و عکس العملش چطوری میشه :)
این هم از کادوی تولد دوستمون . مامانم می گفت که بابام هم از عکسه خیلی خوشش اومده و سفارش داده برای خودشون هم چاپ کنن
از همه دست اندر کاران عزیز (نیکی و مامانم )تشکر می کنم .
سردمه
من سردمه . هوا خیلی سرد شده . نمی دونم ! شاید هم من سرمایی هستم ولی سردمه . الآن چهار درجه زیر صفره . البته روز ها به دو یا سه درجه بالای صفر هم میرسه ، ولی الآن سرده . شوفاژها روشن هستن ، لباس بیشتر از حد معمول پوشیدم ، ولی باز هم سردمه . باد هم می یاد . دیشب که رفته بودم بیرون ، هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن یخ کردم .
فکر می کنم دلیل دیگه سرد بودن خونه ، قدیمی بودنش باشه .
احساس می کنم رفتم قطب .
سرررررررررررررددددممممممه .
Friday, November 16, 2007
اعتصاب
اینجا فرانسه است و ما در اعتصاب هستیم .
من که نه ! منظورم اینجایی هاست . اونم همه که نه ! یک عده ای . اونایی هم که تو اعتصاب هستن تکلیفشون هنوز معلوم نیست . ما هم تکلیفمون معلوم نیست ، چون دانشگاه ما هم تعطیل شده . بنا به روایاتی ، تا چهارشنبه دیگه هم هیچ کلاسی برگزار نمیشه .
خلاصه روزگار جالبیه .
Thursday, November 15, 2007
امروز خیلی هوس کردم موزیک فیلم " دلشدگان " رو گوش بدم و خوشبختانه داشتمش .
این قسمتش عجیب بهم چسبید .
Monday, November 12, 2007
درخت من
اواخر آوریل امسال ، یا روزهای اول اردیبهشت بود که درخت قشنگ پر از گلی توجهم رو به خودش جلب کرد . این درخت بزرگ و پر از گلهای صورتی بود . کلی از گل هاش هم روی زمین ریخته بودن ، چون باد می اومد . سایه زیرش هم با وجود آفتاب ، بسیار دلپذیر بود . این درخت تو محوطه دانشگاهمونه . اون روزها با دیدن گل هاش ایده ای به ذهنم رسید که انجامش دادم و تموم شد .

امسال پاییز رو می بینم و توجهم به رنگ ها و طرح های قشنگش جلب میشه . درخت پر از گل هم پاییزی شده . همه برگ هاش ریختن روی زمین . هیچ سایه ای نداره و از لابه لای شاخه هاش آسمون رو میشه دید . به خاطر نبودن برگ و گل ، ابهتش هم کم شده . ولی هنوز قشنگه . حداقل برای من که خیلی قشنگ و خاطره انگیزه .

این هم عکس های بهاری و پاییزی درخت قشنگم .


Saturday, November 10, 2007
زانوی عزیزم همچنان درد می کنه :)
نمی دونم زانو بندم کجاست ! فکر نمی کنم اصلاً با خودم آورده باشمش :D
خلاصه پیر شدم فکر کنم ;)
..........................
امروز دیگه کاپشنم رو از چمدون لباس های زمستونی در آوردم . البته هنوز پاییزه ولی کاپشن لازم شدم امروز . با دوستم برای خرید می رفتیم بیرون . معمولاً شنبه ها با هم میریم یه جای دیگه غیر از مرکز شهر و تا اونجا نیم ساعتی پیاده روی داریم . اتوبوس هم مستقیم میره به اونجا ، ولی ما ترجیح میدیم که پیاده بریم . من که راهش رو خیلی دوست دارم . از روی پل رد میشیم و میریم اونطرف رودخونه و این پل هم از وسط یک پارک رد میشه . خلاصه که هر دفعه طبیعتش یک رنگه و نمیشه گفت کدوم دفعه قشنگتره . امروز هم باد می اومد ، هم بارون ریز . آسمون هم ابری بود .
کاپشن رو پوشیدم ، کلاهش رو هم گذاشتن سرم و برای اینکه به خاطر باد مرتب دستم بهش نباشه ، بند های دو طرفش رو بستم زیر چونم . شده بودم مثل اسکیموها . البته بیشتر این پوشش به خاطر این بود که مریضیم تشدید نشه .
رفتم دیدم مریم هم مثل من پوشیده :) کاپشن و کلاه . با زنبیل خریدمون قدم زنان رفتیم و برگشتیم . امروز به خاطر بارون دوربینم رو نبرده بودم و کلی حسرت خوردم بس که همه چیز قشنگ بود و به خاطر بارون زیباییش چند برابر شده بود و البته روز خوش مریم هم بود که من بی دوربین بودم . چون معمولاً اگه چیزی ببینم انقدرمعطل می کنم برای عکس گرفتن که اعصابش حسابی خرد میشه .
اصلاً یادم رفت چی می خواستم بگم که این همه مقدمه چینی کردم :D
مهم نیست . شد ثبت خاطره یک روز بارونی و قشنگ .
Friday, November 09, 2007
دیروز و دیشب باید از قشنگترین روزها و شب هام میشدن . یعنی میشد که بشن . قرار بود که بشن . ولی از اونجایی که همیشه اونطوری که دوست داریم همه چیز پیش نمیره ، تبدیل به یکی از غمگین ترین ، تنهاترین و سردترین روزها و شب های زندگیم شدن . چه می دونم . شنیده بودم که اگه چیزی رو واقعاً از ته دل بخوای ، بهش می رسی . حالا شاید این هم حرف بیخودی بوده ولی نمی دونم دیگه چه کنم .
انقدر که از ته دلم خواستم ، دلم سوراخ شده به خدا :)
Thursday, November 08, 2007
دوست دارم آدم های زیبا رو نگاه کنم . زیبایی های طبیعی و بی ادعا . برای اینکه خیلی هم معذب نباشن ، دزدکی نگاه می کنم . گاهی خودم از این کارم خندم میگیره که چه اصراری به نگاه کردنشون دارم . دوست دارم تک تک اجزای صورتشون رو با دقت نگاه کنم و به ذهنم بسپرم . شاید یک مرض باشه ، ولی من دوست دارم . بعضی وقت ها هم فکر می کنم که بیچاره ها چه عذابی می کشن وقتی یکی مثل من همش نگاهشون کنه . برای همین میشه که میرم تو کار یواشکی نگاه کردن :)
بعضی وقت ها هم طاقت نمی یارم و میرم بهشون میگم که شما خیلی زیبا هستین .
جالبه که بعضی هاشون نمی دونن که واقعاً زیبا هستن و وقتی بهشون میگم برای چند لحظه میرن تو فکر .
یکی از این تجربه ها دختر خاله مامانم بود که خانم جا افتاده ایه وبه خاطر گذر زمان و از دست دادن عزیزانی ، چهره شکسته ای داره . ولی با این حال انقدر قیافه خوب و ساده ای داره که من یکی از نگاه کردنش سیر نمی شدم . آخر سر هم در یک مجلس ختم ، موقع خداحافظی طاقت نیاوردم و بهش گفتم : شما یکی از زیباترین زن هایی هستین که من تا بحال دیدم .
بنده خدا شکه شده بود . حتماً با خودش گفته این دیوونه است که بعد از چند ساعت گریه و با لباس و مشکی و بدون هیچ آرایشی به من میگه زیبا .
این هم از این .
Wednesday, November 07, 2007
مریض شدم
هوا سرد شده و من هم مریض . گلو درد و سینه درد و سر درد دارم و البته کمی هم تب . از دیروز خودمو بستم به چای و عسل و آبلیمو .

درد قدیمی زانوم هم از امروز اومده سراغم . همین چند دقیقه پیش که خواستم بلند یشم ، از شدت درد گریم گرفت . می تونم بگم به دردش به اندازه بار اولی بود که آسیب دید . اون موقع سیزده سالم بود . خیلی وقت بود که اینطوری درد نگرفته بود . بیرون هم که رفتم چند بار اذیتم کرد . از دیروز انگاری همه درد ها با هم قرار گذاشتن که بیان سراغم .

......................

از یک ماه پیش مرتب تبلیغ فیلمی رو توی تلوزیون میکردن که اول این ماه اومد رو پرده سینما به اسم : " اولین فریاد " که مستنده و موضوعش لحظه تولد بچه هاست .

در واقع داستان چند تا زن در جاهای مختلف دنیا بود که هر کدوم یک نوع روش زایمان طبیعی انتخاب کرده بودن . بعضی هاشون هم غیر از زایمان طبیعی ، انتخاب دیگه ای نداشتن . مثلاً یکیشون که تو صحرا زندگی می کرد .

تصاویر بسیار زیبا و تاثیر گذاری داشت این فیلم . اگه جایی که زندگی می کنین این فیلم بود ، حتماً ببینیدش .
Sunday, November 04, 2007
تمرکز ، تمرکز ، تمرکز .

تمرکز چیزیه که شدیداً بهش احتیاج دارم . چیزیه که اصلاً ندارم . هرکاری هم که به ذهنم رسیده ، برای بدست آوردنش انجام دادم ، ولی فایده نداشته . ذهنم هر جایی که دلش بخواد میره . مثلاً نمی تونم روی چیزی که می خونم تمرکز کنم . می خونم ، ولی توی ذهنم چیزی نمی مونه ، چون موقع خوندم متمرکز نیستم .

این حس خیلی اذیتم می کنه و اصلاً خوب نیست . کسی راه حلی سراغ داره ؟

................................................

دیروز ، شنبه ، با دوست فنلاندیم قرار گذاشتیم و رفتیم شهر " نانسی " . نانسی یکی از شهرهای استان " لورن " است . این شهر از لحاظ قدمت شهر نشینی در این استان ، قدیمی ترین شهر است و و از لحاظ جمعیت دومین شهر همین استان ، بعد از " متز " است .

قشنگ بود و برای یک مسافرت یک روزه ، تجربه ای خوب .


Thursday, November 01, 2007
یک هفته از تعطیلات آموزشی اینجا گذشت . اینجا تا دوشنبه دیگه تعطیله . امروز هم که اول نوامبر بود و تعطیلی رسمی . صبح برای اینکه تا لنگ ظهر نخوابم ، ساعت هشت و نیم رفتم بیرون . رفتن به ایستگاه قطار و گرفتن چیزی از دوستی که ساعت نه و نیم می رفت پاریس ، بهانه خوبی بود .

وقتی که می رفتم بیرون دمای هوا سه درجه بالا صفر بود و پر از مه . سرد بود و باد هم این سرما رو تشدید می کرد . موقع برگشتن هم کلی عکس از کوچه های خالی و بدون آدم روزهای تعطیل گرفتم ، به عنوان یادگاری از روزهای زندگی اینجا .

عصر هم هوس بستنی کردم :)

با دوستم رفتیم بیرون و تو سرما بستنی خوردیم . من که خیلی کیف کردم و کلاً بستنی تو سرما رو بیشتر دوست دارم .

بعد هم یکی دیگه از دوستام اومد پیشم با یک ظرف آش رشته :)))

آش رو هم یکی دیگه پخته بوده و برای دوست من آورده بود . اون هم اومد تا با هم بخوریم . خلاصه حسابی چسبید و بسیار از آشپز ممنونیم .

پائیز اینجا خیلی قشنگه . پارسال انقدر گیج و ویج بودم که هیچی ندیدم و لذتی که الآن از زیبایی ها می برم رو نبردم . همش دوربینم همراهمه که مبادا صحنه قشنگی رو از دست بدم . زندگی هنوز هم زیباست .

...........................................

فکر می کنم هر وقت کاملاً یاد بگیرم که لحظه های حالم رو زندگی کنم و ازشون استفاده کامل بکنم و لذت ببرم ، می تونم بگم که تازه زندگی کردن رو یاد گرفتم . دارم تمرین می کنم . البته سخته ها !! چون معمولاً خیلی در گذشته یا به خیال آینده می چرخم .نمیگم بده ، چون خودم هم خیلی فکر کردن به هر دو رو دوست دارم و هر دو انگیزه هایی برای زندگی رو بهم میدن . ولی نه اینکه همش در حسرت این دو باشم !!! این خوب نیست و باید تغییرش داد .