فکر و زبانم دیگر یکی نیستند .
انگشتانم خسته اند و مثل سابق توانایی نوشتن کلمات را ندارند .
آخرین نیرویشان هم خرج مچاله کردن و دور ریختن نامه های نوشته شده ای که هرگز گیرنده ای برایشان نبود ، شد .
کیسه پر از نوشته های مچاله شده را پشت در گذاشتم و از پشت پنجره نگاهش کردم که رفتگر محله مان ، با احتیاط جابجایش کند ! اما برای او نامه های من ، با دستمال توالت و آشغال مرغ ، فرقی ندارد !
همه را با هم ریخت توی ماشین و دور شد .