بامبوبلاگ
Thursday, August 28, 2008
از هر چیزی که ترسیدم ، به سرم آمد .
از جمله آمپول زدن .
درست بعد از چهل و چهار روز چراغ ها روشن شدند و من محو این زیبایی ،
فقط تماشا کردم .
چقدر طول کشید .
Tuesday, August 26, 2008
مسافرین محترم
تا لحظاتی دیگر به زمین خواهیم نشست .
ورود شما را به سرزمین خاکستری خوش آمد می گوییم و اقامت خوشی را برایتان آرزومندیم . اگر هم پشیمان شده اید و میل بازگشت دارید ، شرمنده تان هستیم . تصمیم خودتان بود که همسفر ما شوید . یادتان باشد بعد از این سنجیده تر تصمیم بگیرید وزندگی خودتان و دیگران را که شاید از دیدن شما خوشحال می شوند ، به گه نکشید . دلتنگی هایتان را هم برای دل تنگ خودتان نگه دارید . اگر هم زیادی دلتان تنگ است و تنگ تر شدن برایش خطرناک است ، می توانید با یک عدد کابل یواس بی ، محتویات دلتان را روی هارد اکسترنالتان منتقل کنید . اگرهم تحملش را ندارید ، سریع تر فکری به حال خودتان بکنید . چون دیگران از وضعیتی که دارند راضی هستند. اگر هم نباشند حوصله یا وقت ندارند و دلیلی نمی بینند تا حالات روحی و ناآرامی های شما را جدی بگیرند . می توانید به تعداد روزهای باقی مانده ، روی دیوار یا کاغذ ، خط بکشید و ساعت ها را به شوق خط زدن هر خط بگذرانید . باشد که از تمام شدن روزها شاد شوید .
به امید دیدار شما در پروازهای آینده .
روزگارخوش .
Monday, August 25, 2008
هنوز دو ساعت به رفتن مونده و من از صبح ، دلم براش تنگ شده .
تلاشم برای ذخیره کردن وجودش بی فایده است .
این لحظه ها می گذرن ، من باید برم و منتظر دیدار بعدی بمونم و تمام این مدت رو با دیدن عکس و گاهی شنیدن صداش بگذرونم .
نمی دونم چرا انقدر دلم تنگ میشه .
اما دله دیگه . یکی از کاربردهاش هم همین تنگ شدنه .
نگرانم .
چمدانم رو بستم .
می ترسم .
ترس در وجودم باز خیمه اش را بر پا کرده است .
ترس از چیزی نا معلوم
از احساسی گنگ که همچون جنینی شیره جانم را می مکد و لگدهایش را نثارم می کند .
در آینه ، چشمانم را سرخ می بینم و دستانم را که می لرزند، از شرم دیده شدن در جیب هایم فرو می کنم .
من این حس نا معلوم را می شناسم و تلاشم برای گریختن از آن ، بی معنیست .
من می ترسم از تمام لحظه ها و روزهای نامعلوم .
Saturday, August 23, 2008
آن روز که باد می آمد
من ته آن کوچه ، کنج دیواری کز کرده بودم
آن روزکه باد ، بادبادک قرمز را با خود با هوا برد
و اشک های کودکی مرا سرازیر کرد ،
من پشت آن دیوار بودم و از ترس فریاد کشیدن
پرواز بادبادک را ندیدم .
دستان مشت شده ام را آنقدر فشردم تا ناخن هایم شیارهای کفشان را عمیق تر کرد
و من همچنان به رهایی بادبادک از دستان کوچکم فکر می کردم
وبه باد ! که چه حیله گرانه تمام رویاهای مرا با خود برد .
از آن روز به بعد هر وقت باد را دیدم ، به ته آن کوچه پناه بردم
Friday, August 22, 2008
بیا دیگه لعنتی .
خسته شدم .
خسته نشدی ؟
دلم برایش می گیرد .
تمام دنیای بزرگ عشق و دوست داشتنش در شکلک هایی بی روح و نفهم ، خلاصه شده است .
دنیای قشنگی که رهبرانش همین صورتک ها هستند .
تمامی احساساتش با نوشتن بیان می شوند و جایی برای زبان نگاه نیست ! حتی کلمات فرصتی برای جاری شدن در صدایش پیدا نمی کنند .همگی در نطفه خفه می شوند .
دلم برایش می گیرد .
می خواهم نجاتش دهم . دلم برای دلش پر می کشد .
چه کنم ؟!؟!
دلم برای دلش می گیرد .
Tuesday, August 12, 2008
خیلی راحت تر و ساده تر از چیزی که فکر می کنیم ، دل می کنیم .
تصوراتمون بزرگن ! واقعیت خیلی ساده تره .