هنوز دو ساعت به رفتن مونده و من از صبح ، دلم براش تنگ شده .
تلاشم برای ذخیره کردن وجودش بی فایده است .
این لحظه ها می گذرن ، من باید برم و منتظر دیدار بعدی بمونم و تمام این مدت رو با دیدن عکس و گاهی شنیدن صداش بگذرونم .
نمی دونم چرا انقدر دلم تنگ میشه .
اما دله دیگه . یکی از کاربردهاش هم همین تنگ شدنه .
نگرانم .
چمدانم رو بستم .