بامبوبلاگ
Monday, October 27, 2008
تو هم دیگه نمی فهمی که من چی میگم .
خیالم راحت شد . دیگه حتی یک نفر هم نمی فهمه .
خلاص .
Saturday, October 18, 2008
همخانه جدیدم گاهی مرا می ترساند .
هنوز به حضورش عادت نکرده ام . همان جای همیشگیش می ایستد و نگاهم می کند . هر جا که می روم .
اما هنوز حضورش گاهی مرا می ترساند .
ولی فکر میکنم اون ، با نگاه نافذش ،مرا راحت پذیرفته و تمام مدت ، هشیارانه حرکات مرا زیر نظر دارد .
حسن این همخانه این است که می تواند همیشه و همه جا همراهم باشد .
همه چیز را به من سپرده است.
اما طول می کشد تا بعد از مدت ها ، به حضور همخانه ام عادت کنم !
Wednesday, October 01, 2008
خودت هم نمی دونی که دیگه دوستم نداری .
سعی می کنم اینو بهت بفهمونم ، ولی گوش نمیدی ! نمی فهمی !
شدی مثل اون وقت های من .
حرف های خودت که یادت نرفته ؟!
یک کم فکر کن ! می فهمی که دوستم نداری .