سرم رو که از پنجره کردم بیرون ، همه جا تاریک بود . خلوت و سوت و کور . اگه نور ماه و چند تا چراغ تزئین شده توی کوچه نبود ، حتماً خیلی ترسناک میشد . آسمون هم خیلی صافه امشب .
تنها چراغ روشن این کوچه مال اتاق من بود . برای چند لحظه ، سرمای بیرون رو به گرمای اتاق ترجیح دادم و بخار نفسم رو به شکل های مختلف دادم بیرون .
صدای استارت یک موتور ، که روشن هم نمیشد ، سکوت و آرامش کوچه رو بهم ریخته بود و بعد از رفتنش ، همه چیز به حالت عادی برگشت .
خوابم می یاد . خیلی خوابم می یاد .