بامبوبلاگ
Saturday, May 31, 2008
چقدر کیف می کنم وقتی مهمان پذیر آدم هایی میشم که دوستشون دارم و از بودن باهاشون لذت می برم .
امروز هم روز جالب و خیلی قشنگی بود . لحظه به لحظه اش رو با ولع و لذت زیاد بلعیدم و زندگی کردم .
مهمان های یک روزه . خیلی خوب بود . هوا هم عالی بود و حسابی همراهی کرد .
ولی همیشه از بدرقه دلم می گیره .
دوست دارم همیشه اونی که میره من باشم . یا حتی اونی که می یاد .
از انتظار کشیدن برای آمدن ، یا لحظه رفتن آدم های دوست داشتنی ، متنفرم .
روز خیلی قشنگی بود . خیلی .
Wednesday, May 28, 2008
این روزها تعطیلم . امتحان ها تمام شدن و منتظر نتایج هستیم . تا اون موقع هم تعطیلیم .
اتفاق های خوبی می افتن و زندگی کلاً مثبته . البته مثبت ها و خوب هاشو فقط اینجا میگم ها :)
مهمونی رفتم . چند روزه که سینما میرم و باز هم تصمیم دارم برم . فیلم های خوبی الآن هست و تو هفته های دیگه هم چند تا فیلم خوب می یاد .
یک تلفن خیلی عجیب از طرف یک آدم عجیبتر از تلفن ، امروز بهم شد . با اینکه ظاهرش مثبت بود ، اما خدا بخیر کنه ! پشت این قربون صدقه ها چیه ، خدا می دونه ! به همه خانواده هم آماده باش اعلام کردم که حواسشون باشه . وقتی بعد از این همه سال ، برای اولین بار تو عمرم با این آدم شخصاً صحبت می کنم ، اونم اینجا ، باید شک کرد . راه نداره !!!!! حالا اگر هم واقعاً نیتش خیر بوده ، تقصیر من نیست . سابقه اش خرابه :D
قراره برام مهمون بیاد . قرار بوده من سورپرایز بشم که خوب حالا نمیشم و باید ادای سورپرایز شده ها رو در بیارم که دلشون نشکنه .
سه تا کنسرت داشتیم که هر سه برنامه های آخر سال دانشجوهای موزیک بود . اصلی ترینش تو بزرگترین سالن کنسرت اینجا " آرسنال " بود و دو تای دیگه تو دو تا کلیسا . هر سه هم خوب بودن و خوش گذشت و مثل همیشه من شده بودم عکاس و از همه عکس یادگاری می گرفتم . دیگه همه هم عادت کردن . از دوستام و استادامون . منم البته گاهی اذیتشون می کنم و به زور عکس می گیرم. ولی بعداً که همون عکس ها رو براشون می فرستم ، کلی هم حال می کنن . خلاصه که خیلی به غرغرهاشون گوش نمیدم و کار خودم رو می کنم . آخرین شاهکارم هم این بود که سر آخرین تمرینمون که روی سن بودیم ، دوربین سر دوشم بود و چون بیکار بودم ، از همون جا شروع کردم عکس گرفتن .
یکشنبه روز مادر بود اینجا و من و دوستم هم خونه دوستان هشتاد ساله من دعوت بودیم . قسمت آخرش که وقت دسر بود ، خیلی خوب بود . یک عید واقعی با کلی کیک و شیرینی .
این آقای 85 ساله هم تازه کامپیوتر و اینترنت گرفته . آدرس ایمیل هم داره و خلاصه خودش خیلی هیجان استفاده از این تکنولوژی رو داره . من هم اون روز داشتم ایمیل زدن رو بهش یاد می دادم . حالا مرتب برام ایمیل میزنه و توضیح میده که برای یادگیریه . جالبه که خانم 80 سالش نگران بود که این آقا پای بند اینترنت بشه و می دونست که همین اینترنت ، ممکنه باعث طلاق گرفتن هم بشه :D
کلی کار دارم ، ولی هر چی آدم وقتش آزاد تر باشه ، انگاری کمتر حوصله انجام کارهای عقب افتاده رو داره . من که اینطوریم . وقتی کلی کار دارم ، وقت هم ندارم ، همچین قشنگ همشون انجام میشن .
فعلاً همینا :)