بامبوبلاگ
Sunday, December 21, 2008
شب یلدا . تهران 1384





Sunday, December 14, 2008
دل مچاله .
Wednesday, December 10, 2008
خواب در چشم ترم می شکند.
.
.
.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
.
.
.
خواب در چشم ترم می شکند.
Sunday, December 07, 2008
فکر و زبانم دیگر یکی نیستند .
انگشتانم خسته اند و مثل سابق توانایی نوشتن کلمات را ندارند .
آخرین نیرویشان هم خرج مچاله کردن و دور ریختن نامه های نوشته شده ای که هرگز گیرنده ای برایشان نبود ، شد .
کیسه پر از نوشته های مچاله شده را پشت در گذاشتم و از پشت پنجره نگاهش کردم که رفتگر محله مان ، با احتیاط جابجایش کند ! اما برای او نامه های من ، با دستمال توالت و آشغال مرغ ، فرقی ندارد !
همه را با هم ریخت توی ماشین و دور شد .