بامبوبلاگ
Tuesday, January 29, 2008
Après un rêve
Dans un sommeil que charmait ton image
Je rêvais le bonheur, ardent mirage,
Tes yeux étaient plus doux, ta voix pure et sonore,
Tu rayonnais comme un ciel éclairé par l'aurore;

Tu m'appelais et je quittais la terre
Pour m'enfuir avec toi vers la lumière,
Les cieux pour nous entr'ouvraient leurs nues,
Splendeurs inconnues, lueurs divines entrevues,

Hélas! Hélas! triste réveil des songes
Je t'appelle, ô nuit, rends moi tes mensonges,

Reviens, reviens radieuse,
Reviens ô nuit mystérieuse!
......................


Poème de Romain Bussine
Musique de Gabriel FAURÉ
Sunday, January 27, 2008
هفته پیش تولد دوستم تولیا دعوت بودم . اول شب که سیزده نفر بودیم ، شروع کردم به شمردن تعداد زبان هایی که آدم های حاظر در اون جمع ، می تونستن صحبت کنن . توجهم به این موضوع اینطوری جلب شد که دیدم هر دو یا سه نفر، دارن به یه زبان متفاوت با بقیه صحبت می کنن .
و اما لیست زبان هایی که آدم ها می تونستن صحبت کنن :
فرانسوی
انگلیسی
آلمانی
فنلاندی
ایتالیایی
لوگزامبورگی
فارسی
عربی
سوئدی
رومانیایی
پرتغالی
اسپانیایی
.
خیلی تجربه جالبی بود برام .
Monday, January 14, 2008
تموم شد !
خلاص ! یک هفته راحت پیش رو دارم .
هورااااااااااااااااااااااااااااا !
Friday, January 11, 2008
خیلی بدم می یاد از آدم هایی که به خودشون اجازه وارد شدن به حریم شخصی دیگران رو میدن .
فرقی هم برام نمی کنه که این آدم یا آدم ها کی هستند ، این حرکتشون خیلی بده . حالا این کار می تونه کپی کردن بی اجازه مطلبی باشه، برداشتن بی اجازه عکس باشه و از همه بدتر حک کردن آدرس های ایمیل باشه .
این کار بسیار آزاردهنده است .
Monday, January 07, 2008
برف
اگه تهران بودم ، این شعر رو می ذاشتم اینجا .
آلآن هم که نیستم به یادش میذارمش و هم اینکه این شعر رو دوست دارم .

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.

پاکي آوردي ــ اي اميدِ سپيد! ــ
همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.

راهِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام
اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لبخند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقشِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.

مرغِ شادي به دام‌گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام
ره به هموارْجايِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!

تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام
کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...

خام‌سوزيم، الغرض، بدرود
تو فرود آي، برفِ تازه، سلام!

احمد شاملو

ساندویچ کوفتی
امروز بعد از عمری ساندویچ خریدم . نه تو خونه چیز هیجان انگیزی برای خوردن داشتم نه حال درست کردن غذا رو . گاز درست و حسابی هم که نمی تونم بزنم با این سیم کشی دهنم . لقمه لقمه از ساندویچم می کندم و می خوردم که یه دفعه آخرین فلز روی دندون های سمت چپ بالا کنده شد . کوفتم شد به خدا ! الآن یک سیم تیز توی دهنم دارم که نمی دونم چه کارش کنم .
اه ! گه ! اعصابم خرده ها ! حالا فردا ( اگه وقت کنم ) باید برم منت دکترمو بکشم که بابا سر این سیم رو فعلاً قطع کن تا هفته دیگه سر وقتم بیام .
خسته شدم از دست این سیم ها ! بسه دیگه .
Sunday, January 06, 2008
چقدر از امشب بدم می یاد . حوصله هیچ کاری رو ندارم ، خوابم هم نمی یاد ، حالم خوش نیست ، هیچ کسی هم نیست دو کلام باهاش حرف بزنم .
اه اه اه !!!
زودتر صبح بشه که حالم بهم خورد .
Thursday, January 03, 2008
سه پایه

سه پایه عزیزم روزهای آخر عمرش رو می گذرونه .

اولین ضربه جسمی تو سوئد بهش وارد شد که حتماً روحش هم آزرده شده .

شش روز بعد از سفرمون و درست زمانی که خیلی بهش نیاز داشتیم ، به علت سهل انگاری یک نفر ، از بلندی پرت شد و یکی از پاهاش رو از دست داد . در واقع یک سوم یکی از پاهاش گم شد و لحظه ای که می خواستم یک عکس خیلی خیلی خیلی مهم بگیرم متوجه نقص عضوش شدم . ولی خب با دو پا و نصفی هم کلی همت کرد و تا الآن کار من رو راه انداخته . دو روز پیش ، باز هم موقع عکس گرفتن ، دیدم یکی از پیچ های مهمش هرز شده .

حالا من چه کنم بی سه پایه ؟

Wednesday, January 02, 2008
...
.
.
.
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است :
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند .
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
..................
شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری
برگردان احمد شاملو
اتوبوس های توریستی .فیلم چهارشنبه سوری .

. گالری لافایت


نتردام .


کشتی های تفریحی ، رود " سن " .
پاریس و سال نو
دیشب برگشتم خونه . شب سال نو با دوستانمون بودم . اول یک شام خوب تو یک رستوران بسیار عالی خوردیم و بعد هم رفتیم شانزلیزه . مثل هزاران هزار نفر دیگه ای که اومده بودن . خبر می گفت که چهارصدهزار نفری میشدن !!!
دوشنبه از حدود پنج عصر به بعد متروهای پاریس مجانی شدن . در واقع اگر نمی شد ، کنترل جمعیت غیرممکن میشد . خیابان شانزلیزه رو هم بستن و هیچ ماشینی نبود و همه آدم ها وسط خیابون بودن . به جرات میگم که وسط خیابون شانزلیزه راه رفتم و هیچ ماشینی هم برام بوق نزد :) هر چه به میدان اتوآل نزدیک تر می شدیم ، جمعیت بیشتر و بیشتر می شد و سمت دیگر میدون که ایفل رو هم میشد از اونجا دید ، شلوغتر بود . همه خیابون چراغونی بود و چرخ و فلکی که انتهای خیابون قرار داره ، پرسپکتیو جالبی ایجاد کرده بود . هوا هم بسیار عالی و دلپذیر بود . مردم شاد بودن و مرتب فلاش های دوربین ها بودن که خاموش و روشن میشدن . خیلی دلم می خواست که در اون لحظه ها ، شهر رو از بالا می دیدم . تجمع آدم ها در جاهای مختلف شهر و جابجاییشون باید خیلی جالب باشه .
از دوشنبه صبح که وارد پاریس شدم ، فقط توریست دیدم . شهر پر از آدم های نقشه به دست بود که گروهی حرکت می کردن و کلی باروبندیل بهشون آویزون بود . از هر شکل و مدلی که تصور کنید . چند تایی هم هموطن دیدیم که خیلی از وضعیت چراغانی شهر خوشحال نبودن :) خلاصه که پاریس شب سختی رو گذروند با اون همه جمعیت و شلوغی . آدم های دوربین به دست ، اتوبوس های روباز توریستی ، کشتی های روی " سن " ، متروها ، رستوران ها و خیابون های شلوغ جذابیت شهر رو چند برابر کرده بودن .
شنیده بودم که سمت ایفل آتش بازی میشه ولی ما اونجا نرفتیم و ساعت دوازده از سمت دیگر میدون اتوآل نگاهش کردیم . تا پنج ، شش دقیقه خبری نبود و ما هم ازترس شلوغی مترو ، زودی برگشتیم . ولی بعد شنیدم که اونجا هم نورافشانی بوده که احتمالاً کمی دیر شروع کرده بودن .
گالری لافایت که نزدیگ اوپرا هست ، نمای قشنگی داشت و تزئینات ویترین هاش ، آدم های زیادی رو جذب خودش کرده بود .
خلاصه که شب سال نو بود و ترافیک و جمعیت مثل همه جا ، زیاد بود . ایستگاه های متروی " بیر حکیم " و " دوپلکس " و بعدیش روکه روی خط شش هستن رو خیلی دوست دارم . اونجاست که قطار از زیر زمین می یاد روی پل و تصویر زیبایی از ایفل و رود " سن " رو میشه دید . مخصوصاً تو شب .
محله " سن میشل " هم جای قشنگیه . هم خیابون هاش و هم نمای خوبی که " نتردام " از اونجا داره . دوشنبه عصر که وقت داشتم ، از دوستامون جدا شدم و برای خریدن چیزی رفتم به اونجا . فیلم " چهارشنبه سوری " هم روی پرده سینما بود .
دیروز هم شهر شلوغ بود . تا ظهرش که خواب بودیم . بعد هم به ناهار و ملاقات با دوستی گذشت . عصر هم که راهی شهر خودمون شدم . هوای " متز " سردتر از پاریسه و وقتی که رسیدم حسابی سردم شد .
پاریس رو از دست ندین که جای دیدنی و جالبیه . هر چند بار هم که بریم بازم کمه .
سال خوبی داشته باشید .