بامبوبلاگ
Wednesday, February 25, 2009
امروز طی یک حرکت شجاعانه (از طرف خودم :) ) رفتم دکتر ( البته با وقتی که از یک ماه پیش بهم داده بود ) و کیست کوچکی که در دهانم و روی لب پایینم بود رو در آورد و یه بخیه کوچولو هم خورد .
اولین تجربه بخیه !!!
Thursday, February 19, 2009
خیلی سخته و انرژی می بره ،اینکه بخوای وانمود کنی که همه چیز مثل قبله ! حالت خوبه و خلاصه هیچ اتفاقی نیفتاده که تو رو بی حوصله و دلگیر کرده باشه .
از اینجور پنهان کردن احساسات و حال و هوای واقعیم ، متنفرم .
ولی خب ! گاهی هم مجبور میشی کاری رو بکنی که از ته دل بهش راضی نیستی ، اما یه چیزی هم تو سرت میگه که انجامش بده . اینه که بعد درگیر احساسات عجیب و غریب میشی که هر چی هم می خوای بروی خودت نیاری ، نمیشه !
نمی دونم .
Tuesday, February 10, 2009
امروز حتی پرنده ها رو هم باد برد .
Friday, February 06, 2009
با اینکه کیف و کلی مدرک و کارت و چیزای مهم دیگه رو آقا دزد موتوری ازش دزدیده و دستش هم درد گرفته در اثر کشیده شدن کیف ،
اما خدا رو هزار مرتبه شکر که خودش چیزیش نشده . گور بابای کیف و مدارک .
مامانم رو میگم .