بامبوبلاگ
Monday, December 31, 2007
سال نو
ساعت نه صبح راهی پاریس هستم . برای کاری باید می رفتم و خوشبختانه تاریخ رفتنم با سال نو میلادی یکی شد . از اونجایی که پارسال ، شب سال نو اینجا حسابی سوت و کور بود امسال برای رفتن شکی نیست .
اولین باره که فقط با کوله پشتی میرم سفر . آخه من همیشه عادت دارم کلی با خودم بار ببرم و همیشه استرس اینو دارم که تو فرودگاه مثلاً بهم بگن اضافه بار داری !!!
ولی این دفعه دست خالی میرم . جالبه برام .
باز هم سال نو شد . سال جدید ، هدف ها و برنامه های جدید و تازه شدن امیدها برای رسید به آرزوها .
سال نو مبارک . البته برای اونایی که تقویم میلادی تو زندگیشون تاثیر داره :)
...................................
حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
" فروغ "
...
زنجیری دارم از حلقه های گمشده .
Wednesday, December 26, 2007
برف
اولین برف زمستون هم امروز اومد . کلی کیف کردم . از ذوقم رفتم بیرون و عکس گرفتم . مثل همیشه از راه رفتن روی برف لذت بردم و بازی همیشگی که گذاشتن رد پای صاف و منظم بود رو تکرار کردم .

البته وقتی من رفتم بیرون باریدنش قطع شده بود ولی همه جا سفید بود . هر چند کم ولی سفبد بود و اولین برف امسال .

Tuesday, December 25, 2007
Joyeux Noël
نوئل همه کسایی که این عید رو جشن می گیرن ، مبارک .

من که دیشب با یکی از دوستام پیش چند دوست دیگه دعوت بودیم که همگی اهل آمریکای جنوبی بودن . جمع کوچیک ولی گرمی بود و کلی حرف زدیم . ساعت دوازده شب هم که شد همگی عید رو به هم تبریک گفتن ، کادوهاشون رو به هم دادن و با خانواده هاشون تماس گرفتن . این وسط هم دو تا کتاب به ما رسید :)

ما هم برای همراهی و سهیم کردن خودمون در این جشن ، این تل ها روکه ظهر خریده بودم ، گذاشتیم سرمون . اون گوزن کوچولو ها هم به فنر وصلن و همش تکون می خورن و برای همین تار افتادن . اونا هم همگی کلاه قرمز داشتن که مرتب چراغ می داد .

شهر خالی بود و همچنان خالیه . چه موقع رفتن ، چه برگشتن . این حس رو داشتیم که ما تنها ساکنین این شهریم . شهر کوچیک و عروسکی ما . دوستش دارم و وقتی که خلوته بیشتر دوستش دارم .

تعطیلات رو همینجا هستم .

تعطیلات بهتون خوش بگذره .

Joyeux Noël
Friday, December 21, 2007
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.
دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.
واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.
و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک،
شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می ترسم ترا خورشید پندارند.
و می ترسم همه از خواب برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.
و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛
نمی خواهمم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

« مهدی اخوان ثالث »