بامبوبلاگ
Thursday, April 23, 2009
صندلیش کنار پنجره بود . اون روز هوا خوب بود و پنجره رو باز گذاشته بود . سیب سبزش رو شست . روی صندلی نشست . پتو رو از روی دسته صندلی برداشت و انداخت روی زانوهاش .
روی صندلی که می شست ، پتو را روی پاهاش مینداخت و کتاب می خوند . هر جا که می رفت ، پتو رو با خودش می برد .
تنها چیزی بود که همیشه همراش بود .
...

کتابش رو از روی میز کوتاه کنار صندلیش برداشت . سیبش رو گاز زد و شروع به خوندن آخرین فصل کتابش کرد .
کتاب که می خوند ، روی صندلی مورد علاقه اش میشست . صندلی دسته دار ، چوبی و قهوه ای تیره بود . نشیمنگاه گرد و نسبتاً بزرگی داشت . تشک نازکی داشت که مخصوص صندلیش دوخته بودن . یک پتوی کوچیک هم داشت . چهل تیکه و پر از رنگ . آخرین عیدی بود که از مادربزرگش گرفت . از قلاب بافی های معروف مادر بزرگ . اون عید ، آخرین باری بود که مادربزرگ رو دید . ده سال پیش . دستاش پیر و پر از چروک بودن . پتو رو که بهش داد به چشماش نگاه کرد و گفت : " برای تو بافتمش ."
بغض کرد . چیزی توی چشمای مادربزرگ دید . حس خداحافظی داشت . پتو رو گرفت ، دستهای مادربزرگ رو برای آخرین بار بوسید و بعد هم پیشونیش رو .
....

کتاب اونقدری که انتظار داشت خوب تموم نشد . ولی داستان جالبی داشت . آخرین فصل خیلی طولانی نبود و همزمان با آخرین گاز سیبش تموم شد .
کتاب رو بست و گذاشت روی میزکوتاه کنار صندلیش که تقریباً همه چیز روش پیدا میشد . کاغذ ، مداد ، کبریت ، سیگار، رژلب ، یک آینه کوچیک آبی ، عینک ، تقویم ، ساعت و گوشواره های عقیق قرمزش ، فنجون قهوه صبحش ، یک بسته شکلات تلخ که گاهی یه تیکه ازش می خورد ، کرم دستش که بوی هلو و بادوم تلخ می داد ، زیر سیگاری قدیمیش ، دو قاب عکس کوچیک که تو یکیش یک عکس کوچیک از پدر و مادرش بود و تو اون یکی عکس مادربزرگ ، یک شمعدون که همیشه توش شمع روشن بود و یک گلدون شیشه ایه کوچیک که همیشه آبش می کرد و یک شاخه گل می ذاشت توش .
فکر کرد بعد کتاب رو میذاره سرجاش .
کتابخونه نداشت و همه کتاب هاش رو به صورت عمودی روی میزبزرگش چیده بود .
پاکت سیگارش رو برداشت و آخرین سیگارش رو در آورد و با کبریت آتش زد . همیشه توخونه سیگارش رو با کبریت روشن می کرد و چوب کبریت رو تا جایی که می سوخت ، می سوزوند .
یک پک عمیق زد . بلند شد و موزیک جاز آرومی رو که تازه خریده بود گذاشت تا پخش بشه . صدای زن رو دوست داشت . روی صندلی نشست . پتو رو بغلش گرفت . سیگار رو لای انگشتاش گرفت و به بیرون از پنجره نگاه کرد .
صدای زن با تصویر دست های مادربزرگ ، ترکیب قشنگی بود . حرکت انگشت های مادربزرگ که نخ های رنگی رو دورشون می پیچید تا با میل قلاب بافیش گل ببافه ، همراه لرزش صدای زن خیلی رویایی شده بود . نخ های رنگی جلوی چشمش حرکت می کردن . سیم های هارپی که صداش شنیده میشد ، حتماً همه رنگ نخهای مادربزرگ بودن . دست های مادر بزرگ بود شاید که ترانه رنگ ها رو اجرا می کرد و زن می خوند .
زن می خوند : چشم هایم را می بندم ."
ته سیگارش رو که یادش رفت بکشه و خاکستر شده بود ، گذاشت توی زیرسیگاری . پتورومحکم بغل کرد . چشمهاش رو بست و خودش رو دست دست های مادربزرگ و صدای زن سپرد .
مادر بزرگ می بافت . براش یک طناب خیلی کلفت و رنگی بافت .
" چشم هایم را می بندم ."
طناب مثل پلی شده بود که یک سرش به پنجره وصل بود و سر دیگش ...
" چشم هایم را می بندم . "
بلند شد . پتو هنوز تو بغلش بود .
" چشم هایم را می بندم ."
چشماش رو بست . ولی رنگ ها رو می دید . پاش رو روی طناب گذاشت . یک ، دو ، سه قدم جلو رفت .
" چشم هایم را می بندم ."
دست های مادر بزرگ بودن که می بافتن و دختر روی طناب جلو می رفت . یادش رفت برای آخرین بار پنجره اتاقش رو نگاه کنه .
" چشم هایم را می بندم ."
چشم هاش رو بست و رفت .
اون روز همه چیز آخرینش بود .
آخرین پیمانه قهوه صبحش . آخرین تکه نونش . آخرین قسمت سریال مورد علاقه اش . آخرین فصل کتابی که می خوند . آخرین سیب سبزی که عصرها گاز میزد . آخرین گل توی گلدونش هم همون روز پژمرده شد . واقعاً همه چیز آخرینش بود .